آموزش وردپرس
خانه / خاطرات درباره ی حملات موشکی،بمباران،توپخانه / برای شهید غلامحسین بیک پوریان

برای شهید غلامحسین بیک پوریان

NoName1

رجبعلی بیک پوریان:

مرحوم غلامحسین در مرداد سال ۱۳۳۹ در آبادان به دنیا آمد. پدرم مرحوم اسفندیار بیک ­پوریان، کارمند شرکت نفت آبادان و اصالتاً بچه­ ی دزفول بود و مادرم مرحوم حاجیه خانم زهرا اسدمسجدی از خانواده­ های اصیل و دین­دار و عاشق اهل بیت عصمت و طهارت (ع) بود. ما ۸ برادر و ۲ خواهر بودیم. آخرین فرزند خانواده ­ی ما غلامحسین بود. هفت ­ماهه بود که از پدر یتیم شد و تحت سرپرستی مادر و برادر بزرگم قرار گرفت. خودش همیشه می‌گفت: مادرم هم پدر بود و هم مادر و ما نمی‌گذاشتیم گرد یتیمی بر چهره‌اش بنشیند. یک ساله بود که به اتفاق خانواده به دزفول آمدیم. دوران مدرسه و راهنمایی و دبیرستان را خیلی سریع گذراند و به خدمت سربازی رفت. او به ورزش به ­ویژه کشتی علاقه‌ای خاص داشت. چندین بار در مسابقات کشتی جوانان در مقام اول استان خوزستان برگزیده شد.

در دوران خدمت سربازی سال ۶۰ در آبادان و کردستان در عملیات‌های زیادی شرکت کرد. اهل دعا و راز و نیاز و نماز و نظافت بود. مسواک و عطر و آرایش ظاهری از صفات عالی او بود. به بسیج مسجد نجفیه و نماز جماعت و مراسمات علاقه ­ی زیادی داشت. بعد از خدمت سربازی به خاطر علاقه‌ای که به بقاع متبرکه داشت، جذب اداره­ ی­­ اوقاف دزفول شده بود. چند ماهی بود که عقد کرده و به همراه مادرم در خیابان شریعتی بین خیابان حضرت رسول و خیابان شهید بهشتی در منزل پدری ساکن بودند. آن شب صدامیان خیلی تهدید می­ کردند و به خاطر همین مردم، شهر را خالی کرده بودند. ولی او به امام جماعت مسجد نجفیه حاج آقا سخاوت می‌گوید: امشب باید جهت پاسداری و گشت ­زنی در شهر بمانم که اگر موشک زد کسی باشد به مردم کمک کند. همراه بسیجیان به گشت می‌رود و نیمه‌های شب که جهت استراحت به خانه ­ی پدری برمی‌گردد، عراق هشت موشک دو تنی را به دزفول شلیک می کند و یکی از آنها به محلی که غلامحسین در آنجا بود اصابت می­ کند و زیر آوار مدفون می‌شود و ساعت‌ها بعد، مردم و جهادگران و نیروهای بسیجی او و دوستش محمد را از زیر آوار بیرون می کشند. ولی غلامحسین بر اثر خفگی و کمبود اکسیژن به شهادت می‌رسد. در حالی که یک هفته به عروسی او مانده بود و با رفتنش همه­ ی ما را داغدار کرد.

بعد از این حادثه دیگر خانه ­ی پدری ما که مقتل غلامحسین بود و حالا با خاک یکسان شده به دلمان سیاه شده بود. با وجود اینکه موقعیت مناسبی را داشت برای آینده خانواده‌ام، ولی آنرا همانطور مخروبه فروختیم. تنها بازمانده­ ی خانواده مادرم بود که او را در خانه‌ای در اندیمشک نزدیک دو برادرم فریدون و نعمت که معلم آموزش و پرورش هستند، سکونت دادیم. مادرم خیلی به غلامحسین علاقه داشت. وقتی با او بلند صحبت می­ کردیم مادرم می‌گفت: غلامحسین محبت پدری ندیده، با او آرام صحبت کنید. چند سال بعد مادرم به رحمت ایزدی پیوست و کنار غلامحسین به خاک سپرده شد. یک سال بعد به خانه­ ی دامادمان که در اندیمشک زندگی می‌کرد، موشک اصابت کرد و به شهادت رسید. الان مادرم و غلامحسین و دامادمان در یک ردیف در شهیدآباد آرمیده‌اند.

اگر امروز ما آزادیم، آرامش داریم موشک و بمب سر ما نمی‌ریزند، از برکت خون شهدا است. امام حسین (ع) هم فدای اسلام شد و بهشت جاویدان را خدا به آنها هدیه داد. شهدا ما را روسفید کردند. شهر ما را کشور ما را، ما مثل اهل کوفه نبودیم. امام را تنها نگذاشتیم، همه یک روز خواهیم مرد، پس چه بهتر که با مرگ شرافتمندانه باشد. غلامحسین می‌توانست از شهر خارج شود بهانه داشت؛ تازه عقد کرده بود. ولی جوانمردی و غیرت داشت. او در شهر ماند تا مقاومت را به ما بیاموزد.

 شهدای موشکی خیلی مظلوم‌تر از شهدای جبهه هستند، شهدای جبهه خاکریز داشتند لباس رزم داشتند، اسلحه داشتند و آماده بودند. رو در روی دشمن قرار گرفتند. داوطلب و رزمنده بودند. ولی نوجوانان، طفل شیرخوار، زنان کهنسال، پیرمرد، مریض، علیل، غیرنظامی در خواب و بیداری از راه دور بدون آمادگی مثل شمربن ذی الجوشن و حرمله­ ی نامرد که از راه دور تیر می‌زد به گلوی علی اصغر و ابوالفضل العباس (ع) و امام حسین (ع).  مردانگی نداشتند از نزدیک بجنگند با حریف، صدام هم همان حرمله­ ی امروز بود. با موشک و توپ دوربرد جوانان ما را و مردم را به شهادت رسانید و با یک موشک، ۵۰ خانواده پودر می‌شدند و اجسادشان قطعه­ قطعه می‌شدند.

 دوست غلامحسین، یعنی محمد که آن شب همراهش بود می‌گفت: ما در اطاق خوابیده بودیم؛ نیمه‌های شب ۸ موشک زدند. ما زیر خروارها آجر و آهن و سنگ و خاک دفن شدیم. دست در دست هم دادیم. صدای لودر و بیل مکانیکی و آمبولانس‌ها و مردم امدادگر را می‌شنیدیم. ولی به ­خاطر حجم زیاد خاک کسی فریاد ما را نمی‌شنید و چون فکر می­کنند دیگر کسی زیر آوار نیست همه می­روند. دو ساعت بعد پاسداری می‌آید. یعنی پسر­خاله غلامحسین، تا دوباره اطمینان پیدا کند که ما هستیم یا نه. در خلوتی شب صدای کمک­ کمک ما را می ­شنود و فوری افراد را باخبر می‌کند و ما را از زیر آوار بیرون می­آورند. غلامحسین بدنش سالم بود و فقط بر اثر کمبود اکسیژن خفه شده بود.

تاریخ شهادت: ۱۳۶۳/۱۲/۱۶

منبع: کتاب جغرافیای حماسی شهرستان دزفول اثر حاج غلامحسین سخاوت و ناصر آیرمی

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

خاطرات زنده یاد مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان در مورد حملات موشکی در دزفول

بسمه تعالی باخبر شدیم(۱۳۹۵/۲/۱۷) مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان دعوت حق را لبیک و به فرزند …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *