آموزش وردپرس
خانه / رویدادهای انقلاب اسلامی / دو خاطره از دوران انقلاب، در دزفول

دو خاطره از دوران انقلاب، در دزفول

بسمه تعالی
دو خاطره از دوران انقلاب در دزفول

2-300x196

خاطره اول
باعرض سلام و ادب. مطمئن باشید راه اندازی این پایگاه و سایتها از این قبیل که خود احیای فریضه واجب امربه معروف می باشد دارای قرب الی الله بوده و رسالتی را که مادر برابر نسلهای بعد از خودمان نسبت به بیان واقعیتها داریم را بارزتر می نماید. در این برهه که تهاجمات و شبهه افکنی ها زیاد و هشت سال دفاع مقدس صحیح وبجا بیان نمی شود و بعضا ذستخوش سیاست بازیها می شود روایتهای اینچنینی و همچنین اینگونه فعالیتها اهمیت بیشتری پیدا می کند. بهرحال عرضم را کوتاه نموده و ضمن تشکرازتمام عزیزانیکه دراین راستا به اسلام خدمت می کنند سلامتی و اجر جزیل ازخداوند منان مسئلت می نمایم. اما بعد.
تقریبا اوایل انقلاب بود یک روز با تعدادی از برادران مسجد نجفیه گردهم آمدیم تا با هماهنگی همدیگر شبی را به فعالیتهایی همچون چهارشنبه سوری بپردازیم. درحال صحبت بودیم که یکی از انقلابیون آمد و گفت که: امشب ما عملیات داریم و لازمست که شما دراین قسمت شهر با حرکت انحرافی مزدوران را مشغول تا ما قادر به اجرای عملیاتمان باشیم. خوب یادم هست که هرکس یک مسئولیتی گرفت، بنده لوله های آنتن های خراب را از باروت کبریت پرکردم و دو حشره کش پر که پدرم از فروشگاه فرهنگیان خریده بود آماده نمودم. برادران حسن و عباس تقدسی (حریسی) چیز دیگری آوردند اگر درست یادم باشد شهید عبدالعلی افضل زاده و برادر کیانی لاستیک آوردند.
شب فرارسید لاستیک را درساعت مقرر آتش زدیم و حشره کشها و قطعه های آنتن را کنار آن قراردادیم و فرار کردیم. پس از گذشت چند دقیقه ای صدای تیراندازی و سپس صدای انفجار لوازم ما و بلافاصله صدای مهیب انفجار دیگری بگوشمان رسید. فردای آنروز الحمدالله فهمیدیم که حرکت بچه های مسجد نجفیه باعث شد تا نقشه ی برادران انقلابی بخوبی پیاده شود و تعداد زیادی از مزدوران در اطراف میدان مجسمه، دچار تلفات بشوند.

خاطره دوم
یکی از روزهای انقلاب تعدادی ازبرادران مسجد نجفیه درحال برنامه ریزی برمبنای جنگ مسلحانه و مقابله با رژیم فاسق و فاسد پهلوی بودیم و مقرر گردید تا بنده و برادران حسن و عباس تقدسی شعارهای “مرگ برشاه” “جنگ مسلحانه تنها ره رهاییست” و”درود برخمینی” و… برروی دیوارهای خیابان های منتهی به مسجد را با اسپره رنگ نقاشی کنیم و چندتن از برادران از جمله برادر بزرگتر خودم و شهید عبدالعلی افضل زاده شعارنویسی را بسمت کوچه ها وخیابان های اطراف بیمارستان افشار بکشانند. آنشب ما ماموریتمان را بپایان رساندیم ولی هرجه منتظر گروه دوم شدیم نیامدند. پاسی ازشب گذشت تا اینکه دیدیم شهید عبدالعلی و همراهانش سالم آمدند. معلوم شد درحال انجام ماموریت مزدوران و ساواکیها دنبالشان کرده بودند و ایشان پا به فرار گذاشته و از کوچه پس کوچه ها گریخته بودند.
بیاد تمام شهدا صلوات. و من الله التوفیق

نگارنده: سید محمدرضا موسوی دزفولی

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

«ما تا آخرین قطره خون خود ایستاده ایم»

خیلی شلوغ بود و پر انرژی و همیشه لبخند به لب. در گیر و دار …

۲ دیدگاه

  1. سلام
    از انتشار مطلب، سپاسگذایم. موید باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *