آموزش وردپرس
خانه / خاطرات دفاع مقدس / خاطره عملیات کربلای چهار(قسمت هفتم)

خاطره عملیات کربلای چهار(قسمت هفتم)

نفر اول سمت راست شهید روزبه بهادری

همانطور که به داخل آب می رفتم و آب گودتر می شد، گاهی صورتم را برمی گرداندم و ساحل را با حسرت نگاه می کردم و اتفاقات را مرور می نمودم. رسیدم به جایی که آب زیر چانه ام بود و می خواستم شروع کنم به دست زدن که عبدالرحیم صیدکرمی را سمت چپ خودم دیدم، گفت: وایسا لباسهایم را در بیاورم با هم برویم. به او گفتم: پس تا حالا کجا بودی؟ چکار می کردی که نرفتی آن طرف آب؟ گفت: داشتم بچه هایی که مانده بودند را روانه می کردم.

در حالی که داشتم با صیدکرمی صحبت می کردم، یکدفعه یک نفر دستانش را روی شانه ام گذاشت، برگشتم دیدم روزبه بهادری (دیده بان همراهم) است. گفتم: پس چرا اینجایی؟ چرا نرفتی؟ گفت: جلیقه نجات ندارم، دستم را بگیر و با خودت ببر آنطرف. ماشاالله هیکلش از من درشت تر بود. گفتم: چرا جلیقه برنداشتی؟ گفت ندیدم، نبود که بردارم، گفتم: آخه عزیز دلم عرض اروند حدود ۵۰۰ متره، چطور شما را ببرم، گفت: دستم را می گیرم به جلیقه ی شما، ظاهرا شنا هم بلد نبود، گفتم: مگر عرض آب ۵۰ یا ۱۰۰ متر است که به من آویزان بشوی، نمیشود نمی توانم، کمی فکر کردم، دیدم من به عنوان فرمانده ی او هستم، به من پناه آورده، صحیح نیست رهایش کنم، از طرفی به توان شنای خودم هم اطمینان داشتم، گفتم: کمی صبر کن، تصمیم گرفتم کمکش کنم، جلیقه ی نجات را از تنم در آوردم، به او دادم گفت: نمی خواهم، خودت می خواهی چکار کنی؟ به او اصرار کردم و جلیقه را با اجبار تنش کردم، زیپ و بندهای جلیقه را برایش بستم و گفتم: برو بسلامت، اشک از چشمایش جاری شد، گفت: پس خودت چی؟ گفتم: تو برو و در فکر من نباش. خدا کریم است منهم فکری برای خودم می کنم و و او را هل دادم به سمت ساحل ایران. کمی می رفت و برمی گشت نگاه می کرد با بغض می گفت: پس تو چی؟ چند بار تکرار کرد تا از من فاصله گرفت. (لازم به ذکر است: روزبه بهادری در این عملیات نجات پیدا کرد، اما در روز ۲۱/۱۱/۶۵ در عملیات کربلای۵ بر اثر اصابت ترکش به شاهرگ گردنش بر روی دست من و حاج ابوالقاسم اسکندرجو و حاج غلامرضا بصیری به شهادت شد و آنجا دیگر نتوانستیم به او کمک کنیم و کاری برایش انجام دهیم. ان شاءالله اگر عمری باقی بود، در زمان مناسب نحوه ی شهادتش را خواهم نوشت)

تا آن موقع همه ی لباسهایم تنم بود و تجهیزاتم نیز همراهم بود و فقط اسلحه ام را انداخته بودم. کمی به عقب برگشتم تا پاهایم درست روی زمین قرار بگیرد، به ساحل عراق نگاه کردم دیدم کنار ساحل آشفته است و امکان برگشت نیست تا بتوانم جلیقه ی نجات پیدا کنم، عراقی ها تقریبا رسیده بودند کنار ساحل و اگر برمی گشتم احتمال اسیر شدن بود.

اطرافم را نگاه کردم، صیدکرمی را ندیدم، شروع کردم به درآوردن لباسهایم، تمام لباسها را درآوردم و فقط ماندم با زیرپوش و شرت، سطح آب را نگاه کردم و وضعیت را بررسی نمودم، جمعی از نیروها وسط آب کمی مایل به راستم (به سمت جزیره سهیل، موقع برگشت سمت چپ و راست تغییر می کرد، به صورتی که برای رفتن به طرف عراق جزیره سهیل سمت چپ ما بود و برای برگشت سمت راست) داشتند به طرف ساحل ایران و با حرکت جزر آب پایین (به طرف دهانه فاو) می رفتند و دشمن هم ناجوانمردانه با تمام سلاحهایش از بالا و زمین (سمت چپ و راست خط حد لشکر یگانهای دیگر موفق نبودند و ماموریت شان را انجام نداده بودند، لذا دست عراق بود) به طرف آنها شلیک می کرد، با خودم گفتم: با توجه به اینکه آب درحال جزر است، اگر دنبالشان بروم و به آنها نزدیک بشوم با این حجم آتش احتمال زخمی شدن هست و جلیقه ای هم که ندارم حتما غرق میشوم، تصمیم گرفتم به سمت جلو و چپ یعنی مخالف جزر شنا کنم و فاصله ام را با آنها زیاد کنم، چون می دانستم تا جمعیتی هست، دشمن به طرف یک نفر شلیک نمی کند.

با توکل بر خدا و توسل بر معصومین (ع) بسم الله کردم زدم به آب، رسیدم وسط آب، دو نفر از بچه های اهواز را با فاصله حدود ۱۰ ، ۱۵ متری خودم دیدم، صدا زدم من جلیقه نجات ندارم، خسته هم نیستم، اگر مقدوره به من نزدیک بشوید که اگر خسته شدم کمی دستم را به شما بگیرم، تا خستگی ام برطرف بشود، داد زدند، نه نزدیکمان نیا و ما را هم با خودت غرق می کنی! گفتم: اشکالی ندارد راحت باشید منهم خدایی دارم. ولی در آن لحظه خیلی ناراحت شدم، از طرفی هم به آنها حق می دادم چون جان هرکس برای خودش از همه کس عزیزتر است، با خودم گفتم: حالا اگر با دوستانم در گردان بلال یا عمار بودم آنها به من کمک می کردند، اما چه کنم که نیستم.

در حال شنا کردن، دائم با اذکاری به معصومین (ع) توسل و به خدا توکل می کردم. دائم حالت خودم را تغییر می دادم (کرال سینه و کرال پشت و …) و وضعیت سطح آب را بررسی می کردم و می دیدم دشمن چطور بچه ها را زیر آتش گرفته است، گه گاهی هم بطرف خودم رگباری می آمد و من سرم را زیر آب می بردم تا تیر به سرم اصابت نکند و به این طریق به مسیرم ادامه می دادم.

نفر دوم سمت راست شهید روزبه بهادری

در حالی که تعییر حالت می دادم، دیدم یک تکه چوب پنبه (یونولیت) به اندازه دو سوم یک آجر از جلویم رد شد، گفتم: خدایا ممنون که اینو برایم فرستادی، آن را گرفتم و زیر لباسهایم گذاشتم، گفتم: سه چهار کیلو از وزنم را تحمل کند باز هم خوب است.

در حال عبور از اروندرود بیاد حرفهای پدرم (در سال ۶۸ مرحوم شد) می افتادم که هر موقع می خواستم با دوستان و برادرهایم برای شنا کردن به رودخانه ی دز برویم نه تنها مانع نمی شد بلکه می گفت: بروید رودخانه و شنا یاد بگیرید، ممکن است در طول عمرتان یک دفعه بدردتان بخورد، حالا آن اتفاق کی بیفتد خدا می داند، چون خودم یک بار در عمرم فن شناگری بکارم آمد. (می گفت: محل خدمت سربازیم آبادان بود، متاهل بودم ولی ۹ ماه به من مرخصی نداده بودند، با سرگروهبان هماهنگ کردم ۲ روز بدون مرخصی بروم، رسیدم به پل قدیم دزفول، دیدم ژندارمها سر پل هستند، مجبور شدم از زیر پل آمدم تا روبروی کرناسیان، لباسهام را درآوردم و گذاشتم روی سرم و با شنا از آب عبور کردم، بعد لباسهایم را پوشیدم و به منزل رفتم، برگشت هم به اینصورت عمل کردم) لذا در آن وضعیت، خیلی برایش دعا کردم و می گفتم: پدر، خدا رحمت کند پدر و مادرت را که ما را می فرستادی رودخانه تا شنا یاد بگیریم. روز ۴/۱۰/۶۵ همان روزی بود که پدرم پیش بینی کرد و فن شنا بکارم آمد.

حدود ۱۰۰ متر مانده بود به ساحل ایران که احساس کردم بدنم تحلیل رفته و تحمل سرما را ندارد و از طرفی هم خیلی خسته بودم و هر آن احتمال زیر آب رفتن را تصور می کردم. فشار زیادی به بدنم آمده بود، برای جبران کاستی ها و تسلی خودم تنها کاری که می توانستم بکنم، ذکر گفتن بود. در حال شنا برمی گشتم می دیدم خیلی از مسیر را طی کردم و جلو را نگاه می کردم می دیدم هنوز تقریبا ۱۰۰ متر باقی مانده و توکل بر خدا می کردم.

حدود ۶۰ ، ۷۰ متر مانده به ساحل، از شدت سرما و فشاری که از بابت دست زدن به من آمده بود، دست و پاهایم از ناحیه ی موچ های دست و پا، آرنج و زانوها قفل شد. فقط دستهایم از کتف و پاهایم از لگن حرکت می کرد. دست و پاهایم را که تکان می دادم از شدت درد گریه ام می گرفت. کلافه شده بودم و نمی دانستم چکار باید بکنم، اوضاع بدی بود، با هر زحمتی و با تحمل درد شدید که واقعا از مجروح شدن بیشتر درد داشت، خودم را روی آب نگه داشتم و آب هم مرا آرام آرام در مسیر جزر پایین می برد.

در آن حال دیدم یک قایق زیر آتش شدید دشمن از دهانه نهر جرف وارد اروند شد، سکانی شیر دلش (اگر زنده است خدا حفظش کند و اگر شهید یا فوت کرده خدا رحمتش کند) با یک دست سکان قایق را گرفته و با دست دیگر جلیقه ی نجات برای بچه ها پرتاب می کرد، از نزدیکم رد شد و جلیقه ای برایم انداخت، به هر زحمتی بود خودم را به آن رساندم، دست و پام قفل بود ولی با هزار زحمت در حالی که از شدت درد گریه می کردم با کمک دستها و چانه ام جلیقه را کشیدم و آوردم زیر گلو و سینه ام قرار دادم.

چند متر باقیمانده را با زحمت طی کردم تا به ساحل خودی رسیدم، چند دقیقه در لجن های کنار ساحل درازکش شدم تا بدنم آرام بگیرد و قفل دست و پایم باز بشود و دردشان کمتر بشود.

بعد از حدود ۱۰ دقیقه که در لجن ها درازکش بودم، کمی آرام شدم، بعد دست، پا و بدنم را شستم و از آب بیرون آمدم، اطرافم را نگاه کردم عراق همه جا را زیر آتش گرفته بود، باقی مانده بچه ها هم داشتند خودشان را به ساحل نزدیک می کردند.

جایی که ایستاده بودم از سمت چپ فاصله زیادی با نهر جرف نداشت و کمی پایین تر (سمت راست) دیدم مسیری را باز کردند و بچه هایی که به ساحل می رسند از آنجا خودشان را به پشت خاکریز می رسانند و داخل جزیره مینو می شوند. در حالی که هنوز موقع راه رفتن ماهیچه ی پاهایم درد می کرد رفتم به سمت معبر و با هر زحمتی بود خودم را رساندم پشت خاکریز، در آنجا حاج محمدحسن کوسه چی، حاج عبدالله احمدی، شهید سید مصطفی حبیب پور با لباس غواصی را دیدم که تعدادی پتو در کنارشان است و هر کس از آب بیرون می آمد پتویی دورش می پیچند، من پتویی نگرفتم، چند قدم رفتم آنطرف تر، مسعود و عبدالکریم و محمود آخوندزاده را دیدم پتو دورشان است و از شدت سرما دندان هایشان روی هم بند نمی شود. خیالم از بابتشان راحت شد. عبدالکریم بالا و پایین می پرید، گفتم: چیه؟ گفت: گلوله ای نزدیکم خورده و تمام بدنم را موج گرفته و درد می کنند. اما روزبه را ندیدم، رفتم بالای خاکریز، اروند را نگاه کردم، دیدم تعداد زیادی از بچه ها را آب به پایین تر برده و از جاهای دیگر بیرون می آیند و تعداد کمی هم از جای ما به بالا آمده و افراد زیادی دیگر داخل آب نیست.

با خودم گفتم ان شاءالله روزبه سالم است و از جایی دیگر بیرون آمده، در این حال یکی از بچه های گردان بلال را دیدم (فکر کنم جهانگیر وفایی بود) گفت: برای سید جمشید فهمیدی؟ گفتم نه مگه چی شده؟ گفت: سید شهید شده، انگار کسی با تبر ضربه ای به زیر زانوهایم زد، بدنم سست شد، به زانو نشستم روی زمین، اشک از چشمانم جاری شد، هنوز کسی نمی دانست پیکر مطهر سید جا مانده است، جهانگیر می گفت: جنازه سید و شهید ذاکرنیا را گذاشتیم روی یک یونولیت اما نمی دانم چطور شده.

نگارنده: علیرضا زارع

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

خاطرات ابتدای شروع جنگ تحمیلی در دزفول(قسمت۴)

یکی دیگر از روزهای تلخ موشکی دزفول روز دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۶۳ مصادف با ۱۱ …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *