آموزش وردپرس
خانه / خاطرات درباره ی حملات موشکی،بمباران،توپخانه / آیت الله حاج شیخ مصطفی عاملی: محمدعلی تو یک شیرپیا [شیرمرد] هستی!(قسمت پایانی)

آیت الله حاج شیخ مصطفی عاملی: محمدعلی تو یک شیرپیا [شیرمرد] هستی!(قسمت پایانی)

1

اصابت موشک به مسجد جامع

یک موشک به حمام مسجد جامع اصابت کرده و قسمتی از مسجد را هم خراب کرده بود. دو نفر را که یکی از آنها حمامی و دیگر یک گدا بود و شبها آنجا می خوابید شهید شده بودند. آنها را از زیر خاک ها بیرون آوردم. یک نفر بود به نام یوسف یخی که وقتی او را از زیر آوار بیرون آوردم بلافاصله به او تنفس دادم یک مقدار حالش خوب شد. او را سوار آمبولانس کردم ولی یکدفعه حالش بد شد و افتاد به جان کندن و شهید شد. اما پسر او را نجات دادم و در حال حاضر راننده ­ی تاکسی می باشد. یک دختری را می خواستم از زیر آوار بیرون بیاورم که یک منبع آب بالای سر او بود. هر لحظه در حال افتادن بود. از طرفی این دختر احتیاج به کمک داشت که ناگهان منبع آب به پایین افتاد و من بدنم را محافظ قرار داده و انگشت دستم را له کرد. در نهایت با هر زجری که بود دختر را نجات دادم.

666

اصابت موشک به محله­ ی قلعه

در محله ­ی قلعه در حوالی حسینیه­ ی لاستیک بران بعد از حادثه­ ی موشکی، صدایی از ته یک شوادون به گوشم رسید. سراسیمه به ته شوادون رفتم. سه تا بچه در آن بود که وحشت کرده  و گریه می کردند. دو تای بزرگتری را زیر بغل گذاشته و لباس کوچکتری را به دندان گرفته به همان حالت به بالا آوردم. نمی دانم این سه تا بچه، تنها در شوادون چه می کردند.

اصابت موشک به تانکی شماره­ ی یک

زمانی که موشک را به نزدیکی تانکی شماره­ ی یک زد. مخزن آن بر اثر موج انفجار و ترکش موشک دریده شده  و تمام آب آن روی خرابه ها و ویرانه های موشکی ریخته و همه جا را گل و لای فرا گرفته بود. در این وضعیت ببینید چگونه باید به داد مصدومان می رسیدم و یا جنازه ها را چطور باید از میان آن همه گل لای خارج کردم. حالا وزن من ۱۲۰ کیلو بود و می خواستم این مردم مصیبت دیده و زیر آوار مانده را نجات بدهم. اما چگونه به تنهایی می توانستم این کارها را بکنم. آن موقع هنوز کاظم بهبود زنده بود. و به همراه محمدعلی همایون مرا یاری می دادند. آنجا هم با تلاش فراوان تعدادی را از زیر خرابه ها خارج کردیم.

 اصابت موشک به منزل حسن درآئی

وقتی که موشک به خانه­ ی درآیی در حوالی کلوپ ورزشی زد من طبق معمول خودم را به آنجا رساندم. و آقای درآیی را از زیر آوار بیرون آوردم و به او تنفس مصنوعی دادم. ولی جراحات او زیاد بود وشهید شد. دو تا برداران جهانی که برای تعمیر یخچال آنها آمده بودند را خودم بیرون کشیدم که هر دو شهید شده بودند. اکثریت مردم در زیر آوار و خاک ها بر اثر خفگی شهید می شدند.

اصابت موشک به خیابان شریعتی (هشت موشک)     

موشکی زده بود در خیابان شریعتی منزل حسن پیره، از مردم خواهش کردم که به من کمک کنند. و تعدادی نیز به کمک آمدند. یک کمد بزرگ در زیر آوار گیر کرده بود. به مردم گفتم: باید این کمد را هر جور شده بیرون بیاوریم. با زحمت و با تلاش فراوان کمد را بیرون آوردیم. هشت نفر از خانواده­ ی پیره در حالی که موج انفجار موشک، همه­ ی آنها را در یک قالی پیچانده بود، زنده و سالم بیرون آوردیم. الحمدالله همه زنده مانده بودند.

روشی که برای نجات قربانیان موشک داشتم این گونه بود که دستم را با آب خیس می کردم و بینی و دماغ آنها را که آغشته از خاک و گل بود پاک می کردم. در آن حال اگر مصدوم می ترسید یا جیغ می زد، من کاری نداشتم و کار خودم را می کردم. و کاملا صورتش را پاک کرده و در آخر یک فوت محکم به صورتش می کردم که با همان فوت چشمانش باز شده شروع می کرد به نفس کشیدن. یک بار یک زنی را از زیر آوار و از زیر خاک ها بیرون کشیدم. وقتی که چشمانش را باز کرد. مثل اینکه شوکه شده  و خیلی ترسیده بود. و یکدفعه با تمام وجود انگشتم را گاز گرفت.

 اصابت موشک به منزل آریانپور

خانواده ­ی آریان پور را هم خودم از زیر آوار بیرون آورده ام. مثل اینکه عروسی داشتند.که اکثریت آنها شهید شدند. این را بگویم که وقتی کسی را زنده از زیر خاک ها و خرابه ها بیرون می آوردم از ذوق و شوق، خودم را به هوا پرتاب می کردم. و حسابی لذت می بردم و بسیار خوشحال می شدم. می دانستم جانی را نجات داده و پیش خدای خودم روسفید شده ام.

من هر چه کرده ام فقط برای رضای خدا بود. نه برای حقوق یا چشم داشتی و یا چیز دیگر. و از خدا می خواهم این ذخائر را برایم نگهدارد. این خواهر شلال نژاد(مرشد) که آن موقع بچه بود، را خودم از زیر آوار بیرون آوردم. و در حال حاضر زنده و سرحال است.

 اصابت موشک به روابط عمومی سپاه دزفول

موشکی را هم که به محل روابط عمومی سپاه زد هم من آنجا بودم و با تلاش زیاد، یکی از پاسداران(شهید بادروج) را که در زیر کوهی از آوار مانده بود بیرون آوردیم. که بنده­ ی خدا شهید شد.

2

 اصابت موشک به مسجد نجفیه

 بعد از اصابت موشک به مسجد نجفیه بواسطه­ ی انفجار شدید کپسول های گاز و شعله های شدید آتش و ترکش های آنها، امکان نزدیک شدن به مسجد نجفیه نبود برای همین به اتفاق بعضی از برادران از داخل جوی آب، من تمام مسیر را رفتم تا به مسجد رسیدم. آتش کپسول های گاز کمتر شد و من به داخل مسجد رفتم. و در قسمت سمت چپ مسجد یک تیر آهن ۲۴ را با یک یا علی گفتن، بلند نموده و به کناری انداختم. در همین موقع پیکر بی جان بچه های بسیج نمایان شد. و همه را به داخل آمبولانس ها منتقل کردیم.

 اصابت موشک به آیت­ الله حاج مصطفی عاملی

در دوره­ ی جنگ مدتی من با آیت الله حاج مصطفی عاملی همراه بودم. ایشان انسان وارسته ای بود. همیشه کارهایش را خودم می کردم. لباس هایش را می شستم و به او خدمت می کردم. با وجود اینکه خانه­ ی ایشان در وسط، و سیبل موشک های عراقی بود و اطراف خانه­ ی ایشان را چندین بار زده بود ولی شهر را ترک نمی کرد و در شهر می ماند. وقتی به شهر موشک می زد مردم را دعا می کرد و زیر لب نجوایی می نمود که من متوجه نمی شدم چه می گوید. به من می گفت: محمدعلی تو یک شیرپیا [شیرمرد] هستی. و وقتی کمک هایی که من به مردم می کردم، می شنید، برایم دعا می کرد. این لقب همچون انقلابی درونی در وجودم شعله کشید که تا پایان جنگ محرک حضورم در کلیه­ ی وقایع موشکی دزفول بود.

کلام آخر

کلام آخر این را بگویم. بعد از این همه زحمات که ما متحمل شدیم، الان کسی به داد ما نمی­رسد. مسئولین دزفول قدردان نیستند. اگر این همه انسان هایی که به لطف خدا به دست ما زنده ماندند اینها همه شهید می­ شدند، آیا مشکلی برای دولت بوجود نمی ­آمد؟ چرا ما را فراموش کرده اند و به درد ما رسیدگی نمی­کنند؟

همسر آقای محمدعلی سرشیری:

موقع غروب بود عراق تهدید کرده بود که دزفول را می­زند. غذا را آماده کرده و منتظر آقای سرشیری بودم که بیاید. با خود گفتم عراق تهدید کرده، بهتر است بروم و لباس بهتری بپوشم. شاید تهدید خودش را عملی کرد. لباسم را پوشیدم. هنوز لحطه ای نگذشته بود که دیدم در و دیوار فرو ریخت. صدایی از موشک هم به گوشم نرسید. بالای سرم را نگاه کردم آسمان معلوم بود و اصلا سقفی وجود نداشت. گرد و خاک سنگینی بلند شد نمی دانستم به کجا باید بروم. راه ها همه مسدود بود. و پاهایم مرتب زخمی می شد. صدای هم همه ­ی مردم و آمبولانس از همه جا می آمد. فریاد زدم: من زنده هستم کسی به کمک من بیاید. هیچ کس جواب نمی داد. همان موقع صدای همسرم آقای سرشیری را شنیدم که مرا صدا می زد و می گفت: زنده ای یا نه؟ من هم جواب او را دادم. با هر دردسری بود مرا از بین خرابه ها بیرون آورد. و تحویل یکی از فامیل داد و گفت: خانمم تحویل شما، من می روم تا به داد مردم برسم. و ما را تنها گذاشت و رفت.

همیشه وقتی محمدعلی از کمک رسانی به موشک زدگان به منزل می آمد. لباس هایش خونی و تمام وجودش خاک و گل بود. من هم وقتی می دیدم عشق او کمک و نجات مردم ستمدیده است مانعش نمی شدم. بارها وقتی به خانه می آمد برای شهدایی که آنها را از زیر آوار در می آورد گریه می کرد و بی تابی می نمود و غصه­ ی آنها را می خورد. ما واقعا به او افتخار می کنیم و باعث سربلندی ماست.

الحمدالله وقتی مردم ایشان را می بینند یا مرا می شناسند. به ما بسیار احترام می کنند و محبت می نمایند. اما الان ناراحتی اعصاب دارند و حالش خوب نیست. ایشان پنج تا فرزند دارد. ولی دولت به ما رسیدگی نمی کند و مسئولین از وضعیت ما خبر ندارند.

نگارنده: ناصر آیرمی

منبع: کتاب جغرافیای حماسی دزفول اثر غلامحسین سخاوت و ناصر آیرمی

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

خاطرات زنده یاد مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان در مورد حملات موشکی در دزفول

بسمه تعالی باخبر شدیم(۱۳۹۵/۲/۱۷) مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان دعوت حق را لبیک و به فرزند …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *