آموزش وردپرس
خانه / خاطرات شهید / من از شهدا خجالت می کشم!

من از شهدا خجالت می کشم!

من از شهدا خجالت می کشم!

525f73796e8e7

آخر جنگ بود، فاو و شلمچه را هم عراق گرفته بود. آن موقع فرمانده ی گردان بلال حاج آقا عیدی مراد بود. در شهر هر چه بلندگوهای مساجد فریاد می زدند و از جوان ها درخواست می شد که به جبهه ها اعزام بشوند گویی دیگر کسی نبود که رغبت به رفتن داشته باشد. از تمام کسانی که به گردان ملحق شدند تعداد آنها به صد نفر هم نمی رسید. یکی دو روز هم در پادگان کرخه معطل شدیم که بالاخره تکلیف ما چیست؟ و می خواهید چه بکنید؟ از هر کس و هر فرماندهی هم سئوال می کردیم جوابی نمی دادند.

یادم هست که فرمانده ی گردان حاجی عیدی مراد آمدند و بچه ها را جمع کردند برای سخنرانی، ابتدا یک نگاهی کرد و گفت: همه ی گردان این ها هستند؟ گفتند، بله، و بنا کرد به سخنرانی کردن و جریان عاشورا گفتن و رفت به سراغ شب عاشورا، خلاصه همه گریه کردند و سپس گفت: امام حسین (ع) شب عاشورا بیعتش را از همه برداشت، من هم به عنوان فرمانده، می خواهم بیعتم را از شما بردارم. همه ی شما به شهر بروید، آن روز پنج شنبه ای بود و گفت: هر کس خواست شنبه برگردد.

فضا بسیار فضای معنوی و زیبایی بود تمام، اشک و آه و سوز بود. واقعا غیر قابل وصف بود و یک طور خاصی بچه ها همدیگر را نگاه می کردیم و جوابی و سخنی برای گفتن نداشتند.

بالاخره پنج شنبه بعد از ظهر حرکت کردیم به طرف دزفول، نزدیکی های غروب که رسیدیم یکی می گفت: آقا ما را دم سبزقبا پیاده کن، دیگری می گفت: دم مسجد جامع، و یکی دیگر می گفت: ما را برسانید شهید آباد سر مزار شهدا برای شهدا فاتحه بخوانیم. شاید مردم ما را ببینند و چند نفری غیرتی شده به ما بپیوندند و ما را همراهی کنند.

خدا رحمت کند شهید احمد زابلی را، که آن آخر اتوبوس نشسته بود و با آن صدای حزن انگیز خود فریاد کشید: آقا نروید شهیدآباد، اگر می خواهید به شهید آباد بروید مرا هم اینجا پیاده کنید. من با شما نمی آیم. همه ی بچه ها برگشتند و احمد را نگاه کردند. و گفتند: برای چه؟ آخر خیلی تعجب آور بود. روز پنج شنبه آن هم بعد ازظهر به شهید آباد نرویم. آن وقت از رزمنده ای با سابقه که برادرش شهید شده است. بگوید به شهید آباد نمی آیم، این حرف خیلی تعجب آور بود.

همه خطاب به او گفتیم: برای چه نرویم؟ گفت: من از شهدا خجالت می کشم. بیایم به شهیدآباد چه به آنها بگویم؟ بگویم بعد از شما شهدا، عرضه نداشتیم یک گردان جمع کنیم؟ بگویم بعد از شما شهدا ما نتوانستیم از آن چیزهایی که شما فتح کردید نگهداری کنیم؟

همه زدند زیر گریه و آه فغان بچه ها به آسمان رفت.

شهید احمد زابلی در تاریخ ۱۳۶۷/۳/۲۳ در عملیات بیت المقدس ۷ به شهادت رسید.

راوی: حجت الاسلام محمدرضا زارع

نگارنده: ناصر آیرمی

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

ماجرای داعشی‌هایی که محسن حججی به هلاکت رساند

روایت فرمانده و همرزم شهید حججی: ماجرای داعشی‌هایی که محسن حججی به هلاکت رساند به …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *