آموزش وردپرس
خانه / خاطرات دفاع مقدس / مستان دلداه قسمت۱(خاطرات عملیات والفجر مقدماتی)

مستان دلداه قسمت۱(خاطرات عملیات والفجر مقدماتی)

4850

به دنبال انتشار نوشتار “دست نوشته های منتشر نشده ای از فرمانده ی شهید حسن آیرمی” از عزیزان رزمنده درخواست کرده بودم که ادامه ی خاطرات عملیات والفجر مقدماتی را برایمان ارسال نمایند. که برادر بسیار عزیزم حاج عبدالرحیم پارسافرد که از فرماندهان آن عملیات پر حادثه بوده اند خاطراتشان را ارسال کرده و ما به امید خدا در چند قسمت منتشر می نماییم. و اینک قسمت نخست خاطره ی ایشان:

یکی از زمستان های حقیقتا سردی را که بیاد دارم زمستان سال ۶۱بود که در اواسط بهمن آن سال، عملیات والفجر مقدماتی با تمام زیر و بمش در منطقه ای رملی در غرب میشداغ به وقوع پیوست.گردان ما بنام گردان میثم با فرماندهی برادر عزیزم حاج غلامعلی حداد و جانشینی دوست بسیار عزیز و گرامی حاج عبدالنبی عبدالهی و این حقیر(عبدالرحیم پارسافرد) نیز بعنوان جانشین دوم گردان و فرمانده گروهان اول آن با نام گروهان سیدالشهداء انجام وظیفه می کردیم. شهید بسیار گرانقدر، دانا، خوش فکر، زیرک وخنده رو، حسن آیرمی نیز بعنوان جانشین گروهان به بنده افتخار همراهی را داده بود، بنا به اعتقادی که دارم به جز خودم، گروهان را جمعی از مستان دلداده تشکیل داده بودند، نیروهایی زبده، با اخلاص و دوست داشتنی از شهرستان هم جوارمان اندیمشک، که در میان آنها گل های خوشبویی مانند شهید عزیز مسعود اکبری، شهید خوانساری، پیشکسوت عزیز علی آقا جمالی فر فرمانده با اخلاص سپاه ناحیه شوش و اندیمشک، دوست با وفا رحیم چگله، علی آقا قربانی، سردارعباس عیدی، محجوب سفر کرده محمد یوسفی، شهید علی طاهری و……گروهان را همراهی می کردند.

برای ایجاد آمادگی و بالا بردن توان رزم در نیروها، روزانه تمرینات نسبتا زیادی را بعد از هر مراسم صبحگاهی آغاز می کردیم، گاهی اوقات کلاس آموزشی پیدا کردن اهداف فرضی با قطب نما نیز چاشنی تمرینات می شد و عملا ورزش صبحگاهی به پیش از ظهر وصل می شد یا بعضی از روزها بعد از اجرای صبحگاه و ورزش صبحگاهی و استراحتی مختصر،کلاس عملی تاکتیک وانواع حرکتها در شب و روز را برگزار می کردیم

روزهای سرد و شب های سردتر از آن یکی بعد از دیگری می گذشتند، منطقه در ابعاد وسیعی پر از چادرهای گردان ها و رزمندگان آماده نبرد شده بود، دشمن نیز بی کار ننشسته وتقریبا روزانه با هواپیما در منطقه گشت شناسایی می زد، برای هر دو طرف جبهه وقوع یک عملیات گسترده قابل حدس بود. در چند مرحله گردان ها برای اجرای عملیات آماده می شدند ولی هر بار بنا به دلایلی عملیات به عقب می افتاد در هر مرحله که بنای شروع عملیات گذاشته می شد ما می بایستی نیروهای گردان را بر کمپرسی هایی که از سرمای شدید مانند اتاقک های متحرک یخی شده بودند سوار می کردیم و راهی طولانی را از مقر گردان تا نزدیک خط مقدم طی کرده و برای اجرای عملیات آماده می شدیم. نقشه عملیات در چند مرحله تغییر کرده بود ودر هر تغییری می بایستی نیروهای گردان را روی کالک هایی که روی زمین پیاده کرده بودیم توجیه می کردیم. این کار با همکاری برادر عزیزم شهید حسن آیرمی صورت می گرفت. تغییرات پی در پی نقشه برای خودمان هم قابل توجیه نبود، در یک مرحله که نقشه جدید و محل عملیات گردان ما را مشخص کرده بودند طی جلسه ای، فرمانده گردان و جانشین به همراه سه فرمانده گروهان برای چندمین بار داشتیم روی کالک عملیاتی بحث می کردیم. منطقه ای که به ما داده شده بود تا حدی بحرانی و عمل کردن در آن نقطه مشکلاتی را به همراه داشت، احساس می کردیم که برای نیروها، گردابی سخت بوجود خواهد آمد و امکان وجود تلفات زیاد در آنجا بسیار محتمل بود. موضوع را با فرمانده ی گردان مطرح کردیم، دیدیم که خود آقای حداد نیز به این مسئله وقوف کاملی دارد ولی از آنجایی که ایشان فردی بسیار مقید بود گفت: بالاخره تکلیفی است که باید انجام بشود ما که برای خودمان جنگ نمی کنیم، هرچند که آن طرح نیز بار دیگرعوض شد ومقداری ملایم ترگردید ولی این بار نیز مانند مراحل قبلی، فرماندهان گروهان ها مجددا نسبت به توجیه عناصرگروهان وفرمانده دسته ها اقدام کردند ،موقعی که داشتم فرماندهان دسته را توجیه می کردم شهید حسن با همه خوشرویی و خوش اخلاقی ای که داشت و با خنده ای همراه با صلابت گفت: مش رحیم اینجا که یک مثلث مرگ است. صداقت امر اینکه من دوست نداشتم قسمت مشکل کالک را با نیروها و فرمانده دسته ها مطرح کنم فلذا از آن صحبتی نکرده بودم. ولی حسن با تیز بینی خاص خود مو را از ماست کالک بیرون کشید و در جلسه توجیهی مطرح کرد، چاره ای نداشتم، من نیز مانند فرمانده ی گردان اعلام کردم که عمل کردن در این نقطه این مشکل را دارد ولی ما بدنبال اجرای تکلیف هستیم و نه گرفتن نتیجه و در عین حال با اشاره ای که به حسن کردم او را از ادامه دادن حرفش منصرف کردم، نکته جالبی که وجود داشت اطلاع کامل عزیزان حاضر در جلسه از وجود کار در نقطه خطرناک منطقه عملیاتی بود و با این وجود بدلیل احساس دین وادای تکلیف نقشه جدید را پذیرفته و برای اقدام آماده بودند.

مرحله ی آخری که تغییرات در نقشه ها و کالک ها بوجود آمد و تاییدیه عملیات داده شده بود بنا گردید که فرماندهان گروهان ها و دسته ها برای توجیه نهایی توسط مسئولین اطلاعات گردان که در راس آنها شهید سرافراز محمد رضا ترابی قرار داشت به خط مقدم برویم. ادامه دارد….

نگارنده: عبدالرحیم پارسافرد

بهمن ۹۲

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

خاطرات ابتدای شروع جنگ تحمیلی در دزفول(قسمت۴)

یکی دیگر از روزهای تلخ موشکی دزفول روز دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۶۳ مصادف با ۱۱ …

۳۴ دیدگاه

    • علیک السلام
      حقیر قصد داشتم به شما اطلاع بدهم. که شما پیش قدمی کردید. به هر حال این خاطرات چند قسمت می باشند که به دوستان اندیمشکی اطلاع بدهید. متشکرم

  1. با سلام و ادب و احترام خدمت حاج ناصر عزیز
    عملیات والفجر مقدماتی زمانش محدود به چند ساعت می شود ، اما اگر دوستانی که در آن چند ساعت حضور داشتند بخواهند بنویسند چند کتاب در باره آن عملیات می توانند بنویسند.
    شبی که به اندازه هزار شب گذشت ، و روزی که از پس آن گذشت ، روزی دردناک و غم انگیز بود که از خاطرات محو نخواهد شد. من صبح عملیات والفجر مقدماتی را به روز محشر تشبیه می کنم. در روز محشر هر کس به فکر خودش است و کسی نمی تواند به کسی کمک کند. در شب عملیات با گردان بلال بودم ، مسافت زیادی را طی کرده بودیم تا به جاده العماره و پاسگاه وهب رسیدیم ، صبح که می خواستیم برگردیم نمی توانستیم مجروحین را با خودمان به عقب بیاوریم ، آنها التماس می کردند و ما فقط آه می کشیدیم که نمی توانیم کمکشان کنیم. هر کس به فکر این بود که چطور خودش را به عقب (خاکریز نیروهای خودی) برساند. (چون مسافت زیادی “چند کیلومتر” را طی کرده بودیم نمی شد به کسی کمک کرد)
    انشاءالله خداوند شهدای جنگ تحمیلی خصوصآً شهدای مظلوم عملیات والفجر مقدماتی را با شهدای کربلا محشور گرداند و ما را از شفاعتشان محروم نکند. آمین یارب العالمین
    والعاقبه للمتقین – یاحسین(ع)

    • علیک السلام حاج علیرضای مهربان ما
      شهید حسن برادرم از وضعیت آن عملیات برایمان حرف هایی زده بود. می دانید که او ذاتا کم حرف بود ولی این عملیات آنقدر سهمگین بود که بعدها در باره ی آن خاطراتی را هم برای ما و هم در دست نوشت خود آورده است. حقیر خیلی تلاش کردم تا عزیزان رزمنده را قانع کنم تا از والفجر مقدماتی بنویسند و این همه آلام و رنج های این بزرگواران و شهدای عظیم الشان را برای نسل امروزی بازگو نمایند. الحمدالله برادر عزیزم حاجی پارسافرد لطف کردند و خاطرات آن عملیات برایمان فرستادند. که فکر می کنم اندکی از آن سختی ها و رنج های رزمندگان را برای مردم توصیف کرده است و پیام شما هم کاملا گویای سختی این عملیات بوده است.

    • ارادت به زارع گرامی
      اما درکامنت خودآورده بود زخمی ها یا مجرحین به ما التماس می کردند که بیارمشون عقب وچون بفکر خودمان بودیم ومثل روز محشر بود آنها را نیاوردیم /
      ای کاش که این دلاور مرد درنوشته هاش تصتیح می کرد این واژه ها را چرا که رزمندگان موقع عملیات جهت بازسازی معابرمین ومیدان مین خودشان بصورت افتخاری والتماس روی یک مین هم نه بلکه چندمین را منفجر می کرد این فلسفه را نمی توانیم برای نسل جدید بازکنیم التماس دعا وطلب عفو برادردینیمان زارع

      • با سلام و ادب و احترام خدمت دوست عزیزی که خودش را به اسم “ناشناس” معرفی کرده است. ضمن تشکر از مطلبی که در رابطه با کامنت بنده نوشته اید.
        عزیز برادر اگر خوب دقت کنید بنده نوشته ام که چند کیلومتر در عمق خاک دشمن به پیش رفته بودیم. شما تصور کنید مسافت بیش از ۱۴ ، ۱۵ کیلومتر آیا می توانید ، آتش دشمن روی شما باشد ، (توپ ، کاتیوشا ، خمپاره ، تانک ، تیربار و …) و بتوانید در زمین رملی منطقه والفجر مقدماتی کسی را هم بر روی دوش خود بگذارید و به عقب بیاورید. البته بعضی از نفربرهای زرهی که داشتند به عقب می رفتند تا جایی که جا داشتند و توانستند رزمندگان را با خودشان به عقب می بردند.
        ما موقع عقب نشینی با این وضعی که داشتیم و با سرعت برمی گشتیم در محاصره دشمن افتادیم و به سختی توانستیم محاصره را بشکنیم و خودمان را نجات بدهیم.
        (البته نمی خواستم بگویم ، بنده شب عملیات حدود ساعت ۳ بامداد تیر به بالای زانویم خورد و به سختی حرکت می کردم ، لذا برای عقب نشینی با زحمت زیاد توانستم خودم را به عقب بیاورم ، موقعی که به میدان مین رسیدیم ، در اثر انفجار یک گلوله خمپاره در نزدیکیم ، ترکش به پای چپ و دست چپم اصابت کرد و دوباره مجروح شدم.)
        آنجا که شما می فرمایید بعضی از رزمندگان خودشان را روی مین می انداختند ، درست می فرمایید. اما قضیه عقب نشینی والفجر مقدماتی چیز دیگری بوده است و رزمندگان می خواستند به مجروحین کمک کنند ولی نمی شد و اگر می ماندند تا مجروحین را با خود بیاورند. به جرأت می توانم بگویم که هیچ کدامشان به عقب نمی رسید و همه اسیر یا شهید می شدند.
        با توجه به این که حاج عبدالرحیم پارسافرد گوشه ای از سختی و دشواری عملیات را بیان فرمودند ، اما هیچ اشاره ای به عقب آوردن مجروحین نکرده اند.
        امیدوارم تا حدودی مسئله برای شما روشن شده باشد.
        والعاقبه للمتقین – یاحسین(ع)

    • خداقوت برادرزارع شخص ناشناس درست گفته است کسانی که به جبهه ها می رفتند برای برگشت ونجات جانشان نمی رفتند بلکه برای خدا،دین،وطن ودستوررهبرمی رفتند ای کاش تند نوشته را نمی نوشتی قربان شما از مردانگیتان درخط ولایت موفق باشید

      • با سلام و ادب و احترام خدمت دوست عزیزی که خودش را به اسم “من” معرفی کرده است. ضمن تشکر از مطلبی که در رابطه با کامنت بنده نوشته اید.
        عزیز برادر پاسخی برای دوستی که خودش را “ناشناس” معرفی کرده نوشته ام ، لطفا مطالعه بفرمایید.
        عزیز برادر هر کس به جبهه می رفت برای اجرای فرمان امام و ولایت فقیه و دفاع از اسلام و دین و وطن و ناموس مردم ، جانش را کف دستش می گذاشت. ولی این دلیل نمی شود که در عقب نشینی و … به فکر نجات خود و در حد توان همرزمانش نباشد. اگر این طور بود که شما می فرمایید (کسانی که به جبهه ها می رفتند برای برگشت و نجات جانشان نمی رفتند) پس بایستی رزمندگان کلاه آهنی بر سر نمی کردند و در مناطق عملیاتی و جبهه ها هیچ خاکریز و سنگری برای حفظ جانشان احداث نمی شد ، چون برای برگشتن که نرفته بودند.
        برادر عزیز در دین اسلام حفظ جان واجب است ، اما همین اسلام می گوید جان و مال خود را برای حفظ دین اسلام بدهید که رزمندگان هم به پیروی از معصومین (ع) این کار را کردند و پای آن هم ایستاده اند.
        امیدوارم تا حدودی مسئله برای شما روشن شده باشد.
        والعاقبه للمتقین – یاحسین(ع)

        • حال که بحث به اینجا رسید لازم می دانم حقیر نیز مطلبی را بیاورم.
          یکی از سخت ترین و جانسوز ترین واقعیات دفاع مقدس موضوع عقب نشینی های تاکتیکی است که بسیار دل رزمندگان را می آزارد. عقب نشینی به این معنا که تا توان هست باید نیروها، سالم به عقب بر گردند تا بتوانند در عملیات های بعدی مثمر ثمر باشند و در این بین حقایق تلخی هم بوجود می آید. تا جایی که ما می دانیم حاج علیرضای عزیز فقط ۱۵ یا ۱۶ سال در این عملیات سن داشته و با تنی مجروح با هر زحمتی بوده به عقب بر می گردد. مسافت هم ۳۰ تا ۳۵ کیلومتر بوده است. حتی اگر ایشان بدن قوی و تنومند و سالم داشته بودند بسیار مشکل می توانستند مجروحی را این همه مسافت به عقب برگرداند. آن هم بین انبوهی از انفجارها و تیرها و خمپاره های دشمن. می بینید که کار آنچنان ساده نبوده است. در هر حال وضع جنگ و عملیات ها و عقب نشینی ها را نمی توان در این دوران عافیت به تصویر کشید و فقط آنهایی می توانند درک درستی داشته باشند که خود در بطن ماجرا بوده اند.

    • مهرداد حاتمي

      بنام خدا
      آقای زارع سلام :

      منم جزئی از گردان میثم بودم که در شب های ۱۸ و ۱۹ و ۲۱ در منطقه حضور داشتم .واقعاً شهدای والفجر مقدماتی از مظلوم ترین شهدای جنگ بودند چرا که هنوز تعداد زیادی از اجساد مطهرشان به خاطر بغض وکینه کفار بعثی وسوزاندن اجساد مطهر به میهن باز نگشتند. وهمچنین از آزادگان این عملیات که مردانه در شب بیست ویکم در پشت جبهه ودر عمق خاک دشمن مردانه جنگیدند یادی نمود.زنده و جاوبد باد یاد تمامی شهدای جنگ تحمیلی بخصوص شهدای والفجر مقدماتی .شهیدی بود از گردان عمار این شهید قاری قرآن بود وهنگام شهادت هنوز قرآنش را در بغل داشت متاسفانه یک لحظه اسمش از ذهنم پریده چون بعد از شهادتش جنازه این شهید را دیدم که در کنار سایر اجساد شهدا وتوپهای و کامیونهای منهدم شده عراقی ها بر زمین افتاده بود .یاد شهید عظیم استاد هم گرامی باد. والیلام

    • سلام و وقت بخیر
      ببخشید میخواستم ببینم توی عملیات والفجر مقدماتی از چه گردانی توی زبیدات عراق بودن؟

  2. کاش با شما بودیم
    اما راهتان را ادامه خواهیم داد

  3. سلام حاجی جان با ” یک دل ، یگ دفترجه” مشتاق دیدارم.

  4. سلام من در ان عملیات شرکت داشتم گردان میثم گروهان شهید زمان محمودی اگر بخواهید خاطراتم را برایتان میفرستم

    • علیک السلام
      به رایحه خوش آمدید. منتظر ازسال خاطراتتان هستیم.

    • سعید امجدیان

      سلام عزیزان
      خصوصا جناب اقای فرخ خدری من برادرم آزاده شهید محمود امجدیان از مسجد سلیمان از گروهان شهید زمان محمودی در عملیات ولفجر مقدماتی شرکت داشت و اسیر شد برادر شهیدم داستان طولانی دارد. اگر شد من خیلی به عکسهای این عملیات نیاز دارم اگر شد ممنون میشوم بر من منت میزارید باشماره ۰۹۱۲۷۹۷۹۲۲۱ تماس بگیرید تا لااقل از خاطرات ان موقع برایم صحبت کنید مشتاق زیارتتان هستم همچنین هر کدام از رزمندگان هم اگر عکسی از شرکت کنندگان عملیات دارند به ادرس من میل کنند

      برادر کوچکتان امجدیان

    • سلام
      اگر عکسی از بچه های ان گردان دارید بر من منت بزارید و به ادرس amjadian@yahoo.com لطفا بفرستید

      با تشکر امجدیان

  5. حمیدرضارضایی

    سلام علیکم
    خدا را شاکریم که به وسیله این وبلاگ و خاطره ای که نقل شده از صحت و سلامتی فرمانده عزیزم مش عبدالرحیم پارسافر مطلع شدم طول عمر با عزت و برکت را برای این عزیز و خانواده محترمش مسئلت می نمایم.
    اما در مورد عملیات والفجر مقدماتی گفتنی های بسیار دارم ولی اینجا مجالی برای طرحش نیست فقط یک نکته را بگویم که شاهد بودم چگونه برادران رزمنده ام برای حفظ جان یکدیگر فداکاری می کردند و حتی عده ای به همین دلیل به اسارت در آمدند و بعضی مجروح و بعد هم مفقود شدند لذا اگر مراسم ویژه ای برای این عملیات برگزار گردد و ناگفته های آن بیان شود سندی ماندگار خواهد شد.
    به امید دیدار فرمانده شهیدم مش حسن آیرمی.
    یا علی

    • علیک السلام
      به رایحه خوش آمدید
      بی صبرانه مشتاق و علاقه مند ارسال خاطرات جنابعالی هستیم شاید بتوانیم با این کار کمی از دین خود را به شهدای عظیم الشان ادا نماییم. ان شاءالله

  6. مهرداد حاتمي

    با سلام خدمت برادر بزرگوار آقای پارسافر:

    افتخار داشتم که در عملیات والفجر مقدماتب در رکاب جنابعالی باشم .حضرتعالی فرمانده گروهان یکم والفجر بودید و شهید بزرگوار حسن آیرمی هم معاون جنابعالی بودند.لطف کنید ایملی بمن بدهید تا عکسی از شهید آیرمی برای شما ارسال کنم . با تشکر وارادت خاص مهرداد حاتمی – اندیمشک

    • علیک السلام
      به رایحه خوش آمدید. حقیر ناصر، برادر شهید بزرگوار حسن آیرمی هستم لطفا عکس شهید را به دو تا ایمیل و جیمیل حقیر و بردار بزرگوارم پارفردارسال کنید. در ضمن خواهشمندم اگر از شهید حسن آیرمی خاطراتی دارید از طریق رایحه ارسال نمایید. یاعلی

      parsa.1414@yahoo.com
      airami1365@gmail.com

      • مهرداد حاتمي

        آقا ناصر سلام:

        از شهید بزرگوار آیرمی بجز متانت و خضوع و خشوع خاصش چیزی بیشتر یادم نمی آید فرمانده ای پاک وبی آلایش که درایت فرماندهی اش وصافی دلش زبان زد عام وخاص بود.هنوز که هنوز است لحن آرام وآرامشی که در هنگام صحبت کردن از او مشهود بود فراموش نمیکنم ونخواهم کرد.اتفاقاً بعد از اسارت وآزادیم سراغش راگرفتم ووقتی خبر شهادتش را شنیدم کلی متاثر شدم خدواند مقامش را عالی تر وروحش را همیشه شاد نماید وامید است که این شهید بزرگوار وسایر همرزمان شهیدمان گوشه چشمی هم به ما داشته باشند انشاءالله.

        • علیک السلام حضور برادر بزرگوارم حاج آقای حاتمی
          از اینکه لطف کردید و مطالبی در باره ی شهید بزرگوار، برادرم را ارسال کردید سپاسگذارم. عجیب است، مواردی که فرموده اید تا به حال هر کس از دوستان و رزمندگان در باره ی او سخن گفته اند همین موارد را مورد تاکید قرار داده است. از صمیم قلب از او می خواهم روز واپسین دست همه ی ما را بگیرد. راستی گفته بودید از ایشان عکس دارید لطفا از طریق جیمیل ذیل برایمان ارسال کنید. ممنون
          airami1365@gmail.com

  7. مهرداد حاتمي

    جناب آیرمی سلام :

    احتراماً عکس شهید را به همراه دو عکس دیگر از بچه های گردان میثم در سال ۶۱ را به ایمیل پارسا۱۴۱۴ فرستادم.

    شهیدی که گفته بودم هنگام شهادت قرآن در بغل داشت واسمش را برای لحظه ای فراموش کردم شهید محمدرضا خبری بود.روحش شاد .

  8. با سلام
    جانشین گردان حاج عبدالنبی عبدالهی اهل کجا بودند لطفا بیشتر توضیح دهید .

    • عبدالرحیم پارسافرد

      سلامی خالصانه و از صمیم قلب به عزیزان رایحه و نیز به دوستان و برادرانی که نسبت به نوشته حقیر ابراز محبت نموده اند.
      پستی بلندیهای جنگ و ناگفته های آن دوران آنقدر زیاد و در عین حال شنیدنی هستند که می توانند سالهای متمادی نسل های آینده را از نظر فرهنگی تغذیه نمایند. که لازمه آن داشتن قلمی روان و فکری آزاد می باشد که حقیر از آنها بهره ای نبرده ام
      امید وا رم که افراد توانا و دلسوز نسبت به این امر بزرگ اهتمام ویژه داشته باشند.
      دوست عزیز m22 از برادر عزیزم عبدالهی سوال کرده بودند که خدمت ایشان معروض می دارد که سردار عبدالهی از دوستان و همشهریان خوب ما بوده که الان افتخار خادمی حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیه را در قم دارند که همچون گذشته از حیا ،متانت ،اخلاق نیکو و… برخوردار هستند

      • تشکر و سپاس از مدیر محترم پایگاه فرهنگی رایحه بابت پاسخگویی به سوال این حقیر ،تقاضای بروزرسانی و ثبت خاطرات متنوع و ناگفته های دیگری را از آن دوران مقدس مورد استدعا می باشد .

  9. بهنام کامدی

    یاد امام و شهداء دل رو میبره کربُبلا

    سلام من خواهر زاده عباس گیمدی از روستای سابله از توابع دشت آزادگان هستم که در عملیات والفجر مقدماتی برای بار سوم مجروح و پس از مجروحیت مفقود الاثر می شود .با توجه به گفته های همرزمان و شاهدین عینی ، عباس گیمدی بر اثر اصابت گلوله به پا ، زنده گرفتار متجاوزین بعثی شده و پس از عملیات از سرنوشت عباس گیمدی هیچ کس خبر نداشت . لازم بذکر است تعدادی عکس از تلفات عملیات مقدماتی که توسط صلیب سرخ جهانی منتشر شده بود عکس مجروح عباس گیمدی دیده می شد ولی نام او در میان اسرا ذکر نشد و پس از بازگشت آزادگان ، عباس گیمدی در جمع آزادگان نبود تا سال۱۳۷۱ که پیکر مطهر ایشان به میهن اسلامی باز گشت . لذا از عزیزانی که در این عملیات حضور داشتند خواهشی دارم ، اگر کسی چگونگی شهادت ایشان ، عکس یا هرچیز دیگری از آن شهید داشته باشد اینجانب را بی نصیب نگذارد .متشکرم بهنام کامدی(گیمدی) تلفن تماس ۰۹۳۸۷۰۷۸۲۱۰

  10. با سلام خدمت بزرگواران.
    لطفا اگر از نحوه شهادت شهید صادق داودی اعزامی از تهران اطلاع دارید بفرمایید. ظاهرا این شهید عزیز در کانال های قیراندود گرفتار شده بودند.

  11. عزیزان اگر از سردار شهید مخمود منتظر از سپاه قم خاطره و یادگاری دارید تماس و یا پیامک بزنید. ۰۹۱۲۳۵۱۱۵۳۵

  12. دایی من هم توی عملیات والفجر مقدماتی شهید شدن. من خیلی دوست دارم بیشتر ازشون بدونم. بسیجی شهید اسماعیل شمالی. اگه کسی میشناختشون خیلی مشتاقم خاطره هاشون رو بشنو.
    ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *