آموزش وردپرس
خانه / خاطرات دفاع مقدس / ” دا، چارَ دانُم “. (مادر، چادر را به من دادند!)

” دا، چارَ دانُم “. (مادر، چادر را به من دادند!)

     rayehe6در دوران دفاع مقدس در حوزه ی مقاومت حمزه سیدالشهدا(ع) مشغول خدمت بودم. واقعیت این است که در بسیج و در دزفول تا بخواهید ماجرا داشتیم. ماجراهای عجیب در مواقعی باور نکردنی، بعضا خوشحال کننده و یا ناراحت کننده. تقریبا عمده ی مشکلات مردم را بسیجیان برطرف می کردند. از برگزاری کلیه ی مراسم های کفن و دفن و ترحیم شهدا و پیگیری وضعیت مجروحین جبهه ها و موشکی و دلجویی از خانواده های آنها تا تحویل خواربار مردم و تامین نان و تعمیرات لوله کشی، برقکاری و کمک به ادارات جهت برپایی اردوگاه های مردم در خارج از شهر، حتی میانجیگری جهت دعواهای خانوادگی و ایجاد صلح و صفا بین زن ها و شوهرها!!. و از نگهبانی و گشت زنی در شهر در مواقعی که جبهه نبودیم تا حراست از اموال همشهریان، بعد از اصابت موشک به خانه های مردم. خلاصه هر جا که فکرش را بکنید بسیج هم آنجا بود و انجام وظیفه می کرد. این مطلب بسیار خلاصه ای بود از خدمات بسیجیان در آن موقع. اما یکی از شیرین ترین خاطراتی که از آن دوره دارم را به مناسبت ایام میلاد با سعادت حضرت رضا(ع) و هم چنین نزدیک شدن به هفته دفاع مقدس در ذیل می آورم. امیدوارم سهم کوچکی از یک لبخند شیرین را بر لب های شما عزیزان داشته باشم.

     یادم می آید یک موقع در حوزه مشغول انجام کارها بودم که یکی از برادران به نام محمد جوان آمد و گفت: یک پیرزنی دم در حوزه با شما کار دارد. گفتم: چه کار دارد؟ گفت: نامه ای آورده و خواسته ای هم دارد. آمدم دم در. دیدم پیر زن فرتوتی انتظار مرا می کشد. سلام کردم و گفتم: مادر شما کاری دارید؟ به لهجه ی دزفولی گفت: یه عریضه وردوم، گفتنه بسیج زیرش مور کنه تا رووم  چاری دهنم.( یک نامه ای آورده ام گفته اند بسیج زیرش را مهر کند تا به من یک چادر زنانه بدهند).

     گفتم: مادر منظورشان بسیج اقتصادی و یا مسجد محل است. مربوط به ما نمی شود. درثانی، ما مهر نداریم که زیر آن را مهر کنیم. پیرزن یک نگاه تندی به من کرد و در حالی که سعی می کرد خود را آرام نشان بدهد گفت: ببین من نمی خواهم صدایم را بلند کنم. بخوبی و مهربانی می گویم کار مرا راه بیندازید. تا ناراحتی بین ما بوجود نیاید. این عریضه را مهر کنید من بروم. گفتم: آخر مادر ما اصلا مهر نداریم که آن را مهر کنیم.(مدتی بود به خاطر انسجام مکاتبات اداری، سپاه مهرهای حوزه ها را  جمع کرده بود و ما فقط امضا می کردیم). خلاصه از او اصرار از ما به قول معروف انکار. در نهایت گفت: نامه را مهر نمی کنید؟ گفتم: مادر باور کنید ما مهر نداریم.

    چشمتان روز بد نبیند، صدایش را بلند کرد و ما را گرفت به باد بد و بیاره و ناسزا و ….  که آره، به همه چادر(چادر زنانه) می دهید برای آنها مهر دارید حالا که نوبت به ما رسید چادر تمام شد!! چادرها را می دهید به خواهرهایتان به مادرهایتان، دیگر به ما چیزی نمی رسد!! گفتم: بخدا مادر، ما روحمان از چادر بی خبر است آخر این چه حرفی که شما می زنید؟ اما هیچ فایده ای نداشت و آبرویمان در محل می رفت.

    در این بین، محمد جوان در گوش من گفت: من فکری دارم. گفتم: بابا هر کاری می توانی بکن، نجاتمان بده. رو کرد به پیر زن و گفت: مادر، نامه را به من بدهید. پیرزن هم نامه را با احترام داد! جوان هم نامه را به داخل حوزه برد و گشت یک مهر پرنقش و نگار نماز پیدا کرد و به استامپ زد و چسپاند زیر نامه و آمد تحویل پیرزن داد!! پیرزن یک نگاهی به مهر زیر نامه کرد و نگاهی به من و جوان، این تبادل نگاه، چند باری تکرار شد. بعد با صدایی آرام گفت: دیدید زبان خوش حالیتون نمی شه و تا زمانی که به شما ناسزا نگویند کار مردم را راه نمی اندازید؟!! چرا اول نامه را مهر نمی کنید که سر و دهان من به شما باز نشود؟!!

گفتم: خدا بگم چکارت کنه جوان، ببین با ما چه کردی؟  خلاصه، پیرزن رفت.(خواننده ی عزیز هنوز ماجرا تمام نشده به بقیه ی این جریان توجه کنید)

 نیم ساعتی از این قضیه گذشت. از دور دیدم پیرزن، سر و حال و قبراق در حالی که چیزی زیر بغل داشت به طرف ما می آید. خوب که نزدیک شد گفتم: مادر چی شد؟ گفت: ” دا چار دانم “. (مادر، چادر را به من دادند!!!) جل الخالق

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

مردی که ترس و مرگ را به سخره گرفت(قسمت اول)

مردی که ترس و مرگ را به سخره گرفت شهید عبدالرحیم مشکال نوری  فرزند حسین  …

یک دیدگاه

  1. ممنون بسیار زیبا بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *