خاطرات از انقلاب اسلامی(خاطره سوم)

88439_540

بسمه تعالی

با عرض سلام و ادب.  روزهای قبل از پیروزی انقلاب اسلامی که فکر کنم آبان یا آذر ماه سال 57 بود بنده بهمراه برادرم شهید سیدحسین، برادرم از منزل عموی پدرم که آنموقع در خیابان قلهک تهران بود بعلت داشتن بلیط اتوبوس بسمت خیابان ویلا که نزدیک میدان فردوسی بود حرکت کردیم .

سوار تاکسی بودیم که ناگهان مزدوران رژیم ستمشاهی به سوی جمعیت تظاهر کننده آتش گشودند همینطور که صدای تیر بود که به هوا و زمین و برخی از خودروها اصابت می نمود. ما پیاده شده کمی با جمعیت حرکت کردیم. دست بنده تعدادی جزوات و کتاب از آثار شهید مطهری (رحمه الله علیه ) و مرحوم شریعتی بود نیروهای مزدور شروع به شلیک گاز اشک آور کردند تقریبا کوچک های جمعیت از نظر سنی، ما بودیم که شدیدا از چشمهایمان اشک آمده و سرفه می کردیم. همین طور از پل هوایی که قبلا روبروی خیابان ویلا نزدیک میدان بود پایین می آمدیم ناگهان یک خانم دستمان را گرفته و از پل بسوی جوی آب هدایت نمود و روسری خودش را از سر درآورده خیس کرده کمی روی چشم ما و کمی نیز روی چشمهای خودش قرار می داد تا به گاراژ لوانتور رسیدیم.

از ترس نیروهای ساواک سریع اتوبوس خودمان را پیدا کرده و کتابها را زیر صندلی پنهان نمودیم و از ماشین پیاده شدیم و تاساعت حرکت نیز نزدیک آن نشدیم . و من الله التوفیق

نگارنده: سید محمدرضا موسوی دزفولی

درباره رایحه

پیشنهاد ما به شما

«ما تا آخرین قطره خون خود ایستاده ایم»

خیلی شلوغ بود و پر انرژی و همیشه لبخند به لب. در گیر و دار …