آفتاب آبان ماه، می خواست خودش را به زمین نشان دهد که شهرم برای بیست و نهمین بار مورد هجوم خشم دشمن بعثی قرار گرفت و خیابان شهید مصطفی خمینی (ره) در آبان سال 62 موشک باران شد. جمعیتی سراسیمه و پر اضطراب به محل حادثه رسید، شیشه های شکسته در میان ضجه های کودکان و زنان نفس ها را در سینه حبس کرده بود. مردم مشاهده نمودند نوزادی چند ماهه با قنداقی خونین و در کنار آن کودکی چند ساله با لباس هایی پاره و رنگین از خون زیر آوار مانده بودند. . . اما ” حاج عبدالمجید گلستانی ” پیر باتقوای شهرمان فرزندانش را جمع کرد و گفت: امروز مثل هر روز راضی ام به رضای حق، فرزندان عزیزم! مال و فرزند به دست می آید، مواظب باشید در این امتحان الهی دین خود را از دست ندهید که عاقبت و آبروی ما به آن گره خورده است. . . فردا که فرزند ” حاج عبدالمجید گلستانی ” – حسین – نوزاد خود را بر فراز دستان خود بلند کرده بود، در مراسم تشییع شهدا، صحنه های کربلا تداعی گردید و شعارهایی که برای من رنگ و بویی دیگر داشت. تا خون در رگ ماست اندیمشک سنگر ماست و این چنین بود که شهرم به مانند یک دژ محکم پای بر پایمردی فشرد و در هشت فصل عاشقی اندکی از نفس نایستاد.
* این خاطره را از برادر عزیزم « حاج علی اخوان صباغ » وام گرفته ام.
منبع: وبلاگ روشنای صبح
http://roshanayesobh.blogfa.com/