آموزش وردپرس
خانه / خاطرات دفاع مقدس / نفوذ نیروهای شناسایی عراق

نفوذ نیروهای شناسایی عراق

باسمه تعالی

gohv323c3hn7seqvv0tنشسته نفر دوم شهید سیف الله صبور و ایستاده از چپ نفر سوم شهید حمید عنبر سر

با تقدیم صمیمانه ترین درودها و صلواتها به ارواح پاک شهدای چندین سال دفاع مقدس از انقلاب و اسلام بویژه حضرت امام خمینی (قدس الله النفس الزکیه).

به جبهه ی صالح مشطط اعزام شدم. برادر دهیجی که فرمانده ی سنگرهای برادر سپهرجو بود چند روزی به مرخصی رفتند. بنا به پیشنهاد برادران شهید حمید عنبرسر و شهید سیف الله صبور مسئولیت ایشان (برادردهیجی) به بنده واگذار گردید.

 یکی از شبها که درحال گشت و سرکشی به پستهای نگهبانی داخل شیار و یا کانال بودم از سمت غسالخانه صدایی بگوشم رسید ابتدا خیال کردم که گاومیشها بودند ولی با کمی دقت متوجه شد م کم که این صداها آهسته تر و کمی کشیده ترند لذا سریع نگهبانها را آماده باش داده اولین تیرکه رسام بود را به طرف آسمان نیروهای خودی و چندین تیر را بسمت صداهای مشکوک شلیک کردم نمی دانید که چه شلوغ بازاری شد تا اینکه برادران سیف الله و حمید به همراه تعدادی آمدند که ببینند چه اتفاقی افتاده است و فکرمی کردند عراق با تمام تجهیزات و نیروهایش به ما حمله کرده است. از من علت شلیک را جویا شدند و من توضیح ماجرا را دادم ولی برادر صبور از توضیحات من قانع نمی شد.

فردای آنروز خبردادند که برادر بزرگترم در جبهه ی دیگر زخمی شده و بنده با ناراحتی از برخورد شب قبل از منطقه به دزفول آمدم. طولی نکشید که دو نفر از دوستانم به درب منزل آمدند و گفتند: تشخیص شما در رابطه با احتمال تجاوز نیروهای شناسایی دشمن درست بود زیرا پس از مدتی که بوی مردار می آمد مشخص شد تیراندازی شما به چند نیروی عراقی بوده که دو نفر از آنها به هلاکت رسیده بودند و مقداری خون لخته شده نیز بسمت سنگر عراقیها مشاهده شده بود.

خداوند روح شهدای اسلام و ایران را با امام حسین ( علیه السلام ) محشور فرماید. ومن الله التوفیق

نگارنده: سید محمدرضا موسوی دزفولی

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

خاطرات ابتدای شروع جنگ تحمیلی در دزفول(قسمت۴)

یکی دیگر از روزهای تلخ موشکی دزفول روز دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۶۳ مصادف با ۱۱ …

۳ دیدگاه

  1. باسمه تعالی – باعرض سلام وادب . سالروز میلادباسعادت حضرت ختمی مرتبت محمدالمصطفی (ص) وهمچنین میلادباسعادت ششمین اخترتابناک امامت وولایت حضرت امام جعفرصادق (ع) برهمه مسلمانان مبارکوتهنیت باد . خوشحال می شوم اگر عزیزانیکه به دل نوشته های بنده سرمی زنند نظرات و پیشنهادهای خودرا لطف فرمایند. انشاء الله خداوندمتعال قسمت فرموده و امام هشتم علی بن الموسی الرضا(ع) طلب کرده خوانندگان و عزیزانیکه دلشان برای عرض ارادت تنگ شده به مشهدمقدس تشریف بیاورند . التماس دعا

  2. باسمه تعالی -باعرض سلام وادب .سال ۵۹ بود ازطرف ذخیره سپاه جهت آموزش نظامی به زاغه اعزام شدیم .یکی از شبها کشیک ونوبت نگهبانی بنده بود بصورت معمول قدم می زدم نزدیک چادر نمازخانه شدم .جلسه باموضوع رزم شبانه برگزارشده بود متوجه شدم که ساعت یک یا دو بامداد میخواهند برنامه شان را اجرا نمایند تذا از چادر فاصله گرفته و شروع به قدم زدن نمودم – پس از مدتی رفت وآمدها مشکوک شد برای اینکه نتوانند مرا خلع سلاح کنند آورکتم را با یک چوب بصورت نشسته روی زمین آویزان کرده خودم بطور تقریب بیست قدم از چادرها فاصله گرفتم .عملیات رزم شبانه آغاز گردید و محوطه کمپ حسابی شلوغ شد برای خلع سلاح سراغ بنده آمدند ولی فقط به آورکتم برخورد کردند در صورتیکه آنها را ازچندقدم آنطرفتر زیرنظرداشتم .هرچه صدایم کردند هیچ نگفتم .زلابلای علفزارها خوابیده بودم بهرحال خوب که همه را به صف کردند آهسته آمدم وبه جمع پیوستم آنروز گذشت دوشب بعد که دوباره کشیکم بود مشاهده کردم که دوباره رفت وآمد مشکوک می شود .کشیکم که تمام شد آمدم برادران همچادری خودم را بیدار کردم وگفتم امشب هم رزم شبانه داریم . من برای آمادگی بیدار ماندم یکدفعه صدای تیراندازی آمد . من بودم و دوپای سالم به طرف خارج از کمپ دویدم .شهید محمدعلی هفتنانیان مرادید وصداکرد سید کجا بیا رزم شبانه نیست یکدسته گرگ گرسنه نزدیک چادرها دیده شدند وما داریم به آنها شلیک می کنیم .

  3. بانام خدا وعرض سلام . این خاطره دنباله خاطره قبلی است . نزدیک به انتهای دوره نظامی بنده بعنوان فرمانده دسته با چندتن از فرماندهان درچادر نمازخانه جهت توجیه آخرین عملیات شبانه جمع شدیم . برادر کیانی و شهیدمحمدعلی نیز بعنوان مسوولین و مربیان نیز حضورداشتند . برنامهونقشه اینچنین بودکههردسته یا گروه پس از راهپیماییهای زیاد و طبق گرا و نقشه باید یک شهررا فتح می کردند . گروه ما باید تابلوی شهرآبادان را پیداوسپس باخود نزداساتیدمی آورد . یکساعت پیاده رفتیم سپس ما ماندیم و اطلاعات وداده های ذهنی . هرچه رفتیم به تابلوی آبادان نرسیدیم دیگر داشت صبح می شد که ناگاه تابلوی مذکور را پیدا کردیم . بهرحال پس از چندساعت تاخیر به اردوگاه رسیدیم برخی از مسوولین با ناراحتی و عصبانیت به من گفتند تا حالا کجابودید چرا دیرکردید ؟ ….. دیدم اگر واقعیت را بگویم ممکن است شعله را بیشتر کرده باشم تذا با لحنی ملایم شروع به صحبت کردن نمودم و گفتم . شما مارا گفتید که آبادان را فتح کنیم درست است ؟ گفتند بله . گفتم ماآبادان را از دست دشمن باید نجات می دادیم درست است ؟ گفتندبلی عرض کردم دو دلیل عمده باعث تاخیر شد ابتدا سرسختی و ایستادگی بیش از حد دشمن و ثانیا رفتیم ودیدیم که تابلوهای دیگر نیز موجود بود مجبور شدیم برای تسخیر آنها با متجاوزین نیز درگیر شویم . حالا تازه ما طلبکاریم چرا شما وقتی دیدید ما دیرکردیم برای کمک به ما نیروهای کمکی نیاوردید ؟ الحمدالله با خنده و خوشحالی آنروز به پایان رسید . ومن الله التوفیق

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *