آموزش وردپرس
خانه / خاطرات شهید / چرا مانع رفتن من به جبهه شدی؟

چرا مانع رفتن من به جبهه شدی؟

1

حمیدرضا همیشه لبخد شیرینی بر لب داشت.

یک موقع اعزام نیرو برای یکی از عملیات ها بود. رحیم و حمیدرضا کردونی هر دو برادر و از یک خانواده بودند. قرار بود یک نفر از آنها به جبهه اعزام شود. به من گفتند: به نظر شما کدام یک باید اعزام بشود؟ من گفتم: این دفعه رحیم برود. حمیدرضا صدای مرا شنید و با حالتی بغض کرده پیش من آمد و گفت: نمی بخشمت چرا مانع رفتن من به جبهه شدی؟ و با همان حالت از مسجد شیخ انصاری بیرون رفت. وقتی به او رسیدم، دیدم مثل باران اشک می ریزد رو کرد به من و گفت: نمی خواهم با من بیایی از دستت ناراحتم، تا به حال جز خنده و شادی و نشاط از او ندیده بودم، ولی در نهایت حمیدرضا در عملیات والفجر ۸ به آرزوی خود رسید. یادش گرامی باد.

شادی روح با عظمت این شهید صلوات..

وقتی که موقع عملیات رسید جلسات قرائت قرآن مسجد امام حسین(ع) شمالی و حسینیه شهید علم الهدی و حسینیه ابوالفضل العباس که همگی بسیج مسجد امام حسین(ع) شمالی را تشکیل می دادند تعطیل می شد.

یک روز به دفتر اعزام نیرو نگاه کردم دیدم بیش از دویست و پنجاه نفر در جبهه داریم به گونه ای که در هر عملیات چند شهید داشتیم. تصمیم گرفتیم گوسفندی ذبح کنیم تا شاید بچه های ما به شهادت نرسند اما هیچ اثری نکرد یکی از دوستان گفت: اگر یک گاومیش هم ذبح کنید باز هم اثر ندارد چون شهادت، نهایت آرزوی بچه های ماست و دعا می کنند که به آن برسند. سید هبت الله فرج اللهی پیشنهاد داد تا شال سبز رنگ درست کنیم تا در جبهه و در میدان جنگ هر کدام از بچه ها به شهادت رسید بر گردنش بیندازیم تا بدانیم از بچه های کجاست.

نگارنده: حاج بهرام صالحی

به بهانه فرا رسیدن بیست و پنجمین یادواره سرداران و ۷۵ شهید مسجد امام حسین شمالی(ع) دزفول

دوشنبه ۲۷ بهمن ساعت ۸ شب

درباره ی رایحه

همچنین ببینید

ماجرای داعشی‌هایی که محسن حججی به هلاکت رساند

روایت فرمانده و همرزم شهید حججی: ماجرای داعشی‌هایی که محسن حججی به هلاکت رساند به …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *