آموزش وردپرس
خانه / خاطرات درباره ی حملات موشکی،بمباران،توپخانه / محله ی سیاهپوشان(کلگزون) در زیر آوار

محله ی سیاهپوشان(کلگزون) در زیر آوار

12حبیب الله پیرمند

در تاریخ ۵۹/۷/۱۷ ساعت ۳۰/ ۱۰ دقیقه شب در کوچه ی روبروی منزل در محله ی سیاهپوشان و کلگزون، با دوستان نشسته بودیم. من بخاطر اینکه متاهل بودم به منزل رفتم. بعد از ده دقیقه موشک را در کوچه زد که من صدایی را نشنیدم. و چونکه خانه ها همه قدیمی و گلی بود. گرد و خاک بسیار زیادی بوجود آورد و در حالی که برق قطع شده و تاریکی بود امکان کمک رسانی را به کسی نمی داد. از قبل برادرم علی در حیاط خوابیده بود. برای همین، همه ی ما علی را صدا می کردیم. ولی جوابی از او شنیده نمی شد. وقتی مردم برای کمک آمدند. علی را از زیر خاک های آوار شده در کوچه، پیدا کرده و بیرون آوردند. علی اولین چیزی که گفت این بود: من خوبم ولی مرا به بیمارستان برسانید. علی را پشت وانت گذاشته و به بیمارستان فرستادیم. همان موقع سریع برگشته و به دنبال خواهرم شازده با دو تا دخترش که در اتاق بودند گشتم. نیمی از سقف اتاق که تیر پوش بود بر سر آنها آوار شده بود. مدتی طول کشید تا بالاخره آنها را پیدا کرده و خارج کردیم ولی خواهرم نفس نمی کشید و هر چه به صورتش می زدم عکس العملی نشان نمی داد. بچه ی شیرخوارش هم در حالی که سینه ی مادر در دهانش بود در بغلش بود. بچه را در آغوش گرفته و صدا می زدم ولی کار از کار گذشته بود. دختر دیگر او هم در کنارش شهید شده بود. خواهرم با دو دختر خردسالش به شهادت رسیده بودند. با هزاران آه و حسرت آنها را به بیمارستان فرستادیم.

آن شب تا به صبح بر روی خرابه های خانه ی عمویم می گشتیم تا شاید کسی از آنها را پیدا کنیم. ولی فایده ای نداشت و آوار خیلی زیاد بود و خانه های گلی تپه های بلندی از گل را بوجود آورده بودند. خودم را سریع به بیمارستان رساندم و سراغ علی را گرفتم. علی روی تخت بیمارستان در حالی که شکمش را جراحی کرده بودند پیدا کردم. از خانم پرستار سئوال کردم وضع او چطور است؟ گفت: ترکش های موشک در شکمش بود که دیشب او را عمل کرده و آنها را از شکمش خارج نمودیم. پرستار گفت: من از دیشب کشیک هستم وقتی دیدم احتیاج به خون دارد و کسی هم نیست خودم به او خون دادم. یک آقای دکتری به نام دکتر کاظمی متخصص جراح و اعزامی از مشهد آمده بود که از او خواهش کردم به خاطر این که چند نفر از اعضاء خانواده به شهادت رسیده اند این برادر ما دیگر از بین نرود و دستور دهد او را به تهران ببریم. تا در آنجا بستری شود. او گفت: بیمار وضعش خوب نیست و نباید او را از روی تخت حرکت داد. ولی حالش طوری بود که می توانست حرف بزند. حتی فردای صبح آن روز، از طرف صدا و سیما با او مصاحبه کردند و حالش تقریباً خوب بود. ولی دکتر به ما گفت: وضع او خوب نیست و ترکش های موشک شکم او را بهم ریخته است.

سرانجام تلاش پزشکان به جایی نرسید و برادرم علی در بیمارستان به شهادت رسید. در هر صورت برگشته و به دنبال خانواده ی عمویم گشتیم. لودر هم آمده بود. جنازه ها را یکی پس از دیگری از دل خاک بیرون آوردیم. حسین پیرمند عمویم، غلامرضا و محمدرضا و عبدالرضا پسر عموهایم، هر سه شهید شدند. اتفاقاً دو ماه پیش از این، خواهرم را به عقد عبدالرضا درآورده بودیم. غلامرضا هم کارمند مخابرات بود. او دو تا بچه به نام های مهدی و پریسا داشت که بواسطه ی این که جدا زندگی می کردند آن شب مهدی پسرش که یک و نیم سال داشت بیمار بود و او را آورده بودند که به درمانگاه ببرد. شب هنگام مادر غلامرضا اصرار می کند که امشب بمانید و آنها هم در منزل عمویم می مانند که موشک زد و اینها به همراه زن غلامرضا یعنی ایران پیرمند همگی به شهادت رسیدند. قبلا گفتم چون آوار بسیار سنگین بود به وسیله ی لودر، خاک ها جابجا می شد. خود با چشمان خودم دیدم که غلامرضا دو تا فرزند خردسالش را در بغل چسبانده و در راه پله ها گرفتار شده و شهید شده بودند. دیگر از شهدا، هیل گل تنور ساز زن عمویم بود. زمانی که لودر، عمو و زن عمویم را بیرون آورد این چنگال های دستگاه به آنها برخورد کرده و صحنه ی بدی را پدید آورده بود.

راوی: حبیب الله پیرمند

نگارنده: ناصر آیرمی

برگرفته از کتاب جغرافیای حماسی دزفول اثر غلامحسین سخاوت و ناصر آیرمی

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

خاطرات زنده یاد مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان در مورد حملات موشکی در دزفول

بسمه تعالی باخبر شدیم(۱۳۹۵/۲/۱۷) مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان دعوت حق را لبیک و به فرزند …

۲ دیدگاه

  1. با سلام
    آدرس صفحه خاطرات شما در لیست وبلاگ های شرکت کننده در جنبش دزفول؛ مظلوم قهرمان (جمع آوری خاطرات ) ثبت گردید .
    لطفا با اطلاع رسانی به اشنایان به جمع آوری بیشتر خاطرات دزفول کمک نمایید .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *