آموزش وردپرس
خانه / خاطرات دفاع مقدس / خاطرات ابتدای شروع جنگ تحمیلی در دزفول(قسمت۳)

خاطرات ابتدای شروع جنگ تحمیلی در دزفول(قسمت۳)

بسم الله الرحمن الرحیم

مردمداری و اخلاقمداری در گشت های شبانه بسیج :

روزهای پایانی سال پنجاه و نه در یک شب زمستانی از طرف بسیج مسجد امام حسین (ع) شمالی (مدرسه کاشف) با یکی از برادران بسیجی که نامش را به خاطر ندارم ، در خیابان امام خمینی شمالی در حال گشت زنی بودیم.

-خیابان امام خمینی (ره) شمالی دزفول تقریبا مرز مشترک بین پایگاه بسیج مسجد امام خمینی (ره) و بسیج مسجد امام حسین شمالی( ع) (مدرسه کاشف )بود.-

در آن روزها چراغهای شهر را خاموش می کردند و مردم هم پنجره های اتاق های منازل را با پتو، ملحفه و کاغذ استتار می کردند تا نور به بیرون از خانه نرود، لذا خیابانهای شهر تاریک و ظلمانی بود.

من و دوست همراهم در پیاده روی غربی خیابان امام (ره) بین خیابان معاد و خیابان بوذرجمهری آرام و بی سروصدا در حال راه رفتن و مراقب اطرافمان بودیم، ناگهان در آن تاریکی و سیاهی شب با آن وصفی که گذشت در وسط خیابان دو نفر را دیدیم که به طرف ما در حال حرکت بودند، سریع پشت درختها مخفی شدیم تا نزدیک و نزدیک تر شدند تقریبا به فاصله بیست متری ما که رسیدند، هرچه توان داشتم در حنجره ام گذاشتم و با صدای بلند به آنها ایست دادم. گفتند آشنا، گفتم آشنا کیست، گفتند گشت هستیم، فرمان به پیش دادم، یکی از آنها آهسته جلو آمد، به فاصله دو متری من که رسید دوباره ایست دادم ، البته این بار با صدای آهسته ، ایستاد و اسم شب را با هم رد و بدل کردیم. – اسم شب معمولا از سه قسمت تشکیل می شد، دو کلمه و یک عدد در وسط آنها، کلمه اول را طرف مقابل می گفت و عدد را ایست دهنده و کلمه دوم را طرف مقابل مانند : علی ۱۳ رجب – آن زمان هرکس جلوتر ایست می داد پرسشگر بود و دیگری می بایست به سئولاتش پاسخ می داد و این به عنوان برگ برنده ای دست نیروهای گشت بود.

یکی از آن دو نفر حاج قاسم نیل زن و دیگری مرحوم حسین برکتی بود. حاج قاسم همسایه ما بود و مرا می شناخت، برادر کوچکشان حاج محمدعلی با من و برادرانم حاج عبدالرضا و حاج غلامعباس دوست صمیمی بودیم، به قول معروف خانه یکی بودیم، لذا من هم ایشان را همانند برادر بزرگ خودم می دانستم و احترامشان را داشتم، ایشان به من نزدیک شدند و با دست راستشان گوش چپم را گرفتند و پیچاندند، گفتند، برای چه اینقدر بلند ایست می دهید، مردم خوابند، چرا مزاحم استراحتشان می شوید، ما برای آرامش مردم گشت می زنیم نه برای سلب آسایش آنها! به ایشان گفتم می خواهیم مردم متوجه شوند که بسیجیان بیدارند و دارند برای امنیت آنها تلاش می کنند تا خیالشان راحت و آسوده باشد.

گفتند شما آهسته هم ایست بدهید مردم صدایتان را می شنوند، نیاز نیست نعره بزنید و آسایش و آرامش آنها را بهم بزنید. بعد گوشم را رها کردند و چند دقیقه ای در کنار هم ماندیم و با هم حرف زدیم و با چند جمله اخلاقی در باره رعایت حال مردم و … ما را نصیحت کردند و سپس خدا حافظی کردیم و از هم جدا شدیم.

بعد از آن شب، موقع گشت خیلی مراقب بودم تا کاری نکنم که مزاحمتی برای مردم بوجود بیاید. پس از این واقعه هم هر موقع حاج قاسم را می دیدم ناخداگاه مردمداری و رعایت اخلاق به خاطرم می آمد.

امسال (سال ۹۶) روز عاشورا صبح حاج قاسم و حاج حسنعلی برادرش را در دزفول دیدم، داستان آن شب را برایشان تعریف کردم، حاج قاسم گفت یادمه! و قدری در باره آن روزگار، صمیمیت، برادری و مهربانی مردم با هم صحبت کردیم. خداوند برادری و اخلاق را از ما نگیرد.

 

امر به معروف :

بسیج مسجد امام حسین (ع) شمالی (مدرسه کاشف) در اواسط تابستان سال شصت بنا به دلائلی که الان جای بحث آن نیست، منحل شد ولی بچه های بسیج با توجه به صمیمیتی که بینشان بود تا اول مهر ماه که مدارس شهر دوباره باز شد در مدرسه کاشف حضور داشتند. (البته در زمستان سال شصت و یک به همت جوانان محل دوباره بسیج مسجد امام حسین “ع” شمالی شروع به فعالیت کرد و تا پایان جنگ و بعد از آن یکی از پایگاههای فعال بسیج دزفول بود)

در مهرماه سال شصت برادر محمدعلی مهرعلی به عنوان مسئول پایگاه بسیج مسجد امام خمینی (ره) منصوب شد و تقریبا همه بچه های بسبج مدرسه کاشف از جمله : شهیدان سید هبت الله فرج الهی، سید مصطفی حبیب پور، نورعلی عبدالهی، هادی پور حسینی، پرویز حاجیوند و مرحوم محمدعلی نجفی و برادران حاج عبدالنبی هکوکی، حاج عبدالرضا و حاج غلامعباس برادرانم و تعدادی دیگه که اسامیشان خاطرم نیست، همراه ایشان به بسیج مسجد امام(ره) رفتند.

مسئول عملیات بسیج برادر حمید آمون و معاون ایشان مهندس غلامرضا ظهور قربانی و مسئول تدارکات بسیج برادر منصور حاجی نجف بود.

در آن زمان بچه های بسیج تکه کلامهایی از جمله یتیم ، پدر بیامرز و … سر زبانشان بود و موقع حرف زدن های عادی و حین بازی کردن (حیاط مسجد بزرگ بود و بچه ها برای سرگرمی فوتبال دو گل کوچک بازی می کردند. مثلا یکی صدا می زد یتیم توپ بنداز و یا پدربیامرز چرا گل نزدی و …) به صورت عادی و معمول این الفاظ را بکار می بردند و کسی هم آنها را توهینی تلقی نمی کرد.

منصور حاجی نجف سنش از بقیه بچه های بسیج بیشتر بود و به قول معروف آدم دنیا دیده ای بود. مرتب به بچه ها گوشزد می کرد این الفاظ را بکار نبرید خوب نیست و … خصوصا از بکار بردن عبارت پدر بیامرز توسط بچه ها خیلی ناراحت می شد. (اگر کسی برای عرض تسلیت بگوید خدا بیامرزد پدرت را ، خوشحال می شود، اما لفظی که بچه ها بکار می بردند، از روی ادا درآوردن بود)

منصور حاجی نجف چند بار به من گفت، نگو پدر بیامرز خوب نیست ولی من هم مثل بقیه بچه ها رعایت نمی کردم، تا اینکه یک روز بعد از بکار بردن عبارت پدربیامرز، دستم را گرفت و گفت، اگر دفعه دیگه گفتی، می زنم توی گوشت، برو دیگه نبینم بگی!

پایگاه بسبج مسجد امام (ره) یک موتور مینی تریل هشتاد داشت که تحویل مش منصور بود و معمولا بچه ها اگر کاری داشتند با موتور می رفتند انجام می دادند. یک روز بعد از ظهر به ایشان گفتم کاری دارم اگر جایی نمی خواهی بروید، موتور را ببرم پانزده دقیقه ای برمی گردم، گفت برو ولی به موقع بیایی که نگران نشوم.

موتور را برداشتم و رفتم دنبال کارهام، حواسم به وقت نبود یکدفعه متوجه شدم که نیم ساعتی از وقت گذشته و دیر شده (آن زمان هم وسایل ارتباط مثل موبایل و بی سیم در اختیار نداشتیم) سریع به طرف مسجد حرکت کردم ، موقعی که رسیدم دم در مسجد دیدم مش منصور به حالت اضطراب در حال قدم زدن بود، فهمیدم که خیلی نگران شده، بهش سلام کردم و از اینکه دیر شده بود عذرخواهی کردم، مش منصور باعصبانیت گفت نگفتم دیر نکنی نگران می شوم، من هم خواستم حالت شوخی بگیرم، بی آنکه حواسم به حساسیت ایشان باشد، بهش گفتم پدربیامرز حالا که چیزی نشده، یک لحظه دیدم دستش را بلند کرد و سیلی به صورتم زد و با تشر گفت چند بار بهت گفتم نگو.! موتور را ازم گرفت و با عصبانیت سوار شد و رفت. بعد که آرام شد، به بسیج برگشت، موقعی که منو دید مثل برادر بزرگی که از سر دلسوزی برادر کوچکش را زده باشد آمد سراغم و منو در آغوش گرفت و گفت عزیز دلم، چقدر گفتم این الفاظ را بکار نبر، بعد بابت سیلی که به صورتم زده بود، عذرخواهی کرد، من هم بهش گفتم شما برادر بزرگ ما هستی، لذا ناراحت نشدم، حقم بود اگر حرف بزرگترم را گوش می کردم، سیلی نمی خوردم.

بعد از آن روز هیچ وقت عبارت پدربیامرز را برای ادا درآوردن به زبان نیاوردم و هر موقع منصور حاجی نجف را می دیدم ، به خودم می گفتم ایشان برادری را در حق من تمام کرد، چه بسا اگر ایشان آن سیلی را بگوشم نمی زد، جایی دیگه ضربه بدتری می خوردم.

منصور حاجی نجف در دوران جنگ به عنوان راننده پایه یک بسیجی و بعد از آن به صورت کادر رسمی سپاه در موتوری لشکر ۷ ولیعصر (عج) خدمت می کرد، حدود سال هفتاد و شش ایشان را در پادگان کرخه دیدم، داستان آن روز را برایش تعریف کردم، گفت از این اتفاقات در بسیج زیاد افتاده، حقیقتش دقیق یادم نیست، به هر حال برای سیلی که بهت زدم دوباره عذرخواهی می کنم. گفتم ناراحت نشدم، بلکه همیشه از این اتفاق به عنوان یک تجربه خوب به نیکی یاد می کنم و برای شما که حق برادری را برای من تمام کردید دعا می کنم.

نگارنده: علیرضا زارع

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

خاطرات ابتدای شروع جنگ تحمیلی در دزفول(قسمت۴)

یکی دیگر از روزهای تلخ موشکی دزفول روز دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۶۳ مصادف با ۱۱ …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *