آموزش وردپرس
خانه / خاطرات درباره ی حملات موشکی،بمباران،توپخانه / خاطرات محمدعلی سرشیری، ناجی مصدومان حملات موشکی به دزفول(قسمت۱)

خاطرات محمدعلی سرشیری، ناجی مصدومان حملات موشکی به دزفول(قسمت۱)

1محمدعلی سرشیری

به مناسبت روز مقاومت و پایداری و روز دزفول متن مصاحبه با محمدعلی سرشیری، ناجی مصدومان حملات موشکی به دزفول که از کتاب جغرافیای حماسی شهرستان دزفول آوردیم، به حضور هموطنان خوبمان تقدیم می کنیم:

سراغ هر خانواده ی موشکی که بروید و پای صحبت ها و خاطرات تلخ و شیرین آن ها بنشینی پس از ذکر خدا و ائمه(ع) و نام شهدا و امام از اولین کسانی که به عنوان ناجی نام می برند اسم محمد علی سرشیری است او در کل صحنه های دفاع شهری موشکباران ها، حملات توپخانه ای و بمباران های هوایی از سال ۵۹ تا پایان جنگ سال ۶۷ حضور داشته، به منزلشان در ۵۰۰ دستگاه دزفول رفتیم می نشینی و می پرسی و او می گوید چرا اینقدر دیر به سراغ من آمدید؟ سال های ۵۹ کجا و سال ۸۹ کجا؟(هنگام مصاحبه با ایشان) از موشک ها سؤال می کنی او سر بلند می کند و از عمق وجود فقط در چشم هایت خیره می شود، ولی جوابی نمی شنوی، نباید هم بشنوی باید از آه سردش و بیماری که به جانش افتاده بفهمی و از چشم های خیره اش، باید بفهمی که او می پرسد از امروز بپرسید که چگونه باید زندگی کرد؟ من چه گناهی کردم که بعد از جنگ این حال و روز  نصیبمان شد؟ بعد از لحظاتی سکوت و اصرار ما، جواب می شنوی، جای امام خالی است جای شهدا خالی است، خوب سفارش امام را که فرمود: رزمندگان فراموش نشوند اجراشد!  به ضبط صوت ما خیره می شود و می گوید آقا من محمد علی سرشیری نوکرتم، غلامتم، آن سال ها من جوان بودم متولد ۱۳۳۷ تازه ازدواج کردم، ندائی به من رسید محمد علی، تو که توانایی داری برو به کمک مردم آسیب دیده با موتور، ماشین شخصی شب و روز آماده باش بودم، همه از شهر خارج می شدند من می ماندم و کمک می کردم مثل پهلوانان که معرکه می گیرند مردم حلقه می زنند دور محل آسیب دیده و نگاه می کردند من هم با آهن پاره ها آجر و دیوار شکسته ها مبارزه می کردم اجساد را بیرون می کشیدم به شوادون ها سر می زدم با چراغ قوه شخصی خودم زن و مرد، بزرگ و کوچک آن ها را کول می کردم و از زیر زمین ها بالا می آوردم و به آمبولانس ها می سپردم و دوباره و گاهی از شب تا صبح چند نقطه را سر می زدم، دیگر آماری دستم نیست حدوداً ۳۰۰۰ نفر را نجات دادم یکبار موشک به منزل خودم خورد آمدم زن و بچه ام را نجات دادم سپردم به مادرم و رفتم به کمک دیگران، برنامه روایت فتح دو بار با من مصاحبه کرد به نام ناجی مردم، و از سیما جمهوری اسلامی پخش شد.

می پرسی چه شد که ناجی شدی؟ می گوید شب ها با یک پتو در پیاده رو خیابان طالقانی می خوابیدم تا به موقع به کمک مردم بروم، آیت الله حاج شیخ مصطفی عاملی یک بار مرا شیر پیا (شیر مرد) صدا کرد و مرا تشویق به این کار کرد. شدم مرید او و متوجه شدم کارم مورد تأیید علما است. یکبار در آوارها دست زنی، پر از طلا قطع شده را دیدم آن را در لباس خود گذاشته و به کمیته تحویل دادم.

یکبار در خیابان مطهری موشک زد دو افغانی در زیر زمینی گرفتار شده بودند آن ها را در آوردم یک گونی پول پیدا کردم آن را به صاحب خانه دادم.

گاهی شهدا را غسل می دادم کفن می کردم آن ها را نمی شناختم حتی دزفولی نبودند، آدم های عقب افتاده و گداهای بی کس و کار را به حمام می بردم نظافت می کردم لباس نو برایشان می خریدم و به وضع آن ها رسیدگی می کردم مردم اسم مرا لودر گذاشته بودند. امام خمینی(ره) قرآنی به من هدیه داد که دفتر ایشان آن را امضا کرد و مرا به عنوان فرشته نجات و امداد غیبی معرفی کردند شب ها که برق نبود من موتور برق تهیه می کردم تا نانوا ها نان مردم را تهیه کنند با بشکه از رودخانه آب می آوردم، شب ها از منازل خالی مردم پاسداری می کردم. از او می پرسی کدام حادثه خیلی تو را آزار می داد؟ می گوید توپ میدان مثلث مورخ ۵۹/۹/۲۱ که ۸۴ نفر زن و مرد کوچک و سرباز بی گناه تکه تکه شدند سر و دست و پای آنان به پشت بام ها پرت شده بود. و معلوم نبود مال کیست؟ و در شهید آباد دفن شدند.

دیگر یاد گرفته بودم تنفس مصنوعی می دادم به افراد، خاک ها را از روی دهان  آن ها کنار می زدم، در موشک باران های مسجد جامع ۶۲/۷/۳۰ یکی از انگشتان پایم قطع شد ولی کنار نرفتم فردا دوباره به میدان آمدم از او می پرسی الان که اکثر مردم شما را به عنوان ناجی می شناسند چه احساسی دارید؟ می گوید اگر دهقان فداکار یکبار فداکاری کرد و لباس خود را آتش زد و قطار را با مسافرین نجات داد من هزاران بار اینکار را کردم گاهی موشک می زد و دوباره همانجا را می زد و خدا می داند که من هزاران نفر را نجات داده ام و برای این انقلاب زخم ها و رنج ها دیده ام و الان بیمار و مریض افتاده ام و تحمل شنیدن کوچکترین صدایی را ندارم حتی زنگ منزل، صدای گریه بچه ام، و امروز امرار معاش من فقطُ فقط از راه مسافرکشی است. با داشتن زن و ۵ دختر دانشجو و این روزگار سخت.

از او می پرسی بیماری شما چیست؟ می گوید دیدن صحنه های ناهنجار، صداهای موشک و جیغ و داد مردم، بوی تعفن و خون، خواب های وحشتناک جنگ همیشه در گوش هایم است. فشار روحی شدیدی به من وارد می شود که الان آثارش به صورت جسمی و روحی نمایان شده کم حوصلگی، عصبی بودن خوردن قرص اعصاب، پا درد و کمر درد و سرددرد های میگرن همه از عوارض تلخ جنگ می دانم بیماری عصبی بعضی مردم مرا دیوونه می خوانند، یکبار در سرد خانه شهید آباد رفتم منافقین در سردخانه را بر روی من بستند و ۱/۵ ساعت در تاریکی سرد خانه بودم و به خواست خدا در سرد خانه باز شد و بیرون آمدم. از او می پرسی دولت به شما کمکی، حقوقی، مغازه ای، خودرویی، کارت جانبازی داده است؟ می گوید به جز چند هدیه قرآن، مفاتیح و کتاب و لوح دیگر هیچ کمکی به من نکرده اند.

می پرسی از انقلاب بگو، می گوید در انداختن مجسمه شاه در دزفول حضور داشتم، شب ها با پلیس شاه می جنگیدم با گروهک ها مبارزه می کردم، در خلع سلاح شهربانی و ژاندارمری نفر اول بودم و اسلحه ها را به آیت الله قاضی دادم. در شوش دستگیر شدم و ۷ روز زندانی شدم.

بعضی از مردم که آنها را نجات دادم وقتی مرا می بینند دستم را می بوسند و من خجالت می کشم مردم وظیفه شناس اند، حال از شما می پرسم اگر محمد علی سرشیری در دزفول نبود و در شهر دیگری بود باز با او چنین برخوردی می شد؟ امروز باید در سرما و گرما مسافرکش باشم؟

امروز با داشتن ۵۱(سال۸۹) سال سن و بیماری های مختلف از گذشته ی خود پشیمان نیستم چون امروز امنیت داریم آرامش داریم با دیدن افرادی که در زیر آوار در آورده ام شادی آن لحظات را هیچ گاه فراموش نمی کنم و امید پاداش را از خدا در آخرت دارم ولی مسئولین ما هم وظیفه ای دارند و در این ۳۰ سال پایم را به هیچ مکانی دولتی و ارگانی و مؤسسه ای نگذاشته ام امیدم به یاری خدا بوده و هست.

کلام آخر و پایانی مصاحبه: من غلام حلقه به گوش امام خمینی(ره) بوده و هستم و امروز هم غلام آیت الله خامنه ای اگر مصاحبه و حرف های مرا به رهبرم نرسانید مؤاخذه اید. روز قیامت باید جوابگوی من باشید.

منبع: کتاب جغرافیای حماسی شهرستان دزفول اثر غلامحسین سخاوت و ناصر آیرمی

7

6

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

خاطرات زنده یاد مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان در مورد حملات موشکی در دزفول

بسمه تعالی باخبر شدیم(۱۳۹۵/۲/۱۷) مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان دعوت حق را لبیک و به فرزند …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *