آموزش وردپرس
خانه / مطالب دوستان / شبی با شهید عبدالرحیم مشکال نوری

شبی با شهید عبدالرحیم مشکال نوری

phpThumb.php

شبی با شهید عبدالرحیم مشکال نوری

توفیقی حاصل شد تا در روضه ی برادر بزرگوارم حجت الاسلام محمد رضا زارع  شرکت کنم ظاهر امر این بود که چند سالی در شب آخر روضه برادر حاج آقا زارع برادر ایشان حاج علیرضا زارع که از رزمندگان و جانبازان هشت سال دفاع مقدس میباشد در باره ی یک شهید صحبت می کرد  که امسال این برادر رزمنده در خصوص شهید عبدالرحیم مشکال نوری صحبت نمود. جا دارد این سنت حسنه و گفتن از شهدا ی جنگ تحمیلی که با ایثار تمام پشت پا به همه لذتهای دنیا یی زدن و با تآسی به قیام سرور و سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین (ع) و یاران با وفایش به ندای مقتدای خود لبیک گفتن در تمام محافل حسینی انجام گیرد تا مستمعین همگام با شنیدن حادثه ی عاشورا با عاشورای هشت سال دفاع مقدس که ادامه ی همان قیام عاشورا است بیشتر آشنا شوند.

برادر حاج علیرضا زارع اینچنین گفت: شهید عبدالرحیم متولد سال ۱۳۴۵ بود و در سال  ۱۳۶۵ در سن ۲۰ سالگی بشهادت رسید. شهید وقتی به ۱۴ سالگی رسید جنگ تحمیلی شروع شد. او همپای رزمندگان دزفول  در خیلی از عملیاتها شرکت کرد. شهید فردی شجاع بود و با روحیه ی بالا و شوخ طبعی که داشت  سعی می کرد حتی در اوج در گیریها روحیه ی رزمندگان را بالا ببرد. ایشان  از قول برادر رزمنده حاج عبدالکریم آرمات گفت: ما جهت ماموریت در خط اول نبرد در منطقه ی فاو بودیم صبح روز ۶۴/۱۱/۲۷ قبل از پاتک سختی در منطقه ی فاو که گردان بلال نوک پیکان آن بود نماز صبحم را  خواندم دیدم عبدالرحیم را نیست هر چه اطراف خاکریز را جسنجو کردم خبری از ایشان نبود هوا که در حال گرگ و میش بود دیدم  عبدالرحیم خیلی آرام آمد پیشم و از بابت نبودن و غیبت ناگهانیش با ناراحتی از او سئوال کردم تا الان کجا بوده ای؟ عبدالرحیم با آرامی گفت کمی طاقت و حوصله کن الان میگویم و در همان حال عبدالرحیم از من سئوال کرد خولو کریم (دایی کریم) این تانکهای عراقی چند دستگاه هستن؟ به عبدالرحیم گفتم: من آنتن های بیسیم آنها را شمردم  ۴۴ دستگاه بودن. نا گهان دیدم شهید عبدالرحیم گفت: نه من خودم رفتم آنجا تانکها را شمردم ۵۴ تانک بودن با تعجب از او پرسیدم چطوری رفته ای آنجا؟ عبدالرحیم گفت: در تاریکی شب رفته ام و تانکها را شمرد ه ام یعنی شهید رفته بود در منطقه عراقیها و تک تک تانکها را شمرده بود.

جریان شهادت شهید عبدالرحیم مشکل نوری

(شهید عبدالرحیم در طول جنگ حتی یکبار زخمی نشد ولی موقع شهادتش جبران شد)

شهید مشکال نوری دیده بان لشکر ۷ ولی عصر(عج) بود و معمولا دکل دیده بانی ۳۵ تا ۳۸ متر میباشد این دکل در چند کیلومتری خط اول قرار داشت برادر زارع از قول آقای گودرز نوروزی گفت: وقتی نماز صبح را خواندیم بلافاصله شهید عبدالرحیم بی سیم را روی شانه اش گذاشت و تسبیحش را دستش گرفت و بسمت دکل حرکت کرد. من به او گفتم: کجا میروی شما که هنوز تعقیبات نمارت را نخوانده ای. عبدالرحیم گفت: میروم روی دکل تعقیبات نمازم را میخوانم و شهید به بالای دکل رفت و کار خود را شروع کرد. هوا کم کم روشن شد و تانکهای عراقی شروع به شلیک بطرف دکل کردن من وقتی این صحنه را دیدم سریع از سنگر بسمت دکل به را افتادم تا به شهید عبدالرحیم بگویم بیاید پائین تا عراقی ها او را نزدن در همین حین دیدم یک گلوله درست خورد داخل برجک دکل دیدبانی و موج انفجار باعث شد تا شهید عبدالرحیم از بالای برجک بطرف زمین پرت شود من نگاهم به شهید بود و زمین. پیش خودم گفتم: بروم زیر دکل و دستهایم را زیر بدن عبدالرحیم بگیرم تا با زمین برخورد نکند ولی مثل اینکه کسی از پشت کمر مرا گرفته بود من هاج و واج مانده بودم بین دکل و زمین. میدیدم که عبدالرحیم با چه سرعتی بطرف زمین در شتاب است ولی کاری از دستم بر نمی آمد. ناگهان دیدم عبدالرحیم با شتاب به زمین برخورد. چند بار جنازه ی مطهر شهید عبدالرحیم به زمین خورد و دوباره بیش از یک متر به هوا بر می خواست و همینطور به زمین می خورد و به هوا بر می خواست چند بار این حالت ادامه داشت تا بدن شهید آرام گرفت (پدر شهید که در مجلس حضور داشت با فریاد و از اعماق وجودش الله اکبر سر داد و اشک همه را در آورد ) وقتی رفتم بالای سر شهید عبدالرحیم دیدم از فرق سرش تا نوک انگشتان پایش ترکش است و تمام بدنش سوراخ سوراخ از ترکش های گلوله نوپ و اعضای بدنش بدلیل برخورد با زمین از فاصله تقریبآ ۳۵ متری از هم وا رفته بود تا جائیکه یکی از پاهایش قطع شده بود.

تشیع جنازه شهید عبداالرحیم مشکال نوری

(مادر زیر تابوت پسر)

1_nf00114365-1-300x200

مادر شهید، عبدالرحیم را خیلی دوست داشت و وقتی فرزندش به جبهه میرفت مدام می آمد منزل ما گریه و ناله میگرد و سراغش را از مادر من می گرفت تا اینکه روز تشیع رفتم درب منزل شهید و دیدم پدر شهید دارد آماده مراسم تشییع می شود و وقتی مادر شهید آمد به او گفت: چه خبر است پدر شهید به او گفت: آماده تشییع جنازه فرزندمان باش. جنازه ی شهید را وقتی آوردن مادر شهید آمد و چادرش را به کمر خود بست زیر تابوت شهید رفت و حاضر نبود حتی یک لحظه از زیر تابوت بیرون برود تا اینکه به شهید آباد رسیدن.

آخرین دیدار

در آخرین لحظات تشییع فرصتی پیش آمد تا مادر آخرین دیدار را با فرزندش انجام دهد. وقتی مادر شهید پیکر غرقه بخون فرزندش را دید صورتش را بوسید و به تآسی از زینب (س) در گودال قتلگاه دستهای خود را بالا برد و با صدای بلند گفت: خدایا این قربانی را از من قبول بفرما.

خدایا پنان کن سرانجام کار       تو خشنود باشی و ما رستگار

سید عزیزاله پژوهیده

منبع: سایت سفیر خوزستان

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

این داستان نمی تواند اتفاقی باشد؛ سه بار کنایه و تقابل جویی با فرمایشات رهبر انقلاب در دو سخنرانی روحانی/ حداقل التزام عملی به ولایت فقیه چقدر است؟!

گروه سیاسی – رجانیوز: بررسی سخنرانی روزهای اخیر رئیس جمهور، پس از بحران خوزستان و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *