آموزش وردپرس
خانه / بر بال ملائک / شیران بی فرار

شیران بی فرار

باسمه­ تعالی

شیران بی فرار

تقدیم به شیرزنان و مادران معظّم شهدای مظلوم و جاویدالأثر ایران اسلامی به­ ویژه شیرزنان پایتخت مقاومت ایران اسلامی، شهر دزفول که شبها در زیر موشکباران ها با حجاب کامل می خوابیدند و فرزندانشان شیران بی فرار و خط شکن جبهه های حق علیه باطل بودند.

 

رایحه: ماشاءالله سعادتی زارع یکی از همشهریان دزفولی ساکن کوی مقاومت است. او یک شب خوابی عجیب دید و نامی شنید که برایش نا آشنا بود. او خواب یک شهید را دیده بود. شهیدی که گویی به ما تذکّر می دهد که شهدا زنده اند و حافظ و ناظر ما هستند. امّا ماجرای این خواب چه بود؟ ماشاءالله سعادتی زارع این خواب را بدین گونه برای ما بیان کرد: 

شبی در کوی مقاومت جوانی زیبارو و رعناپیکر را با لباس بسیجی خواب دیدم که در کوی مقاومت در حال گشت زنی شبانه از منازل همسایه ها است. چهره این جوان برایم ناشناخته بود. او را ندیده بودم و نمی شناختم. به طرفش رفتم و پرسیدم: برادر اینجا چه کار می کنی؟ گفت: از خانه ها محافظت می‌کنم. گفتم: اسم شما چیست؟ گفت: شهید احمد رجب خیشگر. خانه ما هم همین جا است. وقتی از خواب بیدار شدم از غلامحسین سخاوت پرسیدم: شهیدی به نام احمد رجب خیشگر داریم؟ گفت: بله! در خیابان مقاومت ۵. خوابم را برایش گفتم و ایشان هم این خواب را برای مادرش بازگو کرد که بسیار خوشحال شد. این در حالی بود که نه من او را می شناختم و نه تاکنون او را دیده و یا نامی از او شنیده بودم. ناخودآگاه با خودم زمزمه کردم: شهدا زنده اند الله اکبر!

رایحه: این موضوع ما را واداشت تا بهانه فرارسیدن سی و هفتمین سالگرد شهادت شهید جاویدالاثر گروهبان یکم احمد رجب خیش­گر به سراغ مادر شهید و خانواده اش برویم و از نزدیک با آنها مصاحبه کنیم تا شاید اندکی با سیره و منش زندگی این شهید بزرگوار آشنا شویم.

مقدمه

زنان بخشی از جامعه ی انسانی اند که در حوزه ی ایمان و کمال تفاوتی با مردان ندارند و گاه چنان به مقامی دست می یابند که مردان باید از آنان درس تقوا، شجاعت، دیانت، خضوع، خشوع، بردباری، صبر و ‍پایداری در برابر پروردگار را یاد بگیرند. یکی از این زنان و بانوان سرافراز جامعه ی اسلامی حاجیه خانم کبرا آژوغ مادر شهید احمد رجب خیشگر است. او بانویی نمونه و الگویی برای زنان و مردان در مقاومت و پایداری و رسالتی زینبی (س) است که فرزندش برای دفاع از مرزهای جمهوری اسلامی ایران و انقلاب اسلامی در حملات وحشیانه ی رژیم بعث عراق در مقابل صدها تانک پیشرفته اهدایی آمریکا به صدام یک تنه جنگید و ابراهیم وار در شعله های آتش خشم نمرودیان زمان درون تانک جاودانه شد و نامش زینت بخش اولین شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران در دزفول ثبت گردید. مادرش چنان لیاقت و صبری زینبی (س) از خود نشان داد که مادران شهدای دزفول به او تأسی می کنند و شهید احمد آن همه عظمت را مدیون پدر و مادر خویش است. چه بسا گوهرهایی که تاریخ‌‌‌‌‌‌، نامی از آنان نبرده و یا در مسیر حوادث به دست فراموشی سپرده شده اند و ما از آنان شناختی نداریم. امید است این مصاحبه جرقّه ای در ذهن ها به وجود بیاورد که زنان نمونه شهر و کشورمان را بیشتر بشناسیم. این یادداشت تقدیم به شیرزنان شهرمان از مادران معظّم شهدا به ویژه مادران شهدای مظلوم جاویدالأثر که شب ها در زیر موشک باران ها با حجاب کامل ‌خوابیدند، در حالی که فرزندانشان خط شکن جبهه ها بودند.

به سال ۱۳۳۹ در یکی از محله های شهر دزفول در خانواده ای مؤمن و مذهبی فرزندی متولّد شد که پدرش از پیرارادتمندان به حضرت اباعبدالله الحسین (ع) بود. او فرزندش را احمد نام گذاشت تا الفبای عشق به ائمه (ع) را از کودکی با گوشت و خونش قرین  سازد. احمد در تمام دوران تحصیل از هوش و حافظه ای قوی برخوردار بود. او دوران ابتدایی را در مدرسه و دوران متوسطه را در دبیرستان سعید نفیسی به پایان رساند و در کمک به پدر و مادر در امرار معاش از هیچ کاری دریغ نمی کرد. دوران نوجوانی احمد هم زمان با رژیم ستم شاهی در ایران بود و از آنجایی که احمد از طفولیّت با نام اهل بیت (ع) و در دامان مادری با اصالت رشد و نمو کرده بود باعث شد تا سربلند و رو سفید آن دوران را پشت سر بگذارد. احمد از همان دوران کودکی و نوجوانی وارد جلسات قرآن و مجالس دینی در مساجد مختلف ازجمله مسجد حاج ملک (شهدا) گردید و در سالهای اوج گیری انقلاب اسلامی در راهپیمایی های مردمی حضور فعال داشت و به همراه دوستان همفکر و مبارز مسجدی خویش در مساجد به محل جذب جوانان پرداخت و ۱۹ بهار از عمر خود را پشت سر می نهاد که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید. احمد از جوانانی بود که عطش درونش را فقط پیوستن به جمع مردان الهی تسکین می‌داد و از همان روزهای اولیه وارد ارتش جمهوری اسلامی شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی وظیفه ی شرعی خود می دانست که برای انجام وظیفه به ارتش جمهوری اسلامی وارد شود. لذا کار خود را در تیپ ۲ زرهی از لشکر ۹۲ آغاز کرد و مسئولیت‌های متعددی را پذیرا شد و در هر پستی به نحو احسن انجام وظیفه می نمود. احمد از همان دوران نوجوانی و جوانی فردی دارای اخلاقی نیکو و همواره در طلب کسب حلال برای خانواده خویش بود. او در تابستان های گرم دزفول روزه می گرفت و در ماه محرم به عشق سید الشهدا (ع) عاشقانه در مراسم عزاداری شرکت می‌کرد و در عزاداری  مولایش حسین (ع) رخت ماتم می پوشید و در مصیبت های اهل بیت (ع) چشم هایش اشکبار  می شد. احمد از مسجد آموخت که باید پاک و بی آلایش زندگی کند و فقط در انتهای راه همان مقصدی که خدا برایش باز کرده  بیاندیشد. به همین خاطر تمام آن سالها را با حضور فعال در جلسات قرآن و نمازهای جماعت گذراند. غیرت، مردانگی و جوانمردی دستاوردهای همان تربیت پدر و مادری بود که با تمسک به قرآن به آنها دست یافته بود. احمد از صمیم قلب به حضرت امام خمینی عشق می ورزید و با دریا دلی و همت والا و توانی بزرگ توانست با مشکلات دست و پنجه نرم کند و از انبوه سختی ها نهراسد. شجاعت بی نظیر او در کارها مورد توجه فرماندهان ارتش قرار گرفت. وی به عنوان دیده‌بانی شجاع، دلیر، نترس و دقیق درکل دوران خدمت مقدس نظامیش شناخته می شد. در روزهای آغازین جنگ تحمیلی بعثی ها به سرکردگی صدام به مرزهای مقدس جمهوری اسلامی ایران حمله کرده بودند و قصد داشتند خوزستان را سه روزه فتح و ظرف یک هفته انقلاب را نابود کنند. او داوطلبانه به همراه جمعی از رزمندگان دلیر و شجاع  و عاشق شهادت ارتش جمهوری اسلامی ایران در منطقه سوسنگرد تپه های الله اکبر جلوی متجاوزین بعثی افتخار آفرید و با پیکری غرق به خون و مجروح  به زادگاهش دزفول برگشت. بعد از بهبودی نسبی دوباره به جبهه های نور علیه ظلمت  به جمع رزمندگان اسلام پیوست. احمد توانست با برخورد خوب، اخلاق پسندیده و چهره ای شاد در دل ها حکومت کند. وی نماز را به موقع به جا می آورد و به دیگران توصیه می‌کرد به انجام امورات دینی به ویژه نماز و روزه که در آخرت باعث رهایی از آتش است، اهتمام ورزند. احمد می توانست با جراحاتی که بر بدن داشت جبهه را ترک کند، اما حق دوستی وظیفه شناسی و ادای تکلیف و لبیک به امام امت را بر همه ترجیح داد. مقاومت و پایداری در سختی ها از او مردی ساخته بود که در مقابل هجوم ۷ تیپ زرهی مکانیزه و کماندو عراقی از لشکر ۱۰ زرهی ارتش مزدور عراقی ایستادگی کند و در کنار رزمندگان اسلام چون کوه استوار بماند. احمد در هر کاری و پیش آمدی توکلش به خدا بود و نا امیدی را از جنود شیطان می‌دانست و در همه حال امیدوار به مشیّت و اراده ی الهی و وجودش مالامال از رنگ و بوی و عطر قرآن بود.

جوانان سلحشور و جسور از همان روزهای آغاز جنگ با حضور در میادین رزم عزم خود را در پایمردی و دفاع از ارزش‌های انقلاب اسلامی ابراز نمودند. شهدای جنگ تحمیلی هدیه های گلگون کفن مردم غیرتمند دزفول به ساحت مقدس امام عصر (عج) بودند. با آغاز تهاجم همه جانبه تجاوز کارانه رژیم بعث عراق در شهریور ۱۳۵۹ دزفول از اولین نقاطی  بود که با حملات سریع پیاده نظام دشمن بعثی رو به رو گردید. سرانجام احمد این  جوان فرشته خو و الهی بعد از سالیانی خدمت خالصانه و جهاد در راه اسلام و قرآن در تاریخ ۱۶/ ۷ / ۱۳۵۹ در منطقه ی سوسنگرد تپه های الله اکبر در نبردی نابرابر به جنگ تانکهای متجاوزین بعثی شتافت و بر اثر انفجار گلوله مستقیم توپخانه ی مزدوران بعثی مزد امدادها و زحمات خود را که همانا شهادت بود دریافت کرد و در کنار ارواح طیبه شهدا و همرزمان شهیدش جای گرفت. تانک سوخته شهید احمد به همراه پیکر پاک و مطهرش را مزدوران بعثی به بغداد بردند و شهر به شهر گرداندند و هله هله کنان همانند مولایش حسین (ع) مظلومانه و غریبانه و گمنام به خاک سپردند. تاکنون هیچ کس از مزار و سرنوشت این رزمنده دلاور نوجوان رعنا پیکر با غیرت اطلاعی ندارد. مادر و خواهران وی چشم به  درب خانه دوخته اند که روزی احمد به همراه آزادگان سرافراز استان به وطن برگردد. احمد حق دوستی و ادای تکلیف نسبت به حسین زمان را بر همه چیز ترجیح داد و وظیفه شرعی خود دانست که به نهاد مقدسی مثل ارتش  وارد شده و برای انجام وظیفه والای تکلیف و لبیک به امام خمینی (ره) مشغول خدمت گردد.

رایحه: به عنوان اولین سؤال خودتان را معرفی نمایید. از تولد تا نوجوانی و جوانی احمد بگویید؛ از دوران انقلاب بگویید. چطور احمد وارد ارتش جمهوری اسلامی ایران شد و شما چگونه از شهادت وی با خبر شدید؟

من مادر شهید جاویدالاثر احمد رجب خیشگر جمعی تیپ ۲ زرهی از لشکر ۹۲ زرهی خوزستان هستم. خدا در طول دو سال بعد از ازدواج من و پدرش حاج شاهگل رجب خیشگر دو دختر به ما داد و ما دوست داشتیم که خدا پسری به ما بدهد و دعا می کردیم خواهران برادری داشته باشند. در سومین سال ازدواجمان خدا احمد را به ما هدیه کرد. شور و شوق عجیبی وارد زندگی ما شد. علاقه پدرش به زندگی چند برابر شده بود. یک ساله بود که راه رفتن را آموخت و در ۶ سالگی به مدرسه رفت. از همان کودکی همیشه پر جنب و جوش بود و یک جا قرار نمی گرفت. در جمع خانواده مورد توجه پدر و مادر و خواهران خانواده بود. محبت او در دل همه قرار داشت وقتی به خانه می آمد شادی را به همراه خود می‌آورد. هیچ گاه راز آن همه خنده و شادی و دلربایی او را  نفهمیدم. با اوج گیری انقلاب اسلامی همراه با سیل خروشان امت مسلمان در راهپیمایی ها به ویژه در مسجد شهدای دزفول شرکت می‌کرد و در کنار جوانان درس مردانگی و شجاعت را آموخت. احترام به پدر و مادر و خواهرانم را سرلوحه زندگی خود قرار داد.

با شروع جنگ تحمیلی که ۲۱ بهار از عمر  مبارکش را پشت سر می نهاد تلاش بسیار می‌کرد تا هر طور شده به جبهه برود و جزو اولین نفراتی بود که آمادگی خود را برای حضور در میادین اعلام نمود. ارتش رژیم عراق سرانجام حملات سراسری خود را علیه جمهوری اسلامی در تاریخ ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ ، از زمین و هوا و دریا آغاز نمود: بمباران دزفول ، آبادان ، خرمشهر ، اهواز ، سوسنگرد، بستان ، اصفهان ، آغاجاری و تهران. عملاً جنگ بین دو کشور شروع شد. صدام حسین می گفت سه روزه خوزستان را اشغال می کند و ظرف یک هفته می رود تهران و انقلاب اسلامی را نابود می کند. درچنین اوضاع و احوالی امام خمینی فرمود: چنان سیلی به صدام بزنید که دیگر از جایش بلند نشود. این سخنان امام راحل (ره) روحیه ی مردم و مسئولان به ویژه جوانان جان برکف میهن اسلامی را تقویت نمود و اتّکای آنها را به خدا بیشتر می کرد. جوانان به سوی جبهه ها هجوم آوردند، به طوری که برای دفع تجاوز و آزادسازی مناطق اشغال شده همه از مرد و زن و پیر و جوان بسیج شدند. خودم لباس احمد را تنش کردم راهی جبهه ها نمودم. او دوست داشت ازدواج کند؛ ولی گفتم: بگذار مملکت آرامش بگیرد و بعد عروسی کن. احمد مثل حنظله غسیل الملائکه زمان رسول الله (ص) روز نیاز و خطر سر را به خدا عاریه داد. او مقدمات عروسی و ازدواجش را فراهم کرده بود. ارتش رژیم عراق برای درهم کوبیدن مقاومت مردم شهرهای مرزی، خانه ها، بیمارستان ها و اماکن آموزشی را مورد حملات هوایی، توپخانه ای و موشکی قرار داد. ارتش عراق روزانه ۷۰ تا ۸۰ گلوله به دزفول شلیک می کرد و روزانه صدها نفر از مردم غیرنظامی شهید و مجروح می شدند. با وجود این، احمد ما را تنها گذاشت و به استقبال ارتش متجاوز رژیم بعث عراق شتافت. او به همراه ۶ تانک ارتش تیپ ۲ زرهی در محاصره هفت تیپ زرهی و کماندو عراقی  قرار می گیرد و مانند قمر بنی هاشم ابوالفضل عباس (ع) پس از نبردی سنگین تا آخرین گلوله با متجاوزان بعثی می جنگد تا اینکه تانک او مورد اصابت گلوله دشمن قرار می گیرد و آتش می گیرد. احمد و هم قطارانش ظالمانه و غریبانه به شهادت می رسند و روح پاکشان به ملکوت اعلی می پیوندد. احمد با این فداکاری پاداش یک عمر خدمت به خلق خدا را گرفت و دل تک تک افراد شهر، دوستان، فامیل، پدر و مادر، و خواهر و برادر را عزادار کرد، و خاطره اش تا ابد در سینه ما و مردم دزفول ثبت گردید.

رایحه: بعد از این حادثه چه اقدامی کردید ؟

۲۴ ساعت رادیو عراق و ایران را گوش می دادم. به تیپ ۲ زرهی دزفول رفتم؛ ولی خبری به من ندادند. احمد در مدّت دوران جنگ تنها یک­بار نیمه های شب آمد. آن شب ضدّ هوایی ها کار می کردند. برق شهر قطع بود. همه جا در تاریکی مطلق فرو رفته بود. درست همان شب عروسی یکی از فامیل هم بود. احمد می گفت: نترسید؛ ضدّ هوایی خودی است. جنگ تن به تن شده و همقطارم فریدون عرب زاده در جنگ تن به تن شهید شده است. ۱۵ روز است ما با پوتین نماز می خوانیم. آن شب همه اهل خانه بودند و او در جمع ما خوابید؛ با اینکه گلودرد داشت و حال خوشی نداشت، ولی صبح زود بلند شد نماز خواند؛ صبحانه خورد؛ وصیّت نامه اش را نوشت و به پدرش سپرد، و غسل شهادت کرد. انگار به دلش برات شده بود این بار آخرین دیدار ما است. آن روز رفت و دیگر نه خودش آمد، نه ساکش، نه نامه اش و نه حتّی پیکی از طرف او. هنوز که هنوز است خبری از آمدنش نیست. یکی از نظامیان که در جنگ ایران و عراق در زمان حسن البکر اسیر شده بود و برایش مزار درست کرده بودند، سه روزه، چهلم و سالگرد گرفته بودند، بعدها دیدیم زنده است و در اسارت نیروهای بعثی گرفتار بوده است. زمانی که او به ایران برگشت، می‌گفت: آنها اسیر شده و در  عراق در زندان بغداد بوده اند. مغازه دار محله­مان مشهدی حسین هم می گفت: او را در تلویزیون عراق دیده ام اسیر شده و زنده است. دیگر هیچ خبری از آنها نداریم. سال ۱۳۶۹ زمانی که اسرا آمدند عکس احمد را بزرگ کردم و نشان آزادگان می دادم؛ ولی هیچ کس از او خبری نداشت. به صلیب سرخ جهانی و هلال احمر در دزفول، اهواز و تهران رفتیم، هیچ اطّلاع و خبری نداشتند. بنیاد شهید دزفول به ما اجازه داد در قطعه یک از شهدای گلستان علی مزاری برایش در نظر بگیریم و از آن موقع تا حالا شب های پنج شنبه روی مزار خالی او می‌رویم و برایش خیرات می‌کنیم. درد ما خانواده شهدای جاویدالاثر خیلی سخت تر از شهدایی است که مزار دارند، تشیع و تدفین و ترحیم و سالگرد دارند. هر وقت زنگ خانه به صدا در بیاید می‌گوییم: شاید احمد باشد؛ شاید کسی خبری از او آورده است. دائم صدای زنگ خانه در گوشم به صدا در می آید. هر وقت شهید گمنام به کشور بیاورند، دلم از جا کنده می شود. می‌گویم شاید احمد من در میان آنها باشد.

رایحه: از اعضای خانواده برایمان بگویید؛ چند فرزند دارید؟

۷ فرزند دارم: ۵ دختر و ۲ پسر. احمد فرزند سوّم من است. ۵ داماد دارم، یک عروس و ده ها نوه که همه را دوست دارم. همیشه به من سر میزنند؛ ولی گل سرسبد من احمد است. او لباس ساده می پوشید؛ غذا هر چیزی بود می خورد؛ بهانه نمی گرفت؛ روی حجاب خواهران، دختران، زنان فامیل و حتّی زنان همسایه تعصّب داشت.

رایحه: از پدرش حاج شاهگل رجب خیشگر برایمان بگویید.

او مردی آرام، شریف، صبور، اهل مسجد و اهل حلال و حرام بود؛ به تربیت فرزندانش اهمیّت می داد. او بچّه ها را اهل نماز و مسجد کرده بود. شغل اوّل وی کشاورزی بود؛ ولی بعد ها در بازار خرّاطان مغازه باز کرد. او  مردی اهل کار خیر بود. هر چند که فرد ثروتمندی نبود، ولی دست و دل باز و اهل کار خیر بود. سالانه خمس مالش را می داد. به هنگام تولّد فرزند چهارم که خدا دختری به ما داد، حاج شاهگل به شدّت مریض شد. امّا وقتی فهمید خدا دختری به ما داده است، بلند شد و آنقدر دختر را بوسید که از شدّت شوق به گریه افتاد و بیماری اش هم خوب شد. او جوانان مجرّد را تشویق به ازدواج می‌کرد؛ بعضی از آنها می‌گویند: ما مدیون حاج شاهگل هستیم؛ خانه، ماشین، فرزند، مغازه و شغلمان را از برکت ازدواج می دانیم. بعد از شهادت احمد کمرش خم شد؛ بیماری های مختلف به سراغش آمد  و عاقبت به فرزند شهیدش پیوست‌.

رایحه: آیا تاکنون مسئولان به دیدار شما آمده اند؟

خانواده شهدای جاویدالاثر مظلوم هستند؛ نه شهید محسوب می شوند و نه اسیر. اگر بیایند قدمشان روی چشم؛ تاج عزّت به سرمان می گذارند. اگر نیایند هم برایشان دعا می کنیم. یک­بار در طول این سالها به بنیاد شهید رفته ام. از هیچ امتیازی استفاده نکرده ام. فرزندی از خانواده ما را استخدام نکرده اند. من انتظار خاصی از آنها ندارم؛ تنها انتظار دارم ما را دلداری بدهند. من معتقدم خدا بر روی زمین ملائکه و فرشتگانی دارد که آنها به اراده الهی مأموریت پیدا می‌کنند امورات ما را حل و فصل کنند و باعث شادی قلوب ما شوند. من باید خدا را به خاطر اینکه مرا به این مقام و منزلت رسانیده است، شکر کنم. دنیا چه تلخ و چه شیرین می گذرد. مهم این است که انسان «با ایمان» از دنیا برود؛ مثل شهدای جنگ تحمیلی.

رایحه: تاکنون خواب یا خواب هایی از شهید احمد دیده اید؟

خواب اوّل: قبل از اینکه احمد شهید بشود، دو شب پشت سر هم خوابی دیدم: خانمی محجّبه مرا دعوت کرد به همراه پسرم احمد به زیارت کربلا برویم. وقتی رفتم مزار امام حسین ( ع) را زیارت کردم. سپس به مزار حضرت زهرا (س) رفتم و ایشان را هم زیارت کردم. امّا ناگهان دیدم احمد گم شده است. هرچه دنبالش رفتم، پیدایش نکردم.

خواب دوّم: شب دوّم خواب دیدم به همراه احمد به بهشت زهرا (س) در تهران رفته ام. شهدای مدفون در بهشت زهرا و آیت الله طالقانی را زیارت کردم و سپس به حرم حضرت امام رضا (ع) رفتم؛ امّا دوباره احمد پسرم گم شد. این بار هم هرچه گشتم پیدایش نکردم. باز مزار حضرت زهرا (س) را دیدم و آن را زیارت کردم. وقتی از خواب بیدار شدم جویای علّت خواب و گم شدن احمد شدم. می دانستم حادثه ای در حال وقوع است و احمد یوسف گم­گشته من خواهد بود. اطرافیان گفتند: صدقه بده! بلا را دور می کند. وقتی احمد در جنگ مفقود شد، دلیل خوابم روشن شد. او مثل مادرش حضرت زهرا (س) فدایی ولایت شد و مزارش گمنام و بی نام و نشان ماند.

خواب سوّم: اسم پدرش و من برای حج اعلام شده بود. شخصی به نام حاج ابوالقاسم آمد و گفت: لیست حجّاج را در بنیاد شهید دیدم. اسم شما نبود. شب با دلی شکسته خوابیدم. خواب دیدم  امام خمینی (ره) به منزل ما آمد و عمامه اش را درآورد و آن را به من هدیه داد. فردا گفتند: اسم شما جزء لیست حجّاج است.

خواب چهارم: گاهی خیلی بی تابی می کنم. شبی احمد پسرم را خواب دیدم؛ نهج البلاغه ای در دستانش بود  و کنار رودخانه ای خروشان داشت آن را مطالعه می‌کرد. بین من و او فقط رود آبی بود. او مرا می دید و من هم او را می دیدم. ولی آب مانع رسیدن ما به همدیگر بود. خدمت آیت الله قاضی (ره) و همسر ایشان رفتم و تعبیر خوابم را خواستم. ایشان فرمودند: مادر بی تابی نکن! به حضرت زینب (س) متوسّل شو! جایگاه فرزندت عالی است.

خواب پنجم: شبی دیگر احمد را خواب دیدم. او سوار بر اسبی سفید و جوان، سرحال و شاداب در باغ بزرگی پر از گل و درختان سر به فلک کشیده بود و صدای چهچه بلبلان از هر سو به گوش می رسید. احمد گفت: مادر من زنده و سالم هستم. نگران من نباش. دستش را به طرفم دراز کرد. خواستم دستش را بگیرم. ولی نتوانستم و از خواب بیدار شدم.

زمانی که با پدرش، حاج شاهگل، به زیارت خانه خدا مشرف شدم و در مدینه به زیارت خانه علی (ع) و حضرت زهرا (س) رفتم، آنچه در خواب دیده بودم، آنجا مشاهده کردم. محلّ تولد حضرت زهرا (س) در مکه را هم پیش از آن در خواب دیده بود؛ همه برایم تکراری بود.

رایحه: آیا به جز زیارت مکه و مدینه به زیارت کربلا هم مشرف شده اید؟

زمان حکومت صدّام حسین ملعون یکبار به زیارت کربلا، نجف، کاظمین و سامرّا رفته‌ام. با وجود سنّ بالا، مریضی، ناتوانی و درد پاها، از برکت اهل بیت (ع) چابک شده بودم. خودم برای حضرت قاسم (ع) و حضرت علی اکبر نوحه سرایی می کردم و همه گریه می کردند. ما مادران شهدا داغ اهل بیت (ع) را بیشتر درک می کنیم.

رایحه: خاطره شیرین زندگی شما چیست؟

بهترین خاطره زندگی مشترک من و پدرش در طول عمرمان تولّد احمد پسرمان بود. نه اینکه پسردوست باشیم. دختران هم بنده خدا و رحمت الهی اند. ولی هیچ کس راز آن همه خنده، شادی و شور در زندگی و دلربایی  احمد را نفهمید تا این که از میان ما رفت. خدا او را انتخاب کرده بود و احمد از بهترین‌ها بود.

رایحه: خاطره تلخ زندگی شما چیست؟

شهادت فرزندم. البته من از شهادت او ناراحت نیستم. چون او در راه خدا و به دستور نایب امام زمان (عج) در کنار هزاران نوجوان سلحشور شهید شده است و نامش در دفتر شهدای مظلوم دفاع مقدّس ثبت و ضبط است. او در مقام عند ربهم یرزقون سرمست از نعمات بهشتی بر سر خوان الهی نشسته است. ولی به هر حال، من مادرم و شهادت و مفقود شدن او برایم سخت است. همانگونه که برای امام حسین (ع) سخت بود و به هنگام شهادت فرزندش فرمود: الان کمرم شکست. برای زینب کبری (س) هم سخت بود؛ ولی فرمود: چیزی به جز زیبایی در کربلا ندیدم. خدا را شکر احمد، ما را جلوی حضرت زهرا (س)، ملّت ایران و امام خمینی (ره) روسفید کرد.

رایحه: برخورد مردم با شما چگونه است؟

بعضی بسیار با ادب و احترام برخورد می کنند و بعضی هم زخم زبان می زنند. پیام رسان کربلا و شهدای کربلا شدن سختی دارد. حضرت زینب (س) نیمه شب با قدی خمیده به نماز می ایستاد و خدا را شکر می کرد که افتخار شهادت نصیب شهدای کربلا شده است. اکنون صدّام حسین و حزب بعث نابود شده، راه کربلا و نجف باز شده و حکومت اسلامی در عراق به وجود آمده است. حکومت اسلامی هم در هر جایی زمینه ساز ظهور امام عصر (عج) است. ان شاء الله! هر کس به خون شهدا خیانت کند دیر یا زود رسوا و نابود می شود.

رایحه: و بالأخره صحبت پایانی … 

من از شهادت فرزندم پشیمان نیستم و مانند مادر وهب می گویم: هر چیزی را که در راه خدا داده ام پس نمی گیرم. شهادت پسرم ما را در دنیا و آخرت سربلند کرد. خون احمد خون هزاران جوان را به خروش درآورد. پس خون احمد به هدر نرفته است. تا اسلام ولایت فقیه هست، راه شهدا ادامه دارد. من خوشحالم و همه جوانان را مثل پسر خودم دوست دارم. خدا خونخواه شهید است. ما باید صبور باشیم.

رایحه: خواب الهام رجب خیشگر، خواهر شهید

شبی احمد برادرم را خوابیدم. در منطقه سوسنگرد در بیابانی رملی روی زمین چند مزار بود. با دستم خاکها را کنار زدم. سنگ نوشته ای دیدم. نوشته بود: مزار احمد رجب خیشگر. تمام مشخصات خودش بود. گفتم: برادر چه کسی تو را اینجا به خاک سپرده است؟ ما همه جا دنبالت گشتیم. او در عالم خواب به من گفت: محرم که می شود به دیدارت می‌آیم. احمد پارچه سبز رنگی به من داد و گفت: فقط نگران مادرم هستم. سپس به نوحه گفت: جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم؛ کربلا منتظر ماست بیا تا برویم. او در روضه امام حسین (ع) آنجا که با اسب بر بندش  می تازند آن را زمزمه می‌کرد و آن روز هم آن  نوحه را می خواند. گویا می خواست به من بگوید: من مثل امام حسین (ع) در صحنه آخر کربلا که زیر سم اسب ها رفت، من هم زیر شنی تانک ها به شهادت رسیده ام.

رایحه: مسئولان سایت فرهنگی رایحه از خانواده این شهید بزرگوار به ویژه مادر شهید که ما را پذیرفتند و این مصاحبه را انجام دادند، کمال تشکّر و سپاسگزاری را می نماید.

راوی: حاج غلامحسین سخاوت

 

 

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

به حرمت نام کوچه مان

به بهانه ی وفات پدر شهید معظم علیرضا خراط نژاد به حرمت نام کوچه مان …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *