آموزش وردپرس
خانه / آسمانی ها / روایت عملیات طریق القدس (۳)

روایت عملیات طریق القدس (۳)

39359943974121121991

بالاخره بدون پا گذاشتن بر روی پیکر شهدا به روی خاکریز بلند دشمن رسیدم بلندای آن حدودا دو متر بود. از آن بالا دیدم که تیربار دشمن بوسیله دو نفر از برادران آرپی جی زن به آتش کشیده شد البته تیربار معمولی نبود بلکه ضد هوایی دو لول بود! خودم خدمه آن را در موقع انهدام دیدم که می خواست فرار کند ولی قبل از فرار به هلاکت رسید. با روشنایی منوری که زده شد دیدم که خاکریز چقدر طولانی است تعدادی تانکر آب و خودرو در آن دیده می شد. عجیب اینکه هیچ یک از نفرات دشمن آنجا دیده نمی شدند معلوم بود همه فرار کرده اند. برادران تکبیر می گفتند موقع پایین آمدن از خاکریز یکی از آرپی جی زن ها شلیک کرد و با آتش عقبه آن حس کردم که پوستم سوخت ابتدا فکر کردم شهید می شوم خودم را پایین خاکریز انداختم و گفتم اگر قرار است شهید شود اقلا پشت خاکریز دشمن رسیده باشم بعد شهید بشوم! براثر این حادثه تفنگم از دستم افتاد و گشتم تا آن را پیدا کردم چشمانم جایی را نمی دید چیزی جز شبح و صدای تکبیر بچه ها نمی دیدم ولی راه می رفتم بعد از چند دقیقه چشم هایم را باز کردم و دیدم بهتر شد.

برادران جمع شده بودند حدودا ۲۵ الی ۳۰ نفر بودیم برای اینکه تضعیف روحیه نشویم یاد امام زمان (عج) می کردیم و تکبیر می گفتیم و منتظر بودیم تا برادران برسند. نه فرمانده گروهان (عبدالمجید شعبان پور ) (۲) نه معاونش (محمد علی روغنیان )(۳) و نه بی سیم چی(غنمی) هیچکس حتی فرمانده دسته ۳ خودمان هم نبود. یکی از برادران گفت: در جلو منتظر ما هستند بطرف بستان، بطرف کربلا حرکت کنیم… بدون توجه به نیروهای دشمن که حدود ۷۰۰ نفر بودند و در سنگر ها مخفی شده بودند به راهمان ادامه دادیم و به جلو می رفتیم هیچکس راه را بلد نبود اما می گفتیم باید مسیر جاده آسفالت و شنی را ادامه داد. از جاده آسفالت به سمت راست آمدیم ما سه نفر بودیم یک آرپی جی زن، من و یک نفر دیگر که تفنگ داشتیم، در بین راه یک ماشین تانکر را دیدم که در حال عبور بود نشستیم و آرپی جی زن نشانه گرفت و شلیک کرد اما به تانکر اصابت نکرد و ما دو نفری با تفنگ هایمان شروع به تیر اندازی کردیم و راننده از ترس از جاده منحرف شد و معلوم نشد به کجا برخورد کرد. ما همچنان راه میرفتیم و تکبیر می گفتیم تا به خاکریز دوم دشمن رسیدیم تعدادی از بچه ها آنجا بودند شروع کردیم با پرتاب نارنجک به درون سنگرها برای انهدام دشمن، تا آخر خاکریز رفتیم و تعدادی از سربازان دشمن به هلاکت رسیدند. بالای خاکریز رفتیم با روشنایی منورها سربازان عراقی را می دیدم که مثل گله گوسفند رمیده و فرار می کنند، معطل نکردیم و شروع به تیراندازی کردیم فکر می کنم دو خشاب یا بیشتر شلیک کردم. از خاکریز گذشتیم تا شاید به جاده برسیم اما چون جاده را پیدا نکردیم دوباره پشت خاکریز ماندیم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای تانک های دشمن شنیده شد همه ی بچه ها روی خاکریز مستقر شدند من ضامن نارنجکم را کشیدم و منتظر تانک شدم. اولین تانک که نزدیک شد حدود ۲۰ الی ۳۰ نفر بر روی آن و تعدادی نیز پشت سر تانک بطرف ما می آمدند چند تانک دیگر هم همینطور، تانک ها خیلی نزدیک شده بودند شک کردم که نارنجک را بیندازم یا نه؟ فرماندهی نداشتیم و بچه ها روی خاکریز و پشت آن مستقر بودند تانک های عراقی بدون اینکه متوجه حضور ما بشوند از کنار ما رد شدند! خدا آنها را کور کرده بود تا ما را نبینند! به بچه ها گفتم: تعداد تانک ها زیاد است و ما یک آرپی جی زن بیشتر نداشتیم قرار شد اول او شلیک کند بعد ما حمله ور شویم، نفس ها در سینه ها حبس شده بود، آرپی جی زن نشست و نشانه گیری کرد همه منتظر شلیک او صدای چکیدن چخماق و شلیک نکردن گلوله، بار دوم و سوم همگی تعجب کرده بودیم در این حین صدای غرش تانکی از یک متری، ما را به خود آورد. اصلا ما را ندید! نمی دانستیم چکار باید بکنیم عقب برویم یا جلو؟ راه کجاست؟ وسیله ی ارتباطی هم نداشتیم آیا اگر به عقب می رفتیم اشکال شرعی داشت یا نه؟  برای چند دقیقه ای ماندیم عاقبت تصمیم گرفتیم از شیار خاکریز بطرف عقب برگردیم و منتظر بقیه نیروها بمانیم. من و چهار نفر پشت سر بچه ها حرکت می کردیم یکی از بچه های اصفهانی همچنان بالای خاکریز مانده بود و هر چه اصرار کردم نیامد. دنبال بچه ها راه افتادیم ولی خبری نبود خاکریز تمام شد و ما میان بوته های خار راه می رفتیم کمی توقف می کردیم و اطراف را ورانداز می کردیم تا شاید کسی را ببینیم ولی خبری نبود. دشمن مرتب توپ و خمپاره و منور می زد می بایست به شکل سینه خیز می رفتیم. چند دقیقه ای ماندیم از میان خارها صدای خش خش می آمد نمی دانستیم خودی هستند یا دشمن؟ برادر محمد رضا نیلساز تفنگش را بطرف آنها گرفت و می خواست تیراندازی کند گفتم: صبر کن اگر عراقی ها صدای ما را بشنوند همه را می کشند هرطور بود متوجه شدیم دوتا از بچه ها هستند که دنبال ما آمده بودند. حالا شده بودیم پنج نفر، یکی از ما یعنی برادر امین از ناحیه ران تیر خورده بود و مجروح بود من هم که صورتم از آتش عقبه آرپی جی سوخته بود. لحظات سختی بود آن شب خیلی بر ما سخت گذشت آنقدر که قلم توان نوشتن آن را ندارد. هوا سرد بود و عده ما کم، تماسی با کسی نداشتیم راه را بلد نبودیم در میان تانک های دشمن و شب تاریک که هر لحظه صدای غرش آنها بلند می شد در چند متری ما بودند. آتش دهانه تانک ها را موقع شلیک گلوله می دیدیم. هر چند دقیقه یک رگبار تیربار تانک از بالای سرمان رد می شد، در آن حالت نمی دانستیم چکار باید بکنیم. می خواستیم حرکت کنیم اما بخاطر جراحت برادر امین که توانایی راه رفتن نداشت ماندیم و قرار شد همانجا منتظر نیروها بمانیم. هوا بارانی بود و زمین گل آلود، روی همان زمین مرطوب دراز کشیده بودیم چون خسته بودیم هر چند دقیقه ای یک چرتی می زدیم اما با صدای مهیب تانک ها از خواب می پریدیم! حدود دو سه ساعتی بود که در دستان من و کریم ذرتی نارنجک های ضامن کشیده ای بود که هر باری که چرت می زدم از ترس انفجار نارنجک د پیش بچه ها می ترسیدم. سرما دستانم را بی حس کرده بود خسته شده بودم تصمیم گرفتم تا آن را منفجرکنم. به بچه ها گفتم اول مخالفت کردند ولی چاره ای نبود نارنجک را پرتاب کردم و منفجر شد، کریم ذرتی هم بعد از من می خواست نارنجک را پرتاب کند ولی چون هوا سرد بود قدرت پرتاب زیادی را نداشت و آن را در دو سه متری خودمان انداخت خدا کمک کرد تا برایمان اتفاقی نیفتد! حالا دیگر راحت شده بودیم، یکی از برادران گفت: ساعت چند است با زحمت ساعتم را از داخل جیبم بیرون آوردم و نگاه کردم، ساعت چهار و نیم صبح بود، خیلی خوشحال شدم انتظار نداشتم به این سرعت زمان گذشته باشد فکر می کردم هنوز ساعت یک یا دو شب است! به بچه ها گفتم: نماز بخوانیم و دعا کنیم، خواستم تیمم کنم اما دیدم زمین گلی است و خاک نیست، با همان وضع نماز خواندم و خوابیدم. برادران دیگر را هم گفتم تا نماز بخوانند. از دور صدای تانک ها شنیده می شد نگاه کردم دیدم تانک ها بطرف ما می آیند. هر چه دقت کردم که بفهمم تانک های خودی هستند یا دشمن متوجه نشدم. وقتی تانک ها به چند متری ما رسیدند بطرف جاده پیچیدند و رفتند. بعد از مدتی صدای تیربار تانک بگوش رسید و بعد صدای های های مجید سعدون زاده را شنیدم او پهلوی من خوابیده بود، پنج نفرمان به شکل دایره وار خوابیده بودیم سراغ مجید آمدم به و دست زدم اما حرکتی نمی کرد! به کریم گفتم چه شده گفت: مجید تیر خورده! یقین کردم که مجید شهید شده است چون تیر به قلبش خورده بود. آن چند دقیقه خیلی بر ما سخت گذشت، یک نفر مجروح و یک نفرمان شهید شده بود من هم که چشمانم درست نمی دید. با شنیدن صدای تکبیر به خود آمدیم بلند شدیم برای لحظاتی دشمن را فراموش کردیم، عراقی ها به عقب فرار می کردند و برادران فکر کردند که ما عراقی هستیم، خواستند ما را بزنند که داد زدیم، علیرضا زمانی را دیدیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم و به همدیگر تبریک می گفتیم، موقعی که می خواستیم برویم محمدرضا نیلساز گفت: مجید چرا نمی آید؟ گفتم ولش کن خوابیده است! گفت: یعنی چه چرا ولش کنیم؟ گفتم: مجید شهید شده است! بچه ها اعتراض کردند که چرا قبلا نگفتی، گفتم: نمی دانم می ترسیدم بگویم در روحیه تان تاثیر بگذارد! محمد رضا گفت: پس بیا برویم رویش را ببوسیم، علیرضا زمانی گفت: شما بروید کمک بچه ها خودم میروم اگر شهید یا مجروح شده باشد او را به عقب خواهم برد و از طرف شما او را می بوسم.

به طرف بچه ها رفتیم سخت با عراقی ها درگیر بودند من هم روی زمین کنار آنها دراز کشیدم و شلیک می کردم، بعد از یک ساعت درگیری بالاخره تانک ها تسلیم شدند و ما پیروز! در کنار من، مجید رشید طحان بود و از چگونگی جلو آمد نشان و کشتن عراقی ها تعریف می کرد. آنجا هر چه بود معجزه بود، مثل زمانی که ما حدود ۲۰ نفر بدون فرمانده در حالی که ۱۰ الی ۱۲ تانک روبرویمان بودند و هیچ سلاح سنگینی برای مقابله نداشتیم و آنها را شکست دادیم و جاده را تصرف کردیم…

بعد از شکست دشمن و آزادسازی جاده بستان ماشین های تویوتا شروع به بردن نفرات به شهر بستان می کردند ما هم سوار شدیم و نرسیده به بستان پیاده شدیم و در کنار جاده ماندیم و استراحت کردیم. تعدادی از بچه ها را دیدیم و یک ساعتی آنجا بودیم بعد هم آنها بطرف بستان رفتند.  چشمانم خیلی درد می کرد، خواستم همراه بچه ها بروم که گفتند: تو برو اورژانس تا چشمانت را معاینه کنند بعد بیا، می ترسیم کور بشوی! من را سوار آمبولانس کردند بجز من سه نفر مجروح دیگر هم در ماشین بود یکی از آنها حسن پرور بود که قبلا در درگیری با تانک ها مجروح شده بود و خودم آنجا پانسمانش کرده بودم البته بعدا شهید شد. وقتی به اورژانس رسیدیم کمی بعد ما را با آمبولانس به اهواز فرستادند…

                                                        نگارش : ۲۳/۴/۱۳۶۱                                    قرارگاه تیپ ۷ ولی عصر(عج)

همانطور که قبلا عرض شد این خاطره مربوط به شهید حسن معتمدی نیا می باشد که برای اولین بار انتشار یافته است.  به روح مطهر او و تمامی شهدایی که ذکری از آنان در این خاطره به میان آمده است،

                                                               صلوات

 از برادر عزیزم مجید صالحی که این دست نوشته ها را در اختیارم گذاشت تشکر می کنم.

منبع: وبلاگ رهسپار قدیمی

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

حدیث جوانمردی

  سردار علی رنگ سال ۱۳۳۹ در یکی از محله های شهر دزفول در خانواده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *