آموزش وردپرس
خانه / آسمانی ها / روایت عملیات طریق القدس (۲)

روایت عملیات طریق القدس (۲)

55

روایت عملیات طریق القدس (۲)

آنچه که در زیر می آید بخش دوم از خاطرات و دست نوشته های شهید حسین معتمدی نیا است از عملیات طریق القدس:

ماشین های ایفا آمدند و جلوی گروهان ما توقف کردند، وقت خداحافظی رسید هرکس دوستی یا برادری را درآغوش گرفته بود و طلب شفاعت از همدیگر می کردند. چشم ها پر از اشک شده بود، سکوت بود و اشک… همدیگر را در آغوش می گرفتیم و با صدای گریان که حاکی از سنگینی دلها بود خداحافظی و تقاضای شفاعت می نمودیم، در لحظه ی آخر عزیز خرمیان (شهید)را در آغوش گرفتم و گفتم اگر رفتی یادی از ما بکنید و ما را شفاعت بکنید! او با لبخند همیشگی اش گفت: من شهید نمی شوم و همدیگر را در بستان ملاقات می کنیم! خداحافظ.

سوار ماشین ها شدیم، جاده خاکی بود و گرد و خاک زیادی برپا شده بود ماشین ها به سرعت حرکت می کردند نمی دانستیم فاصله ما تا خط چقدر است و کی خواهیم رسید. همه در انتظار رسیدن به خط بودیم، هر چند دقیقه یکبار چادر ماشین را بالا می زدیم تا وضعیت منطقه را بهتر بفهمیم. سرانجام ماشین متوقف شد، چادر ماشین بالا رفت و برادران یکی یکی پیاده شدیم. هوا تاریک شده بود و اطراف مان خاکریز بود گاه گاهی منوری بالا می آمد و آسمان منطقه را روشن می کرد و ما می توانستیم دشت را بهتر ببینیم. وقتی همه ی نیروها از ماشین ها پیدا شدند هر گروهان از کنار خاکریز به ستون یک حرکت می کردیم. نمی دانستیم دشمن در چند کیلومتری یا چند متری ماست، فقط تیرهای رسام تیربارها را می دیدیم که از طرفین شلیک می شد، هرچند دقیقه صدای خروش تانک ها شنیده می شد که گرد و خاکی غلیظ از کنار ما عبور می کرد. فرمانده گفت: با همین وضعیت نماز بخوانید، همگی تیمم کردیم و روی خاک ها در کنار خاکریز نماز خواندیم. برای بعضی از برادران این آخرین نمازی بود که می خواندند و نماز شهادت شان بود. دستور حرکت مجدد دادند، به انتهای خاکریز خودی رسیدیم و همانجا نشستیم. چون هوا ابری بود و ماه دیده نمی شد همه جا تاریک بود. گهگاهی نم نم بارانی می آمد و زمین خیس شده بود و همین باعث می شد تا راه رفتن را مشکل کند اما شور و شوق عملیات همه چیز را از یاد برده بود. به جز گردان ما چندین گردان دیگر آنجا حضور داشتند همچنین نیروهای زرهی سپاه و ارتش منظره جالبی را بوجود آورده بود.  با شلیک منورهای دشمن و روشن شدن آسمان بیرق ها و پرچم های رنگارنگی که بر روی تانک ها و نفربرهای سپاه اسلام به اهتزاز در آمده بودند زیبایی خاصی را بوجود آورده بود. باران رحمت الهی هم کم کم شروع به باریدن کرد صدای تیر بار دشمن که دائم شلیک می کرد و تیرهای رسام آن که از بالای سرمان رد می شد، بچه ها می گفتند: بزن که این آخرین تیرهای است که شلیک می کنی!

همانجا که نشسته بودیم بعضی دعا می خواندند، بعضی به آرامی با یکدیگر حرف می زدند  و برخی هم به علت خستگی و سردی هوا به گوشه ای و در کنار هم خوابیده بودند.  در این حال بودیم که فرمانده گروهان آمد و برپا داد بلند شدیم و ایستادیم گفت: همگی سلاح هایتان را مسلح و آماده کنید هرکس به خودش می رسید و تجهیزاتش را مرتب می کرد، برادران یکی یکی با عبور از زیر قرآن از بالای خاکریز می گذشتند هرچه نگاه می کردیم تا شاید دشمن را ببینیم ممکن نبود هوا خیلی تاریک بود، خدا شاهد است تا آن موقع چنین تاریکی ای را ندیده بودم! نفر جلویی من (شهید) کریم حبشی بود او را نمی دیدم و تنها وقتی دستم را دراز می کردم متوجه او می شدم، سکوت بود و سکوت و تنها صدای تپش قلب ها بود که شنیده می شد. گاهی صدای تفنگ یکی از برادران بود که روی زمین می افتاد زیرا زمین ناهموار بود و جایی را نمی دیدیم.

همینطور که حرکت می کردیم تیربار دشمن نیز دشت را آتش داشت، یک لحظه تیر بار دشمن بطرف جاده و به سمت ما آمد و همگی نشستیم، بعد از چند لحظه که مجددا خواستیم حرکت کنیم یکی از برادران که جلوتر از کریم بود گفت ترکش خوردم ترکش خوردم! من می دانستم که تیر خورده است به او گفتم نگران نباش الان امدادگر می آید و ترا به عقب می برد. از او رد شدیم و از کنار جاده آسفالت به مسیر خود ادامه می دادیم نرسیده به خاکریز دشمن باران شروع شد و ما در زیر باران حرکت می کردیم، صدای برخورد قطرات باران با زمین صدای دلنوازی را بوجود آورده بود که حاکی از رحمت الهی است. به خاکریز عراقی ها نزدیک شده بودیم. با شلیک هر گلوله منوری مجبور بودیم بنشینیم تا دیده نشویم و این کار چند بار تکرار شد. لحظات حساسی بود به یکی از برادران گفتم: چه کار می کنند گفت: رفته اند سیم های خاردار را پاره کنند! چند لحظه گذشت، صدای انفجاری بگوش رسید و بعد از آن سر لوله تیربار دشمن که در بیست متری مان بود به سمت ما چرخید، دهانه آن را که پر از آتش بود و تیرهایش که به سوی ما می آمد را می دیدم و دیدم که چگونه برادران یکی پس از دیگری از کنارم بر زمین می افتند. صدای انفجار و همهمه و تکبیر برادران صحنه هیجان انگیزی را بوجود آورده بود که هر انسانی را بر زمین میخکوب می کرد. یکی از بچه های اصفهان جلو آمد و گفت: برخیزید برویم دشمن فهمیده است. بچه ها سریع خود را به جلو کشاندند وقتی خواستیم حرکت کنیم صدای انفجاری مهیب را شنیدم که از موج انفجار آن برای چند لحظه ای گوش هایم چیزی نمی شنید و درد گرفته بود. نمی دانم گلوله آرپی جی یا انفجار مین و یا خمپاره بود متوجه نشدم، بلند شدم و بطرف تیربار عراقی ها تیراندازی کردم. وقتی به جلو می رفتم بچه هایی که روی مین رفته بودند و بدن هایشان زخمی شده بود می گفتند: بروید جلو نگران ما نباشید شما پیروز می شوید و صدای تکبیرشان بلند بود. من نمی خواستم پایم را روی اجساد مطهر برادرانم بگذارم و در دلم می گفتم هر لحظه ممکن است من هم روی مین بروم…

ادامه خاطره در قسمت بعد …

ممنون از حوصله شما.

منبع: وبلاگ رهسپار قدیمی

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

حدیث جوانمردی

  سردار علی رنگ سال ۱۳۳۹ در یکی از محله های شهر دزفول در خانواده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *