آموزش وردپرس

ننه منصور

ننه منصور

در اطراف مسجد جامع اندیمشک کوچه های زیادی قرار داشت سالهای کودکی برای بازیهای آن زمان قرار ما هزار و یک کوچه بود. اگر از کسی می خواستیم پنهان شویم به هزار و یک کوچه پناه می بردیم البته از برادر شهیدم می شنیدم که برخی شب ها آنجا ناامن است و بچه های بسیج مسجد امام حسین(ع)هیشه در آن محل به گشت زنی مشغول بودند.

ننه منصور پیرزن کرمانشاهی در یکی از کوچه های منتهی به مسجد جامع زندگی می کرد و رفت و شدش به منزل ما بسیار زیاد بود این قدر با مادرم صمیمی بود که ما هیچگاه نام و فامیلش را ندانستیم و همیشه به عنوان ننه منصور صدایش می کردیم و او هم ما را به نام کوچک…

شوهرش کارمند راه آهن بود و در یک سانحه به دیار ابدی رفته بود. دهه ۶۰ که صدام شهر عزیزم را مرتب بمباران  و موشک باران می کرد ننه منصور به مادرم می گفت: من می دانم یک روز در کنج خانه می میرم و جنازه ام در خانه آن قدر می ماند تا همسایگان از بوی آن متوجه مرگم شوند.

mushak-baran-511

 مادرم می گفت:در همان سالهای ۶۲ و ۶۳ بود که صدام باز هم اندیمشک را مورد خشم خود قرار داد و موشک باران نمود، لحظاتی بعد برادر بزرگم به منزل آمد و گفت” مادرجان جسد پیر زنی در غسال خانه است، این زن سر در بدن ندارد و قابل شناسایی نیست لطفا بیا و امر کفن او را بر عهده بگیر و شاید هم بتوانی او را شناسایی کنی.

مادر سراسیمه به سمت بهشت زهرا رفت، آن روزها تقریبا تمام خانم هایی که در موشک باران شهید می شدند توسط مادرم غسل و کفن می شدند….او می گفت: وارد غسالخانه که شدم به یک باره شوکه شدم او ننه منصور بود…خال روی پایش هیچگاه از خاطرم نمی رود..آرام و سبکبال خوابیده بود برای لحظه ای یاد حرفش افتادم که می گفت جنازه ام در خانه بو می کند از تنهایی و بی کسی…اما امروز و در میان تعدادی از مردم حاضر در شهر تشییع می شد…بی اختیار گریه ام گرفت و تمامی لحظاتی را که با ننه منصور بودم به یاد آوردم حضور در مساجد جامع و امام حسین (ع) و اقامه نماز توسط سید با صفای شهر حجت الاسلام ذکری و چادر گل گلی و سفید ننه منصور… هر چند به واسطه موشک باران های فراوان امروز هزار و یک کوچه به خیابان های متعدد ۶ متری و ۹ متری تبدیل شده است.

راوی: مادر قهرمانم ” فاطمه اسلامی پور”

منبع: وبلاگ روشنای صبح

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

خاطرات زنده یاد مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان در مورد حملات موشکی در دزفول

بسمه تعالی باخبر شدیم(۱۳۹۵/۲/۱۷) مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان دعوت حق را لبیک و به فرزند …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *