آموزش وردپرس
خانه / خاطرات درباره ی حملات موشکی،بمباران،توپخانه / خاطرات حمله ی موشکی به محله ی سیاهپوشان(۵۹/۷/۱۶)

خاطرات حمله ی موشکی به محله ی سیاهپوشان(۵۹/۷/۱۶)

111نیمه ی دوم مهر ماه یادآور دردناک ترین حوادث موشکی در دزفول است. نخستین انفجار موشکی که جان ده ها انسان بی گناه از کوچک و بزرگ و زن و مرد و بچه های معصوم را گرفت و در تاریخ مقدس دزفول روز ی بیاد ماندنی شد. به همین مناسبت مصاحبه ای را با بردار بزرگوار عبدالحسین صاحب محمدی فرمانده ی پایگاه مقاومت مسجد امام خمینی (ره) داشتیم که در ذیل می آوریم:

بنده در سال ۱۳۵۹ نوجوان بودم و در کلاس اول دبیرستان قصد ادامه ی تحصیل را داشتم که جنگ شروع شد. قبل از این که حادثه­ ی موشکی در محله­ ی سیاهپوشان اتفاق بیفتد معمولا هر روز دزفول مورد حملات توپخانه ای رژیم بعثی عراق قرار می گرفت و در کنار آن هرچند یک بار با هواپیما، شهر را بمباران  می کرد. آن موقع ما در بسیج مشغول گذراندن آموزش های نظامی بودیم. در اوائل جنگ خبر پیچیده بود که عراق قصد حمله به دزفول را دارد. و حتی قرار است چتر بازها در جاده­ ی دزفول اندیمشک پیاده شوند. برای همین بچه های بسیج تمام شهر را سنگر بندی کرده و همه آماده­ ی مقابله و دفاع از شهر بودند و شب ها در سنگرها آماده باش بودیم.

 شب حادثه شب عجیبی بود. پایگاه چهارم شکاری و شمال و جنوب دزفول بمباران شده و آب و برق هم قطع بود. شب شانزدهم مهر ماه آرام و چون تاریکی بر همه جا حکم فرما بود مردم زودتر به بستر خواب رفتند. اما مردم دلواپس بودند و همه به هم می گفتند: که امشب خطرناک است و به احتمال زیاد عراق بمباران می کند. آن شب مادرم می گفت: که بیرون نرو و نگران بود. و دائم ما را دلداری می داد و می گفت: خدا با ماست و حضرت صاحب الزمان (عج) حامی ماست. در همین موقع زمین لرزه ­ی شدیدی آمد. احساس می‌کردی زمین و آسمان به هم دوخته شد. دود بسیار غلیظ و بوی باروت سوخته شده و بوی گرد وخاک و آوارهای بهم ریخته شده و صدای ناله و فغان به هوا برخاست. خانه­ ی ما ویران شده و فقط اتاقی که در آن بودیم سالم ماند. در آن وضعیت دلخراش و جیغ و فریاد مردم، مادرم فریاد می‌زد: یا صاحب الزمان(عج) یا صاحب الزمان(عج) من بچه ها را از شما می خواهم. مادرم کبریتی را پیدا کرد و روشن نمود و ما از زیر خاک ها بیرون آمدیم. همان موقع صدای ناله­ ی مادرم بلند شد که: پایم سوخت. به او نگاه کردم پایش را روی ترکشی از موشک که کاملا سرخ و گداخته شده بود، گذاشته و ناله اش بلند شده بود. به هر حال از منزل بیرون آمدم. با دیدن آن فاجعه در برابرمان میخکوب شدم. نه از خانه ای خبری بود و نه از کوچه و زندگی مردم. به اندازه­ ی یک زمین فوتبال کاملا ویران شده و مردم در میان خاک وخون غوطه ور بودند. از هیچ کس خبری نبود و در دل گفتم: مثل اینکه قیامت شده است. صدای دلخراش آه و فریاد همچنان به گوش می رسید که شعله های آتش نیز پدیدار گشت. مغازه­ ی حاج محمود پروانه که در مسیر خیابان امام خمینی(ره) و انباشته از گندم و جو بود آتش گرفته و با شعله های مهیب در حال سوختن بود. مردم از فاجعه ای که موشک بوجود آورده بود خبر نداشتند و مشغول خاموش کردن شعله های آتش بودند. همه­ ی ­آنها در خیابان تجمع کرده بودند.

در حقیقت کلگزون قسمتی است از محله­ ی سیاهپوشان و در کوچه ای به نام شهدا که در نهایت منتهی می شد به خیابان امام خمینی (ره). از این بابت بود که مردم از عمق خرابی ها خبر نداشتند. وقتی مردم متوجه کلگزون شدند. همه­ برای کمک رسانی به آسیب دیدگان یورش بردند. با خود فکر می کردم که افرادی که زیر آوار بودند چه می کشیدند. هر کدام حرفی می زد یکی می گفت: بمباران شده یکی می گفت: اتم زده و خلاصه هر کس اظهار نظری می کرد. ما با پای برهنه و مادرم بدون چادر ایستاده بود که از جایی یک روسری پیدا کردیم و روی او گذاشتیم. بنده­ ی خدا از ترس به دیوار پناه گرفته بود.

یادم است اولین کسی که آمد و فریاد زد: نترسید و نگران نباشید. شهید بزرگوار عبدالرحیم سبزآبی بود. ایشان یکی از بسیجیان مسجد امام خمینی(ره) بود. البته چون پسر خاله­ ی خودم بود، به آنجا آمده تا از وضعیت ما خبردار شود. واقعاً حضور او قوت قلبی برای همه بود. ایشان خانواده­ ی ما را به منزل خودشان راهنمایی کرد. امداد رسانی به مصدومان با وجود آن همه آوار و خرابی تقریبا غیر ممکن بود. فقط تعداد معدودی از قربانیان نجات پیدا کردند.

 فردا صبح آن روز بنی صدر به همراه فرمانده هان نیروی هوایی و جمعی از پرسنل آنها برای بازدید ویرانه ها آمدند. یکی از نظامی ها که معلوم بود ارشد آنهاست به بنی صدر گفت: از میزان خرابی ها مشخص است که این خرابی‌ها مربوط به انفجار موشک است. فکر می کنم طول موشک از شش متر بیشتر است. و چیزی حدود هشتاد تا صد خانه به صورت صددرصد ویران شده است. از آن موقع به بعد بستگان قربانیان می آمدند و محل تقریبی منازل ویران شده را می گفتند و لودر ویرانه ها را کنار می زد و به جای گل و خاک و آجر، جنازه در می آورد. این جنازه ها از بچه­ ی چهل روزه تا پیرمرد نود ساله دیده می شد. خانواده هایی به نام شجاعی، پیرمند، صاحب محمدی، سبزعلی نژاد و جودکی و خیلی های دیگر. بعضی ها داخل زیر زمین پیدا شدند. در حالی که شکم ها پاره شده، دست های از هم جدا، گردن‌هایی که تیر آهن به آنها اصابت کرده بود بچه های شیرخواره در حالی که حتی یک خراش هم در بدن نداشتند و همگی خفه شده بودند. بچه­ ی عموی خودم، ندا صاحب محمدی که یک دختر دو ساله بود در آغوش مادرش  و در حالی که سینه مادر در دهانش بود همراه با خواهر دیگرش فروغ، در حالی که گلوهایشان متورم بود همگی شهید شدند.

هنگامی که جهت کمک رسانی به خانه­ ی سبزعلی نژاد رسیدیم، همگی آنها به شهادت رسیده بودند. تمام این خانواده در شوادون بودند که درب آن کاملا مسدود شده و لودر درب آن را باز کرد و آوارها را بیرون ریخت. پدر بزرگ، مادر بزرگ، پسرشان که متاهل بود و دو تا بچه داشت و عروس ایشان و یک پسر مجرد داشت، همه شهید شدند. اما چیزی که همه را متحیر نمود این بود که، پسر این خانواده که دو تا بچه داشت و یکی از بچه هایش هیجده ماه می کرد و در گهواره خوابیده بود به هنگام انفجار موشک، پدر این بچه خود را روی گهواره انداخته و این برآمدگی های گهواره در شکم او فرو رفته بود و همه­ ی بلاها را به جان خریده تا فرزند خود را نجات دهد. و فرزند هجده ماهه اش که علی نام داشت را نجات داد و اکنون نیز ایشان در قید حیات هستند. با این اوصاف همه­ ی خانواده، بجز این بچه به شهادت رسیدند.

بعد از این حادثه ی خونین، سردخانه­ ی بیمارستان افشار پر از جنازه بود و اجساد شهدا را در حیاط بیمارستان جا داده بودند و به واسطه­ ی وضع شهر، تشییع جنازه ای هم انجام نگرفت. در قبرستان شهید آباد امکان کندن قبر با کلنگ نبود به همین خاطر بیل مکانیکی شیارهای طویلی درست کرده و شهدا را در آن به خاک سپردند. مراسم ختمی نیز نمی توانستند برگزار بکنند. سه تا چهار روز بعد بواسطه­ ی اصرار خانواده های شهدا، مراسم این شهیدان در مسجد امام خمینی (ره) منعقد گردید. یادم هست که مراسم شهدای موشکی مصادف شد با شهادت یکی از برادران سپاه و از محله­ ی سیاهپوشان به نام لطفعلی لطفی خلف، قبل از حادثه­ ی موشکی در حسینیه ای که در کلگزون بود به جوانان محله، آموزش نظامی می داد.  همان موقع که در جبهه­ ی کرخه حضور داشت ترکش خورده و به شهادت رسید. در هر صورت مردمی که مصیبت دیده بودند و دیگر جایی برای اسکان نداشتند به ناچار به روستاهای حومه­ ی دزفول رفتند.

22.حمله ی موشکی به محله ی کلگزون دزفول

مسئله­ ی مهمی که در آن دوران اتفاق افتاد حرکت ارتش مسلح عراق به سمت شهرهای مرزی ایران بود و دزفول هم یکی از شهرهای بسیار مهم برای عراق محسوب می شد. خبر رسید که ارتش عراق تا رودخانه­ ی کرخه پیشروی کرده است و شهر بصورت جدی در تهدید عراق است. برای همین نیروهای بسیج مسجد امام خمینی (ره) که همه از محله­ ی سیاهپوشان می باشند در مسجد امام خمینی (ره) لباس رزم پوشیده و با اسلحه های ژ سه و نارنجک دستی مسلح شده و با موتورسیکلت های شخصی خود که آن زمان موتور های هندا صد و ده و هفتاد بود به طرف پل کرخه حرکت کردند. در آنجا دو یا سه روز مقاومت کرده و سپس برگشته و گروهی دیگر می رفت. بعد دیدیم اطراف مسجد زیاد بمباران و مورد حمله­ ی توپخانه می شود. تصمیم بر این شد که یک زیر زمینی و شوادون در مسجد درست کنیم. بنابراین بچه های بسیج به همراه حاج ستار سبز آبی پدر شهید عبدالرحیم سبز آبی دست به کار شده و شوادون مسجد را در آوردند. برای خارج کردن شن های شوادون، یک خط ریلی گذاشته و با واگن هایی که برای این کار ساخته شده بود. شن ها را به بالای شوادون هدایت می کردند. هنوز آثار آن ریل ها را برای یادگاری باقی گذاشته ایم. به هر حال مسجد شده بود مثل پادگان، تمام فعالیت ها در مسجد بود و کلاً غذا خوردن و خوابیدن در مسجد بود. اگر یکی دو ساعت قصد بیرون رفتن داشتیم باید با اجازه می رفتیم.

شما الآن متوجه می شوید که شهری که به این صورت مورد تهاجم و بمباران و موشکباران دشمن قرار می گیرد و خانواده ها در تهدید هستند و بچه های آنها با شور و شوق وصف ناشدنی به جبهه اعزام می شدند من هیچگاه خللی در عزم راسخ آنها مشاهده نکردم و همه آنها می گفتند: اگر صدها و هزاران بار کوچه ها و خیابانها و خانه هایمان مورد حمله­ ی ناجوانمردانه­ ی عراقی ها قرار بگیرد هرگز نخواهد توانست به دزفول دست پیدا کند و ما هرگز و در هیچ شرایطی شهر را ترک نخواهیم کرد. همین عامل مهم سبب شد که ارتش عراق نتواند از پل کرخه بگذرد و از این می ترسید که نکند مورد شبیخون نیروهای مردمی قرار بگیرد و تا آخر جنگ نیز داغ سقوط دزفول بر دل صدام ماند و می بینیم که تا انتهای جنگ صد و هفتاد تا صد و هشتاد موشک به دزفول زد. ولی هرگز به هدف خود نرسید. بعضی اوقات فکر می کردم واقعاً در دزفول چه دیده که دست بردار نیست. انصافا خوب متوجه شده بود و اگر می آمد حتما این اتفاق می افتاد و این حماسه های بیاد ماندنی است که از مردم دزفول بر می آید و از افتخارات این شهر مقاوم است.

 خاطره از حادثه­ ی هشت موشک

در تاریخ ۶۳/۱۲/۱۶ عراق خیلی تهدید می کرد. من به اتفاق همرزممان، حسین ابول گچ کوب، درب بسیج ساعت دوازده تا دوی نیمه شب در سنگر درب مسجد پست می دادیم. هوا هم خیلی سرد بود. چراغ نفتی هم در جلوی ما قرار داشت. پیچ رادیو را باز کردم، گوینده­ ی عراق داشت تهدید می کرد. خدا گواه است چندین بار می گفت: الف دزفول، ب اهواز ج مثلا فلان شهر و مرتب تهدید می کرد. به حسین گفتم: پاشو برویم بچه ها را از سالن مسجد بیدار کنیم تا به شوادون بروند. ما که باید به نگهبانی خودمان ادامه بدهیم، حداقل بچه ها را بفرستیم داخل زیر زمین. حسین گفت: ای بابا ولش کن هرچه می خواهد تهدید کند، بکند. ولی من در حال برخاستن بودم که هشت موشک غول پیکر نقاط مختلف دزفول را در هم کوبید. من و حسین که در سنگر بودیم هفت تا هشت متر به طرف خیابان پرتاب شدیم. چراغ نفتی نیز آتش گرفت و سنگر پر از شعله آتش شد و اسلحه های ما به یک طرف پرتاب شد. یک نگاهی به روبروی مسجد انداختم حدود ده متری مسجد شعله هایی زبانه می کشید. اسلحه را از زمین برداشته و به طرف دفتر بسیج دویدم. خوشبختانه چون هوا سرد بود بچه ها به روی خود پتو کشیده بودند و زمانی که درب و پنجره های مسجد کنده شده و شیشه ها روی آنها ریخته بودند آسیب جدی ندیده و زخم ها همه سطحی بود.

همه آمدیم بیرون، کامیونی که در کنار مسجد پارک کرده بود آتش گرفته و در حال سوختن بود. سریع به اتفاق بچه ها آن را خاموش کردیم. بعد نگاهم به خیابان استقلال در شمال مسجد افتاد. دیدم موشک به چهار راه اصابت کرده و خرابی های وسیعی بوجود آورده است. سریع خودم را به آنجا رساندم. خانواده ای در حال خارج شدن از میان آوار بودند. تیرهای چراغ برق شکسته و کابل های برق روی زمین ریخته بود. در همین بین دختر بچه­ ی چهار پنج ساله ای خود را از خانواده جدا کرد و چون پا برهنه بود پایش به سیم فشار قوی برق گرفته و در جا سوخت و صدای وحشتناکی هم به گوش رسید. منظره­ ی بسیار وحشتناکی بود. این اتفاق هولناک در مقابل چشم پدر و مادرش افتاد.

بچه های بسیج سریعا اوضاع را تحت کنترل درآورده و بعد از انتقال شهدا و مجروحین به بیمارستان، شروع کردند به حراست و نگهبانی دادن از داراییها و اموال مردم که خانه هایشان در حادثه­ ی موشک صدمه دیده بود و تا به صبح که صاحبان آنها آمدند، آنها حضور داشتند.

بعد از این حادثه، سپاه دزفول به ما اعلام کرد که مقر بسیج را به خارج از شهر منتقل کنیم و در شهید آباد و در بخشداری مستقر شده و خروجی شهر را کنترل کنیم. و دلیل این انتقال هم این بود که مسجد امام، سیبل موشکی عراق شده و تمام پیرامون ما را زده بود و احتمال می رفت که موشک های بعدی به مسجد اثابت کند. ولی بچه ها استقبال نکردند و در مسجد ماندند و به حراست از منطقه­ ی خودمان مشغول شدیم. البته نه تنها ما، بلکه خانواده های ما هم حاضر به خروج از شهر نبودند. مثلاً منزل ما که در سال پنجاه و نه مورد اصابت قرار گرفته بود در سال شصت و یک به کمک بنیاد مرمت آن را بازسازی کردیم و در خانه ی خودمان زندگی می کردیم.

خاطره ای که دارم این است که در سال ۱۳۵۹ خانواده های شهدای موشکی را به تهران برده تا با امام خمینی(ره) دیدار کنند. من هم همراه آنها بودم. حضرت امام ما را پذیرفت و یکی از سخنان ایشان این بود که: شما دزفولی ها امتحان دادید و از این امتحان خوب بیرون آمدید. که تمام افرادی که آمده بودند با تمام وجود تکبیر گفتند.

راوی: عبدالحسین صاحب محمدی

نگارنده: ناصر آیرمی

برگرفته از کتاب جغرافیای حماسی دزفول اثر غلامحسین سخاوت و ناصر آیرمی

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

خاطرات زنده یاد مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان در مورد حملات موشکی در دزفول

بسمه تعالی باخبر شدیم(۱۳۹۵/۲/۱۷) مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان دعوت حق را لبیک و به فرزند …

۴ دیدگاه

  1. عبدالکریم رسولی فر

    سلام خدا قوت یاد یاران یاد را میمون کند خاصه کان لیلی این مجنون بود

  2. سعید رضاغریب

    روح تمام شهدا شاد خیلی کنجکاوم و دوست دارم خاطرات جنگ را بیشتر بدانم مخصوصا خاطرات شهید عبدلرحیم سبزاّبی رو تشکر بابت خاطراتی که نوشتین

    • سلام. خاطراتی که ذکر کردید در سایت رایحه می توانید ببینید. کافی است قسمت های سایت را بیشتر مطالعه نمایید. موفق باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *