آموزش وردپرس

مردم، من زنده ام!

2

مسجد نجفیه دزفول در تاریخ ۱۳۵۹/۱۲/۱۹ شاهد یکی از غم انگیز ترین حوادث هولناک موشکی در دزفول است. در این حادثه ی خونبار، سیزده نوجوان پاک و بی آلایش بسیجی به خاک و خون کشیده شدند. حاج علیرضا بیدلی یکی از بازماندگان شهدای نوجوان بسیج مسجد نجفیه دزفول است که با ایشان مصاحبه ای داشته ایم که به مناسبت نزدیک شدن به سالگرد شهادت این بسیجیان مظلوم به حضورتان تقدیم می گردد.

حاج علیرضا بیدلی:

سال ۵۹ من به همراه جوانان دیگر به بسیج نجفیه آمده بودم نوجوانان و جوانان دیگری هم بودند آن سال ها جزء افتخارات من است و آمده بودم از شهر خودمان که جبهه شده بود دفاع بکنم در مسجد نجفیه به دلیل شغل خانوادگی که داشتم من مسئول آشپزخانه بودم غذا را که از سپاه می آوردند من آنرا تقسیم می کردم بین بچه ها محمدرضا ممتاز دوست من بود آمد و گفت: علیرضا می دانی امشب آماده باش کامل است گفتم: نه ما فعلاً که در مسجد هستیم و داریم کار خود را می کنیم. غذا آن شب عدس پلو و خرما بود غذای مقوی بود برای جوانان، شام را تقسیم کردم همه بچه ها شام خوردند. دو ساعت گذشت حدود ساعت ۱۰ شب شد بچه ها با خنده و شادی و شوخی با همدیگر و روحیه عالی و بالا رفتند بخوابند لازم به یادآوری است که صبحانه و نهار و شام ما قطع نمی شد و سپاه با ماشین از آشپزخانه نزدیک امام رضا دیمی غذای ما را می داد آن شب ساعت ۱۰ فردی بود بنام محسن افشارنیا که بچه سال و نوجوان بود. او از اعضای بسیج بود که آمد نزد من، همسایه مسجد بود از او سوال کردم چرا محسن به مسجد می آیی تو که اهل نگهبانی نیستی و مادرت هم نگران تو است او گفت: دوست دارم اگر قرار است شهید شوم در مسجد شهید بشوم. نیم ساعت قبل از شهادتش، و ساعت ۱۰:۳۰دقیقه شب آن اتفاق افتاد.

بچه ها در شرق مسجد رفتند و خوابیدند به صورت ردیفی، و من در کنار دستوری و ملک و افشار نیا خوابیدم. ۱۵ نفر بودیم همه در حال دراز کش بودند ولی خواب نبودند پتو رویشان بود و با هم شوخی می کردند و دردل می کردند و با هم حرف می زدند. ساعت ۱۰:۱۵ دقیقه شب بود. بلند شدم  اورکتم را درآوردم و پتو را پهن کردم که بخوابم. بحالت سجده بودم و اورکت را تا کردم به صورت یک بالش، در کنار دستوری، هنوز به حالت سجده بودم که بخوابم، دیدم مسجد آوار شد روی سرم. بالای سینه ام  خالی بود و کاملاً بهوش بودم. یکدفعه صدای انفجار شنیدم، صداهای پی در پی انفجار،  صدای تکبیر بچه ها و مرگ بر آمریکا و ناله و درخواست سوزناک کمک را می شنیدم تا ۱۵ دقیقه همه ی این صداها را می شنیدم.

صدای شهید دستوری رزاز را می شنیدیم که الله اکبر می گفت، مرگ بر آمریکا می گفت و درخواست کمک می کرد. خودم هم الله اکبر می گفتم و می دانستم موشک زده و ما در حال مردن هستیم ولی عجیب هیچ ترسی نداشتم و با خود می گفتم ۳ دقیقه دیگر شهید می شوم می خندیم و فکر می کردم صدای انفجار ادامه توپخانه و موشکباران است که صدام می زند و فکر می کردم الان دوباره موشکی به این محل خواهد زد و اینجا به تل خاکی تبدیل خواهد شد و ما همه شهید خواهیم شد. مثل قبر بود نفس کشیدن برایم مشکل بود خاک و دود و تاریکی همه جا را گرفته و اصلاً نمی دانستم کپسول گازها دارند منفجر می شوند.

مردم دو ساعت بعد به سراغمان آمدند حرف نمی توانستم بزنم من چون اولی نفر از بچه ها بودم مردم از اول از من شروع کردند بلافاصله دستم پیدا شد مردم فریاد کشیدند الله اکبر دست دست، و  مرا درآوردند. به گریه افتادم تا نیم تنه زیر خاک بودم گفتم: مردم ترا خدا مرا ول کنید دستوری را دربیاورید من زنده ام. اولین نفراتی که از زیر آوار بیرونآوردند من و دستوری بودیم ما را سوار آمبولانس کردند پدر شهید دستوری در آمبولانس بالای سرمان بود و هنوز دستوری زنده بود بعد از او اکبرنیا و سعادتی زارع بود او هم شعار الله اکبر می داد حدوداً یک ساعت و نیم طول کشید تا ما را تخلیه کردند. اگر کامیون گاز نبود دو نفری که ضربه مغزی بودند شهید می شدند و مابقی زنده می ماندند مثل غلامرضا سپهری که ضربه مغزی شده بود. علت شهادت مابقی انفجار گازها بود نمی دانم آن شب چرا آمده بود درب مسجد پارک کرده بود و اصلاً من از ماشین گاز خبری ندارم و آنرا ندیده بودم.  آن شعله های عظیم آتش باعث تاخیر در امدادرسانی شده بود.

فردای آن روز دکتر مرا مرخص کرد. برادرم حاج محمدعلی و حاج رحمن آمدند لباس برایم آوردند و اولین جائیکه پیاده کردند روی خرابه ها بود در مسجد نجفیه و محل قتلگاه شهدا، وقتی دوباره روی صحنه آمدم آن صحنه برایم تکرار شد و خودم را نمی توانستم کنترل کنم و به مقام شهدا غبطه می خورم. ان شاالله روز قیامت مرا و همه را شفاعت کنند. وقتی روزگار امروز را می بینم افسوس می خورم که چرا من نرفتم و حتماً لیاقت نداشتم. فردای آن روز فهمیدم که بجز من محمدرضا ایزدیان در اسلحه خانه ی بسیج بوده و زنده مانده است و از جمع ۱۵ نفره ما دو نفر زنده ماندیم و مردم و خانواده شهدا خیلی به ما لطف دارند و ما را یادگار شهدا و همرزم شهدا می گویند.

۱۳ تابوت چند روز قبل از اصابت موشک به مسجد آورده بودند که نو و تازه بودند و آنها را در سمت چپ مسجد گذاشتند و می گفتند: جهت انفجارات احتمالی است. ولی هیچ کس نمی دانست که اینها مال همین ۱۳ نوجوان بسیجی مسجد نجفیه اند و سرّ آن هیچ وقت معلوم نگشت. مسئله دیگر این که آن شب قرار بود من و شهید دستوری در آن ساعت گشت موتوری باشیم ولی دو نفر دیگر رفتند و ما ماندیم و آن حادثه بوجود آمد وقتی مرا درآوردند در آمبولانس گریه می کردم به پدرش می گفتم قرار بود امشب من و غلامحسین دستوری گشت باشیم، اکسیژن به من زدند انصافاً امدادگران مردمی و بیمارستان افشار به ما خیلی کمک کردند.

برگرفته از کتاب جغرافیای حماسی دزفول اثر غلامحسین سخاوت و ناصر آیرمی

به مناسبت یادواره شهدای مسجد نجفیه دزفول در تاریخ نوزدهم اسفند ماه سال۱۳۹۳

 

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

خاطرات زنده یاد مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان در مورد حملات موشکی در دزفول

بسمه تعالی باخبر شدیم(۱۳۹۵/۲/۱۷) مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان دعوت حق را لبیک و به فرزند …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *