آموزش وردپرس

من فقط تو را دارم

       8aea11fada5941c0b57e3

       بنده خواهر شهدای گرامی محمدعلی، حسن، حسین و طیبه بویزه و مادر شهیدم طاهره محمد سعید می باشم. منزل ما در محله ی قلعه و نزدیک حسینیه ی لاستیک بران بود. قبل از انفجار موشک حسن برادرم به همراه دوستانش بلیط قطار گرفته تا برای معالجه صورتش که در جبهه ترکش مین خورده بود، به تهران برود و ما تصورمان این بود که در راه تهران است. نزدیک غروب بود که موشک اولی را در کنار مسجد جامع زد. در آن موقع همگی خانواده در منزل بودیم. طیبه خواهرم خیلی ناراحت بود و گفت: مانند گوسفندهایی که آنها را تکه تکه کرده باشند با فرغون تکه های اجساد شهدا را حمل می کنند. همین موقع یکی از دوستان حسن آمد و ساکش را به ما داد. از او سؤال کردیم پس حسن کجاست؟ گفت: زمانی که موشک زد به ما گفت: چون موشک زده است من برمی گردم. اگر می خواهید شما بروید. ما به او گفتیم: ما به خاطر تو و معالجه ی شما می آییم. پس ما هم به همراه او برگشتیم. و الان برای کمک رسانی به مردم رفته است.

        لحظاتی بعد حسن در حالی که لباس سفیدش خونی بود، به منزل آمد. البته من در خانه ی همسایه بودم و در مورد موشک صحبت می کردیم و متوجه حسن نشدم. در همان موقع محمدعلی برادر دیگرم آمد و مرا صدا کرد و چون می دانست از موشک خیلی می ترسم دلواپس من شده بود و احوالم را می پرسید. سپس گفت: یک لیوان آب برایم بیاور و من سریع رفتم و از خانه ی همسایه برایش آب آوردم و او هم نوشید. من دوباره به خانه ی همسایه برگشتم. آن موقع حسن و حسین و محمدعلی در حیاط بودند که ناگهان موشک زد و من در زیر خراوارها خاک و گل مدفون شدم. با هزار زحمت خاک ها را کنار زده و خودم را از زیر آوار بیرون کشیدم و سرگردان شروع به راه رفتن کردم. پابرهنه و با یک روسری بر سرم حرکت می کردم که خودم را در کنار پل جدید دیدم. از آنجا به منزل یکی از دوستانم رفتم. به من گفتند: بیا باهم به شوادون برویم که به آنها گفتم من می ترسم و از پدر دوستم خواهش کردم مرا به منزلمان ببرد. او گفت: دخترم، الان همه ی راهها مسدود است. کمی صبر کن تا اوضاع بهتر شود. بعد من ترا به خانه ی شما می برم. لحظه ای بعد مردی دست دختر کوچک همسایه را گرفته بود و او را به طرفی می برد. سؤال کردم: این نجمه است او را به کجا می بری؟ او گفت: او را از زیر آوار موشک بیرون آورده ایم و نمی تواند صحبت کند، آیا او را می شناسی؟ گفتم: او دختر همسایه ی ماست. دختر را از او گرفتم و به همراه پدر دوستم و از راهی دیگر به طرف خانه ی خودمان رفتیم.

       منظره ی هولناکی بود؛ خانه ی ما ویران شده و از خانواده ام هیچ خبری نبود. ناگهان غلامعلی برادرم را دیدم که گریه می کرد. تا مرا دید به طرفم آمد. از او سؤال کردم: از بچه ها و مادر چه خبر؟ گفت: نگران نباش همه زنده اند و زخمی شده اند و آنها را به بیمارستان برده اند و دست مرا گرفت و به همراه نجمه دختر همسایه به خانه ی خودش در شهر اندیمشک برد. از نگرانی تا به صبح نتوانستم بخوابم. صبح زود آمدم بیرون و دیدم غلامعلی کنار درب کوچه نشسته و گریه می کند سؤال کردم: من تا به صبح پلک روی پلک نگذاشته ام. چرا نمی گویی چه اتفاقی افتاده است؟ او گفت: هیچ اتفاقی نیافتاده است، و فقط گریه می کرد. طولی نکشید زن دایی ام آمد و گفت: که محمدعلی، حسن، طیبه و مادرت همگی شهید شده اند.

      فردای آن روز شهدای ما را در قطعه ی دو شهیدآباد به خاک سپردند و مراسمات آنها را همان روزها برگزار کردیم. آن موقع محل اقامت ما منزل پسرعمه ی ما آقای غلام زاده بود.

      وقتی که حسین برادرم را زنده از زیر آوار بیرون آوردند. زخمی شده و دستش شکسته و صورتش نیز بر اثر خرد شدن شیشه ها مجروح شده بود. هنگامی که به خانه ی برادرم آمد، هنوز لباس بیمارستان بر تنش بود و دستش که گچ گرفته بود نیز به گردنش آویزان بود. وقتی همدیگر را دیدیم شروع کردیم به گریه کردن. نمی دانم چه مدت با هم گریه می کردیم و همدیگر را دلداری می دادیم. من به او می گفتم: برادرم نگران نباش آنها شهید شده اند و هم اینک پیش خدای خود جای دارند و او نیز متقابلاً سعی می کرد مرا آرام کند. من و حسین دو قلو بودیم و وابستگی های زیادی با هم داشتیم. در زمان حیات خود مرتب به من سر می زد و احوال مرا جویا می شد.

      حسین بعد از شهادت اعضای خانواده ی ما چند باری به جبهه رفت و موقع برگشت با من دیدار می کرد و خیلی هوای مرا داشت. تا زمانی که من ازدواج کردم و دیگر خیالش از بابت من آسوده گردید و از اینکه همسر من پاسدار بود، بسیار خوشحال بود. از آن به بعد پیوسته به جبهه می رفت. یکبار به او گفتم: حسین دیگر زیر درگاه خدا من فقط تو را دارم و دیگر به جبهه نرو. او گفت: تو دیگر حمید [همسرم] را داری. من گفتم: برادر به جای خود و شوهر هم به جای خود. ولی او باز قبول نکرد و به جبهه رفت و آن آخرین باری بود که حسین را دیدم و آن موقع سال ۱۳۶۵ بود. او از شهدای اتوبوس گردان بلال بود.

راوی: فاطمه بویزه، خواهر و دختر شهیدان خانواده بویزه

نگارنده: ناصر آیرمی

برگرفته از کتاب جغرافیای حماسی شهرستان دزفول

اثر غلامحسین سخاوت و ناصر آیرمی

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

خاطرات زنده یاد مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان در مورد حملات موشکی در دزفول

بسمه تعالی باخبر شدیم(۱۳۹۵/۲/۱۷) مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان دعوت حق را لبیک و به فرزند …

۲ دیدگاه

  1. سلام.حرکتی که شما شروع کردیدحرکت زینب گونه است وازهیچ کس جزخدا ی شهدا انتظآری نداشته باشید.ازشماسپاس بیکران راداریم.♡♥

    • علیک السلام
      از اینکه به ما سر زدید سپاسگذارم. دعا بفرمایید در این راه ثابت قدم بمانیم و دین خود را به شهدای عظیم الشان ادا نماییم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *