آموزش وردپرس
خانه / خاطرات درباره ی حملات موشکی،بمباران،توپخانه / سلمانی نیمه کاره هنگام موشکباران

سلمانی نیمه کاره هنگام موشکباران

32712015176517997110

سلمانی نیمه کاره هنگام موشکباران

اصلاح سر و رسیدن به وضع ظاهر در دوران جنگ و دفاع مقدس هم خود داستانی مخصوص به خودش دارد که شنیدنیست.

 صبح آن روز به یاد ماندنی و در بحبوحه جنگ تحمیلی تصمیم گرفتم به آرایشگاه یا همان سلمانی خودمان بروم از خانه بیرون آمده و به خیابان دکتر شریعتی یا همان سی متری نبش کوچه شهربانی قدیم دزفول رسیدم آنجا آرایشگاهی بود به نام ستاره که هنوز هم الحمدلله موجود است صاحب آرایشگاه ستاره جناب آقای محمدحسین کلندی از دوستان بسیجی ما بود در پایگاه مقاومت بسیج مسجد حضرت امیرالمؤمنین(ع) که حتی زیر بمباران شدید دشمن از شهر خارج نمی شد وارد آرایشگاه شدم دیدم دو نفر سر نوبت هستند من هم کاری نداشتم آنجا روبروی درب مغازه نشستم و شروع کردم به مطالعه مجلات و روزنامه ها بالاخره خودم را یک طوری مشغول می کردم از آن طرف صدای رادیو هم شنیده می شد، آقای کلندی و یکی از مشتریان که روی صندلی نشسته بود به آن گوش می دادند تا اینکه نوبت به من رسید آقای کلندی گفت: مشهدی محمدحسین بفرما نوبت شماست من هم روزنامه را کناری گذاشتم و از سر صندلی بلند شدم و رفتم و نشستم سر صندلی مخصوص آرایشگاه(سلمانی). آقای کلندی هم یکی از آن روپوش های سفیدش را از داخل کمد پایینی در آورد و به روی سینه ام انداخت و نخ آن را از پشت گردنم محکم بست و شروع کرد با شانه و منگنه(ماشین اصلاح) به کوتاه کردن موهای بنده من در حالی که به آینه جلو نگاه می کردم یک نگاهی هم به آینه های اطراف یک طرف هم که رو به خیابان بود  ویترین شیشه ای بزرگی داشت  خلاصه همه جای مغازه شیشه بود و شیشه ، به آینه روبرو نگاهی کردم دیدم که یواش یواش موهای ژولیده ام دارند قشنک می شوند که ناگهان همه چیزها به هم ریخت صدای مهیب و وحشناک موشک ۱۲ متری بود که در و دیوار را می لرزاند همه جا تیره و تار شده بود چشم چشم را نمی دید همه آینه ها شکست و ویتزین شیشه ای هم همه اش فرو ریخته بود من از سر صندلیم بلند شدم نمی دانستم با این سر نیمه اصلاح شده کجا بروم آقای کلندی هم مرتب و بدون فاصله صدا می زد درچین ، درچین کجایی.  من فهمیدم که هر دو نفرمان سالم هستیم چون قبلاً از دوستان شنیده و فهمیده بودم که اگر صدای موشک را شنیدیم علامت اینست که زنده ایم و به عبارتی نمرده ایم بلاخره نمی دانم چطور شد که با همان رو پوش سفید رنگ از داخل ویترین شکسته مغازه بیرون رفتم آره رفتم بطرف کوچه جنب  مغازه(کوچه شهربانی)، صدای موشکها هم دیگر قطع شده بود دوباره به آرایشگاه آمدم و دیدم هیچ خبری از آقای کلندی نیست روپوش سفید را که دیگر خیلی خاکی شده بود به داخل مغازه انداختم و در آن وضعیت که کسی حواسش به کسی  دیگر نبود سریع  به منزل آمدم  هر کس مرا می دید. هم می خندید و هم خدا را شکر می گفت. شکر می گفت که سالمم و از طرفی به سر نیمه تراشیده  ام می خندید اینطور شد که من در تابستان سوزان و داغ دزفول کلاهی به سر گذاشتم و شدم پاسخگوی این و آن که چرا در این هوای گرم کلاه به سر گذاشته ای. خلاصه حدود دو ماه ، نه از آقای کلندی خبری بود و نه از دیگر همکارانش . تا اینکه شهر یواش یواش به حالت اولیه باز گشت و سر نیمه کاره بنده هم  سر و سامانی گرفت و به حالت اولیه باز گشت و اصلاح درست و حسابی شد بله این هم یکی از مشکلات دوران جنگ که الحمدلله با تلاش و ایثار رزمندگان اسلام و فداکاری امت حزب الله به پیروزی نهایی رسید.

منبع: وبلاگ چمدان آبی

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

خاطرات زنده یاد مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان در مورد حملات موشکی در دزفول

بسمه تعالی باخبر شدیم(۱۳۹۵/۲/۱۷) مادر شهید عبدالرضا نصیرباغبان دعوت حق را لبیک و به فرزند …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *