آموزش وردپرس

من علی اکبر هستم!

Untitled

       در تاریخ ۱۳۵۹/۰۷/۱۶ برای اولین بار سه فروند موشک عراقی به سه نقطه از محلات شهرستان دزفول به نام های سیاهپوشان(کلگزون)و چولیان و چهار راه آفرینش، طالقانی اصابت نمود که تعداد زیادی از همشهریان بی گناه ما را که در حال استراحت و خواب بودند به خاک و خون کشید. این نوشتار به بهانه ی فرا رسیدن سالگرد شهادت مظلومانه ی این عزیزان است که تقدیم می شود به خانواده های رنج کشیده بزرگوار ایشان.

        در سال پنجاه و نه منزل پدری ما در کلگزون بود که موشک به خانه¬ی ایشان اصابت کرد. در این حادثه پدرم رجب سبزعلی حسن نژاد و مادرم زهرا احدی و غلامحسین برادرم و همسرش بتول بهیم و دخترشان افسانه سه سال داشت و برادر دیگرم رضا همه به شهادت رسیدند. از خانواده فقط من و خواهرم و پسر شهید غلامحسین به نام علی اکبر زنده مانده ایم. افتخار می کنیم که خانواده¬ی ما در راه خدا و اسلام به شهادت رسیده اند. زمان اصابت موشک من در منزل خودمان بودم. آن شب ما در منزل همسایه مهمان بودیم. به من گفتند: که موشک در محله ی چولیان زده است که نگران و ناراحت نشوم. به هر حال متوجه اوضاع شدم و با عجله و ترس و هراس خودم را به خانه¬ی پدرم رساندم و دیدم که لودر دارد روی خرابه های خانه ی پدرم کار می کند و مردم تکبیر می گویند.

        قبل از این فاجعه، غلامحسین برادرم تازه از جبهه آمده و با ماشین خودش مهمات و آذوقه برای جبهه ها و رزمندگان برده بود. آن شب برگشته تا به زن و فرزندانش سری بزند. چون متوجه می شود که خانواده ی او و پدرم به شوادون رفته اند به دنبال آنها می رود. همان موقع متوجه اصابت موشک می شود و خود را روی گهواره¬ی فرزندش علی اکبر که آن موقع یکسال و نیم سن داشت می اندازد. تا جان پسرش را نجات دهد. ولی ترکشی به پهلوی او اصابت کرده وشکم او را پاره کرده و در جا و به همان حالت شهید می شود. وقتی مردم متوجه علی اکبر می شوند که سالم است سریعا او را به بیمارستان می رسانند. از طرفی مادرم و زن برادرم که بدنشان به شدت سوخته بود به بیمارستان منتقل می شوند. من هم به همراه شوهرم سریعا خودمان را به بیمارستان افشار رساندیم و مادرم را در راهرو بیمارستان پیدا کردیم که تمام بدن به جز پیشانیش سوخته بود. قرار شد او را برای ادامه درمان به تهران منتقل کنند. زن برادرم نیز بعد از سه روز در بیمارستان دوام نیاورد و شهید شد و او را به ما تحویل دادند. من به همراه مادرش و شوهر و خواهرم و شوهر خواهرم او را به شهید آباد بردیم.

       در شهید آباد کسی از مردم نبود و من و خواهرم و مادر زن برادرم در حال غسل و کفن بودیم که خدا شاهد است عراق حدود نود گلوله توپ به دزفول شلیک کرد و در چنین اوضاعی که کسی برای کمک کردن در شهید آباد نبود و عده ای از مردم وحشت زده در فکر بیرون رفتن از شهر بودند این زن، مظلومانه به خاک سپرده شد. و طولی نکشید که مادر داغدارش در فراغ این دختر از دنیا رفت. از طرفی دیگر پدرم و برادرانم را با هزاران غم و اندوه در حالی که کسی را نداشتیم و دیگر برادری نبود که کمک حال ما در تشییع جنازه باشد، خودم به دنبال تابوت ها می دویدم و برایشان سوگواری می کردم و با کمک تعداد اندکی از مردم و با کمال مظلومیت به خاک سپردیم.

مادرم را به تهران منتقل کرده بودند و ما از او هیچ خبری نداشتیم. برای کسب اطلاع رفتیم به خانه¬ی آقای زرهانی نماینده شهر و ایشان به ما گفتند: که مادرتان در هواپیما شهید شده و او را در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده اند.

      بعد از به خاکسپاری و انجام مراسمات شهدا، من و شوهرم و دو بچه¬ی خردسالم به تهران رفتیم و از بنیاد شهید نامه ای گرفته و به پزشک قانونی تهران رفتیم. که در میدان ونک بود. در آنجا اجازه ندادند که شوهر و بچه هایم بیایند و باز خودم به پزشک قانونی رفته و آلبوم عکسی در اختیار من گذاشتند که مادرم را شناسایی کنم. مدتی طول کشید و من آلبوم ها را ورق می زدم تا بالاخره جنازه‌ی مادرم را شناسایی کردم. نامه ای به من دادند و رفتیم بهشت زهرا و مزار او را پیدا کردیم. هنوز سنگ روی مزار درست نشده بود. با پیگیری که کردیم سنگ قبر مادرم را درست کرده و سپس به دزفول بازگشتیم. بعد از آن، یک بار هم با پسر شهید غلامحسین (علی اکبر) برای زیارت مزار مادرم به بهشت زهرا رفتیم.

Untitled

        بنده همان بچه ی هیجده ماهه هستم. همان بچه که در گهواره خواب بودم و پدرم خودش را بر روی گهواره ام انداخت تا من نجات پیدا کنم. نام پدر من غلامحسین سبزعلی حسن نژاد بود. که در حادثه ی اصابت موشک در تاریخ ۱۳۵۹/۷/۱۶ در حالی که با پدر و مادر و خواهرم و پدر بزرگ و مادر بزرگ و عمویم در شوادون خوابیده بودیم همه به جز من شهید شدند. من بواسطه¬ی کم بودن سن چیزی به خاطر ندارم. فقط می دانم من در آغوش خانواده پدر بزرگ مادری و عمه های عزیزم بزرگ شده ام و از زحمات زیادی که برایم کشیده اند. بسیار متشکرم.

راوی: خواهر شهید، غلامحسین سبزعلی حسن نژاد

نگارنده: ناصر آیرمی

منبع: کتاب جغرافیای حماسی شهرستان دزفول، اثر غلامحسین سخاوت و ناصر آیرمی

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

خاطرات زنده یاد مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان در مورد حملات موشکی در دزفول

بسمه تعالی باخبر شدیم(۱۳۹۵/۲/۱۷) مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان دعوت حق را لبیک و به فرزند …

۸ دیدگاه

  1. مریم خلف نوره

    سلام و خدا قوت..
    بسیار سپاس گزارم از مصاحبه ای که انجام داد . گوشه ای از داغ دل خانواده سبزعلی رو نوشتید

    بعد از گذشت ۳۳ سال هنوز هم این دل دل تازگی داره .حاج علی اکبر ( پسر خاله ی من ) یه یادگار از اون زمان که با دیدنش بر ما همه چیز زنده میشه.

    • علیک السلام
      اگر ما افتخاری داریم متعلق به خانواده ی شهداست. امیدوارم جهانیان بدانند که چه ایثارگری هایی در این شهر به وقوع پیوسته است.رحمت و رضوان خدای سبحان بر این خانواده های عزیز باد.

  2. از زحماتتان متشکرم خدا از شما راضی باشد

  3. با سلام و ادب و احترام
    با این که من خودم در آن روز در دزفول بودم و به طور کامل جریان ها را به یاد می آورم اما با این خاطره اشک از چشمانم جاری و دیدگانم گریان شد. انشاءالله خداوند به شما خیر دنیا و آخرت عنایت فرماید که برای شهدا و خانواده هایشان میراث داری می کنید. آجرک الله
    انشاءالله خداوند حاج علی اکبر فرزند شهید غلامحسین را در پناه خودش حفظ کند و در روز قیامت با پدر ، مادر و خانواده شهیدش محشور گرداند. بنده حقیر و ناچیز از زحمات دلسوزانه عمه ها و همه کسانی که برای بزرگ کردن حاج علی اکبر زحمت کشیده اند تشکر می کنم و از خداوند می خواهم به آنها اجر حضرت زینب(س) را عطا فرماید. انشاءالله.
    والعاقبه للمتقین – یا حسین(ع)

    • علیک السلام حاج علیرضا جان عزیز
      تاریخ دفاع مقدس در دزفول مظلوم مانده است اگر زاوایای آن باز شود همگان متوجه می شوند وقایعی که در دزفول اتفاق افتاده در کمتر و یا هیچ جای دیگر سابقه نداشته است.

  4. حسین سبز علی حسن نژاد

    با سلام و خسته نباشید
    من پسر حاج علی اکبر هستم و ۱۲سال سن دارم
    من همیشه شاهد دلتنگی ها وتنهایی پدرم بوده ام و به داشتن چنین پدر دلسوز و فداکار افتخار می کنم

    • علیک السلام حسین جان عزیزم
      به رایحه خوش آمدی، به خدا قسم حضور شما نوجوان دلبندم چشم ما را روشن کرد و پیام شما دست اندرکاران رایحه را به وجد آورد. چند کلمه نوشتید اما دریایی از شعور و معرفت و مرام در آن نهفته بود. پدر عزیز شما بازمانده ی گرانقدر خانواده ی معظم شهید سبزعلی حسن نژاد است. او مانند گوهر ارزشمندی است که در دل صدف، پنهان و بسیار گران بها است. این ارزشمندی نه در قالب مصادیق بی اهمیت مادی است، نه بلکه او افتخار دزفول، پایتخت مقاومت ایران اسلامی است. او نمونه ی بارز و باقیمانده ی مقاومت سرسختانه ی مردم غیور دزفول در مقابل مستکبران است. قدر او را بدان و همیشه به او افتخار کن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *