آموزش وردپرس
خانه / آسمانی ها / درسرزمین وحی (یا آقا سبزقبا علیه السلام)!

درسرزمین وحی (یا آقا سبزقبا علیه السلام)!

Safe6351493764061

درسرزمین وحی
خردادسال ۷۲ بود که به همراه کاروان جانبازان سراسر کشوربه حج تمتع مشرف شدیم. روحانی کاروان ما حضرت حاج آقا راشد یزدی نماینده ی رهبری بودند. ایشان بخاطر تک تک کاروان ها که همگی جانباز بودند خیلی دغدغه داشت و مرتبأ تذکرمی دادند که مواظب باشید از کاروان جدا نشده و گم نشوید. بعد از انجام مراسم در صحرای عرفات به طرف صحرای مشعر الحرام حرکت کردیم حاج آقا راشد یزدی بعد از سخنرانی باز تأکید کرد ازهم جدا نشویم. جمعیت بسیار زیاد و کاروان های سراسر ایران و دیگر کشورها در تاریکی صحرای مشعر هرکس درگوشه ای مشغول چیدن سنگ بود. شب گذشته نخوابیده بودیم و آن شب نیز کمتر از دو ساعت خوابیدیم همه خسته و از لحاظ جسمانی هرکدام مشکلات خاص خود را داشت اکثر کاروان ها یا با عصا بودند یا با ویلچر صبح زود همزمان با طلوع آفتاب به طرف صحرای منی حرکت کردیم. لباس احرام بر تن وهمراه داشتن قمقمه و حمایل پر از سنگ و آنهم با عصا حرکت کردن واقعأ مشکل بود. با این وضع بیش از دو ساعت راه رفتیم برخی بدلیل ناتوانی به هر وسیله تقلیه ای که درمسیر بود آویزان یا سوارمی شدند من هم قسمتی از راه را به ناچار سوار اتوبوس روباز شدم و به همین لحاظ بعضی ازجانبازان ازکاروان جدا و همدیگر را گم کردیم. درمیان آن جمعیت میلیونی ایرانی، خارجی سیاه سفید کوتاه بلند زن و مرد یک لحظه خودم را تنها دیدم درحالت گیجی ونگرانی وخستگی بیش از حد حتی یک کاروان ایرانی نمی دیدم.
که راه را از آنها بپرسم درهمان حال دلم گرفت و سردرگم وحیران و نگران از اینکه نکند به کاروان نرسم وبرای بقیه اعمال بامشکل مواجه بشوم. توان ایستادن نداشتم درگوشه ای نشستم واز یک شرطی که همان نزدیکی در انبوه جمعیت بود سمت وسوی خانه خدا راسؤال کردم، بااشاره نشانم داد رو به خانه خدا ایستادم درحالیکه اشک درچشمانم حلقه زده بود، گفتم: خدایا روزعید در پیش است و تمام مسلمین شاد و خوشحالند مرا از نگرانی رها فرما و راه کاروان را نشانم بده درهمان حال ازمیان تمام مقدسات از پیامبر و ائمه بقیع علیهم السلام گرفته تا صاحب عرفات وفاطمه زهرا(س) وحتی خود خانه خدا که در نزدیکی آن بودم ناگاه کلمه آقا سبزقبا(ع) بر زبانم جاری شد و گفتم خدایا برای تو نذر می کنم ۱۰۰ تومان نذر آقا سبزقبا(ع) که هرچه زودتر راه را پیدا کنم. زمان داشت بسرعت سپری می شد و به وقت رمی جمرات نزدیک می شدیم، جمعیت متراکم می شد، دلهره ام بیشترشد مرتب زیر زبانم به آرامی می گفتم یاسبزقبا،یاسبزقبا….هرگروه و کاروانی بیرقی پرچمی یا علامتی همراه داشت، همه رانگاه کردم تا شاید نشانی ازکاروان بیابم.
چند دقیقه بیشترطول نکشید که یک نفرنزدیکم شد و گفت: شماجانبازید؟
گفتم: بله، گفت: گم شده ای؟ بازگفتم بله، و بسیارخوشحال شدم که یک ایرانی پیدا کردم گفتم: شما ازکدام کاروانید؟ گفت: من راهنمای حجاج هستم. گفتم: پس ازکجا دانستی که من گم شده ام؟ با انگشت به دوراشاره کرد و گفت: آن آقا که بیرق سبز در دست دارد. گفت شما گم شده ای..(بیش از صد متر دور شده بود و درست قابل تشخیص نبود و کم کم دربین انبوه جمعیت محو شد) گفتم: آن آقا از کدام کاروان بود؟ گفت: متوجه نشدم.!.. اشک شوق درچشمانم حلقه زد ودرهرحال خوشحال از اینکه دعایم مستجاب شد.
به همراه این راهنمای عزیز بیش ازنیم ساعت پیاده روی کردم تابه جمع کاروان جانبازان رسیدم.

بعدازمراسم حج، به دزفول که رسیدم اول کاری که کردم به زیارت آقاسبزقبا(ع) رفتم و نذرم را که تنها ۱۰۰ تومان بود پرداخت نمودم.

نگارنده: حسین گلستانباغ

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

حدیث جوانمردی

  سردار علی رنگ سال ۱۳۳۹ در یکی از محله های شهر دزفول در خانواده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *